برادر خوانده
{برادر خوانده}
part:18
-تهیونگ اون هنوز اندازه نخوده!
+باید ببینم حالش خوبه یا نه!
-هوف...خیلی خب باشه!
"با اسرار های تهیونگ راهی بیمارستان شدن،پس از نیم ساعت رسیدن"
∅بچه حالش خوبه!چند تا ویتامین نوشتم حتما بخورن!
+خوبه...
"اونا از بیمارستان خارج شدن و برگشتن خونه که تهیونگ با حالت ناراحتی گفت"
+یعنی نمیتونم تا نه ماه باهات رابطه داشته باشم؟!
-نه...خودت بچه رو کاشتی!و نمیتونی رابطه داشته باشی
+اههه...چه غلطی بود کردم..
-دیگه دیگه...
"تهیونگ روی کاناپه نشست و تلویزیون و روشن کرد و مشغول فیلم دیدن شد،کمی بعد دید صدای شست و شوی ظرف میاد...دید که جونگکوک داره ظرف میشوره،سریع به طرفش حمله کرد و دستاش و نگه داشت"
+نباید به خودت فشار بیاری جونگکوک!
-چرا سه چهار تا ظرفه!!
+بازم...لینا...چه غلطی میکنی؟!گمشو بیا ظرفا رو بشور!
"دختر امگا با موهای بلوندش و چشم های آبیش باشه ای گفت و رفت تا ظرفا رو بشوره"
-تهیونگ!کلا چند تا ظرف بود!...
+ساکت!برو استراحت کن
"جونگکوک باشه ای آروم گفت و رفت روی کاناپه...فیلم مورد علاقه اش و داشت میدید که به کارکتر اصلی و محبوبش شلیک شد و مرد"
-نه..چرا باید بمیری!(بغض)
"ناگهان بغضش ترکید و مروارید هاش از چشم های کهکشانی اش شروع به ریختن کرد..."
+چی شده کوک؟!!
-کارکتر مورد علاقه ام مرد!(گریه)
+فکر کن به خاطر بچه هورمونات بهم ریخته...طبیعیه!
"بغلش کرد و آروم پشت کمرش ضربه زد"
-ته ته...برام شیرموز میخری؟!
+تو جون بخوا وانیل...
"رفت و از سوپر مارکت براش چند تا جعبه شیر موز خرید،به علاوه شیرموز چیز هایی که جونگکوک بهش علاقه داشت مثل:کیک شکلاتی،ژله،پفیلا و چند چیز دیگه رو خرید"
+من برگشتم کوک!
-آخ جون!
"درواقع جونگکوک بدجوری هوس شیرموز کرده بود پس سریع یه پاکت برداشت و با لذت شروع به خوردنش کرد و تهیونگ از کیوتی جفتش خنده ای بم و بلند سر داد"
+کیوت...برو بشین سرپایی برات خوب نیست!
-باشه ته ته
"رفت روی کاناپه نشست و یه بسته کیک شکلاتی برداشت و با شیرموز خورد،حالا که هوسش خوابیده بود تصمیم گرفت بخوابه به طرز عجیبی خیلی خسته شده بود،البته نه همچین عجیبی اون باردار بود پس عجیب نبود،با همین فکر ها خوابید"
+کیوت...
"تهیونگ هم از پشت بغلش کرد و با استشمام بوی خوب وانیل کوچولوش به خواب فرو رفت"
«هشت ماه بعد»
"حالا هشت ماه گذشته بود و شکم تخت جونگکوک برجسته و بزرگ شده بود..."
+کوک باید بریم بیمارستان تا از حال بچه خبر دار بشیم!
-باشه بریم!
"اون دو به بیمارستان رفتن و از سلامتی بچه خبر دار شدن"
∅حال بچه عالیه و خیلی خوب رشد کرده...باید بگم که یه...پسر امگای شیطون دارید!(لبخند)
"جونگکوک خنده شیرینی کرد ولی حس کرد دستاش خیس شدن"
-داری گریه میکنی تهیونگ؟!!
+گریه خوشحالیه وانیل کوچولوم!
"جونگکوک بغلش کرد..بعد از خریدن ویتامین ها به عمارت برگشتن"
-آیییی!
+چیشد کوک؟!(نگران)
-پسرت خیلی شیطونه!درست مثل خودت!
"تهیونگ خندید و بوسه ای روی لپ نرم امگاش گذاشت"
+پسر خودمه دیگه!
-هی...هنوز نیومده داری بهش توجه میکنی؟!!درضمن...من هشت ماه نگهش داشتم!(اخم کیوت)
+وانیل کوچولوی حسود!
+من حسود نیستم!
+باشه...تو حسود نیستی!(خنده)
~
شرایط↓
لایک:۸۰
کامنت:۷۵
#فیک_تهکوک #تهیونگ #جونگکوک
part:18
-تهیونگ اون هنوز اندازه نخوده!
+باید ببینم حالش خوبه یا نه!
-هوف...خیلی خب باشه!
"با اسرار های تهیونگ راهی بیمارستان شدن،پس از نیم ساعت رسیدن"
∅بچه حالش خوبه!چند تا ویتامین نوشتم حتما بخورن!
+خوبه...
"اونا از بیمارستان خارج شدن و برگشتن خونه که تهیونگ با حالت ناراحتی گفت"
+یعنی نمیتونم تا نه ماه باهات رابطه داشته باشم؟!
-نه...خودت بچه رو کاشتی!و نمیتونی رابطه داشته باشی
+اههه...چه غلطی بود کردم..
-دیگه دیگه...
"تهیونگ روی کاناپه نشست و تلویزیون و روشن کرد و مشغول فیلم دیدن شد،کمی بعد دید صدای شست و شوی ظرف میاد...دید که جونگکوک داره ظرف میشوره،سریع به طرفش حمله کرد و دستاش و نگه داشت"
+نباید به خودت فشار بیاری جونگکوک!
-چرا سه چهار تا ظرفه!!
+بازم...لینا...چه غلطی میکنی؟!گمشو بیا ظرفا رو بشور!
"دختر امگا با موهای بلوندش و چشم های آبیش باشه ای گفت و رفت تا ظرفا رو بشوره"
-تهیونگ!کلا چند تا ظرف بود!...
+ساکت!برو استراحت کن
"جونگکوک باشه ای آروم گفت و رفت روی کاناپه...فیلم مورد علاقه اش و داشت میدید که به کارکتر اصلی و محبوبش شلیک شد و مرد"
-نه..چرا باید بمیری!(بغض)
"ناگهان بغضش ترکید و مروارید هاش از چشم های کهکشانی اش شروع به ریختن کرد..."
+چی شده کوک؟!!
-کارکتر مورد علاقه ام مرد!(گریه)
+فکر کن به خاطر بچه هورمونات بهم ریخته...طبیعیه!
"بغلش کرد و آروم پشت کمرش ضربه زد"
-ته ته...برام شیرموز میخری؟!
+تو جون بخوا وانیل...
"رفت و از سوپر مارکت براش چند تا جعبه شیر موز خرید،به علاوه شیرموز چیز هایی که جونگکوک بهش علاقه داشت مثل:کیک شکلاتی،ژله،پفیلا و چند چیز دیگه رو خرید"
+من برگشتم کوک!
-آخ جون!
"درواقع جونگکوک بدجوری هوس شیرموز کرده بود پس سریع یه پاکت برداشت و با لذت شروع به خوردنش کرد و تهیونگ از کیوتی جفتش خنده ای بم و بلند سر داد"
+کیوت...برو بشین سرپایی برات خوب نیست!
-باشه ته ته
"رفت روی کاناپه نشست و یه بسته کیک شکلاتی برداشت و با شیرموز خورد،حالا که هوسش خوابیده بود تصمیم گرفت بخوابه به طرز عجیبی خیلی خسته شده بود،البته نه همچین عجیبی اون باردار بود پس عجیب نبود،با همین فکر ها خوابید"
+کیوت...
"تهیونگ هم از پشت بغلش کرد و با استشمام بوی خوب وانیل کوچولوش به خواب فرو رفت"
«هشت ماه بعد»
"حالا هشت ماه گذشته بود و شکم تخت جونگکوک برجسته و بزرگ شده بود..."
+کوک باید بریم بیمارستان تا از حال بچه خبر دار بشیم!
-باشه بریم!
"اون دو به بیمارستان رفتن و از سلامتی بچه خبر دار شدن"
∅حال بچه عالیه و خیلی خوب رشد کرده...باید بگم که یه...پسر امگای شیطون دارید!(لبخند)
"جونگکوک خنده شیرینی کرد ولی حس کرد دستاش خیس شدن"
-داری گریه میکنی تهیونگ؟!!
+گریه خوشحالیه وانیل کوچولوم!
"جونگکوک بغلش کرد..بعد از خریدن ویتامین ها به عمارت برگشتن"
-آیییی!
+چیشد کوک؟!(نگران)
-پسرت خیلی شیطونه!درست مثل خودت!
"تهیونگ خندید و بوسه ای روی لپ نرم امگاش گذاشت"
+پسر خودمه دیگه!
-هی...هنوز نیومده داری بهش توجه میکنی؟!!درضمن...من هشت ماه نگهش داشتم!(اخم کیوت)
+وانیل کوچولوی حسود!
+من حسود نیستم!
+باشه...تو حسود نیستی!(خنده)
~
شرایط↓
لایک:۸۰
کامنت:۷۵
#فیک_تهکوک #تهیونگ #جونگکوک
- ۱.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط