پنج شنبه عصر طبق معمول
پنج شنبه عصر طبق معمول
از سر مزار مادبزرگم برمیگشتم
ک صدای گریه ی پیرمرد رو شنیدم
رو نیمکت نشسته بود
با یه شاخه گل رز قرمز دستش...
رفتم کنارش و گفتم :پدرجان چیزی نیاز دارین؟!؟
جوابی نداد
انگار داشت با خودش درد و دل میکرد
باز بلند تر پرسیدم پدرجان چیزی شده؟!؟
سرش رو آورد بالا
و با چشمای پر اشک گفت :نه ...
راستش راه گم کردم
گفتم: راه منزل رو؟!؟
کجا میخواهید برید بگین کمکتون کنم؟
گفت:نه راه دلم رو..
کنارش نشستم و گفتم :اگه از دست من کمکی برمیاد بفرمایید؟!
شما هم جای پدرم
زیر لب گفت:خیلی سال پیش ازدواج کردیم
یه ازدواج سنتی و ساده
خدابیامرز زن خوبی بود
از همه لحاظ کدبانو بود
منم صبح تا شب کار میکردم
و میگشتم دنبال یه لقمه نون حلال
اونم نه گله میکرد و نه شاکی میشد..
راستش دوستش داشتم
اما هیچوقت نه گل براش گرفتم و نه هدیه ای نه حتی یه تشکر خشک و خالی
هر وقت میگفتم: حاج خانوم دستت درد نکنه اون نمیدونست بابت غذا بابت زندگی یا بابت بودنش...
احساسات داشتم اما بلد نبودم خرجش کنم
آخه آقام هم همینطور بود
تا اینکه عمرشو داد به شما و رفت بهشت..
میدونم بهشتی بود
چه جواهری رو از دست دادم
همه میگفتن: تجدید فراش کن
خوشم نمیومد
نمیخواستم جاشو کسی تو زندگیم بگیره
با رفتنش منم رفتم
با رفتنش غم نشست رو زندگیم
تازه فهمیدم چ لحظه هایی رو میتونستم شادش کنم و دریغ کردم
چ لحظه هایی ک تکیه گاهه مردانه ام میشد و من غرور مردونم.....
چ لحظه هایی باید بابت بودنش تشکر میکردم و سکوت کردم...
آره یه عمر رفت تا بفهمم یه شاخه گل ارزش نداره اما میتونه یه بهشت به ارمغان بیاره
هر پنجشنبه
یه شاخه گل میگیرم و میام اینجا
هنوزم خجالت میکشم برم بزارم روی سنگ قبرش
هنوزم راه رو بلد نیستم
هنوزم افسوس میخورم بابت دیرکردنم
حالا اگه بعنوان پدرت قبولم داری
فقط ازت میخوام قدر چیزایی ک تو زندگیت داری رو بدونی
هرچند ساده
هرچند کوچک
اگه بلد نیستی یاد بگیر
نزار غرورت بشه افسوس یه عمر...
گفتم :خدارحمتش کنه
با سختی از جاش بلند شد
منم بلند شدم
گفتم :قول سختیه پدرجان ولی سعی میکنم
لبخندی زد و رفت....
اشکام رو پاک کردم
رفتم گلفروشی
دو تا شاخه گل رز خریدم برای پدر و مادرم
راست میگفت هنوزم دیر نشده بود....
از سر مزار مادبزرگم برمیگشتم
ک صدای گریه ی پیرمرد رو شنیدم
رو نیمکت نشسته بود
با یه شاخه گل رز قرمز دستش...
رفتم کنارش و گفتم :پدرجان چیزی نیاز دارین؟!؟
جوابی نداد
انگار داشت با خودش درد و دل میکرد
باز بلند تر پرسیدم پدرجان چیزی شده؟!؟
سرش رو آورد بالا
و با چشمای پر اشک گفت :نه ...
راستش راه گم کردم
گفتم: راه منزل رو؟!؟
کجا میخواهید برید بگین کمکتون کنم؟
گفت:نه راه دلم رو..
کنارش نشستم و گفتم :اگه از دست من کمکی برمیاد بفرمایید؟!
شما هم جای پدرم
زیر لب گفت:خیلی سال پیش ازدواج کردیم
یه ازدواج سنتی و ساده
خدابیامرز زن خوبی بود
از همه لحاظ کدبانو بود
منم صبح تا شب کار میکردم
و میگشتم دنبال یه لقمه نون حلال
اونم نه گله میکرد و نه شاکی میشد..
راستش دوستش داشتم
اما هیچوقت نه گل براش گرفتم و نه هدیه ای نه حتی یه تشکر خشک و خالی
هر وقت میگفتم: حاج خانوم دستت درد نکنه اون نمیدونست بابت غذا بابت زندگی یا بابت بودنش...
احساسات داشتم اما بلد نبودم خرجش کنم
آخه آقام هم همینطور بود
تا اینکه عمرشو داد به شما و رفت بهشت..
میدونم بهشتی بود
چه جواهری رو از دست دادم
همه میگفتن: تجدید فراش کن
خوشم نمیومد
نمیخواستم جاشو کسی تو زندگیم بگیره
با رفتنش منم رفتم
با رفتنش غم نشست رو زندگیم
تازه فهمیدم چ لحظه هایی رو میتونستم شادش کنم و دریغ کردم
چ لحظه هایی ک تکیه گاهه مردانه ام میشد و من غرور مردونم.....
چ لحظه هایی باید بابت بودنش تشکر میکردم و سکوت کردم...
آره یه عمر رفت تا بفهمم یه شاخه گل ارزش نداره اما میتونه یه بهشت به ارمغان بیاره
هر پنجشنبه
یه شاخه گل میگیرم و میام اینجا
هنوزم خجالت میکشم برم بزارم روی سنگ قبرش
هنوزم راه رو بلد نیستم
هنوزم افسوس میخورم بابت دیرکردنم
حالا اگه بعنوان پدرت قبولم داری
فقط ازت میخوام قدر چیزایی ک تو زندگیت داری رو بدونی
هرچند ساده
هرچند کوچک
اگه بلد نیستی یاد بگیر
نزار غرورت بشه افسوس یه عمر...
گفتم :خدارحمتش کنه
با سختی از جاش بلند شد
منم بلند شدم
گفتم :قول سختیه پدرجان ولی سعی میکنم
لبخندی زد و رفت....
اشکام رو پاک کردم
رفتم گلفروشی
دو تا شاخه گل رز خریدم برای پدر و مادرم
راست میگفت هنوزم دیر نشده بود....
- ۴.۸k
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط