درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
پارت اول
نورهای سفید استودیو همهجا رو پر کرده بودن.
صدای کلیکهای پشت سرهم دوربین و حرف زدنهای آرومِ تیم عکاسی، فضا رو زندهتر میکرد.
توی آینهی بزرگِ روبهرو، خودتو نگاه کردی. آرایشگر تازه آخرین تیکه از موهاتو درست کرده بود و گفت:
— عالی شدی، آمادهای؟
مدل بودن کار آسونی نبود، مخصوصاً وقتی قراره توی یه پروژهی بزرگ کنارت... کیم تهیونگ باشه.
همون تهیونگی که تو از مدتها پیش بیصدا روش کراش داشتی.
وقتی وارد استودیو شد، همه انگار یه لحظه ساکت شدن.
لبخندش، اون نگاه خاصش، و طرز لباس پوشیدنش کاری کرده بود که همه ناخودآگاه سمتش بچرخن.
قلبت تندتر زد.
از پشت آینه فقط جرئت کردی یه نگاه کوتاه بهش بندازی.
کارگردان صحنه گفت:
— خب امروز یه کانسپت خاص داریم. یه ژستای عاشقانه، صمیمی... شما دوتا باید حس یه زوج واقعی رو منتقل کنید.
این حرف باعث شد نفست توی گلوت گیر کنه.
با تهیونگ؟ عاشقانه؟ نزدیک بودن؟
سریع سر پایین انداختی تا کسی متوجه صورت داغشدهت نشه.
تهیونگ با صدای آرومی رو بهت گفت:
— نگران نباش... با هم خوب درمیاریم.
اون لحظه قلبت داشت از قفسهی س*ینهت بیرون میپرید.
---
نورافکنها روی شما دو نفر تنظیم شد.
عکاس با هیجان گفت:
— خب، اول ساده شروع میکنیم. فقط کنار هم بایستید و به دوربین نگاه کنید.
کنار تهیونگ ایستادی.
فاصلهتون اونقدر کم بود که گرمای حضورش رو حس میکردی.
صدای ن*فسهات بلندتر از همیشه بود، اما سعی کردی ظاهر خونسردی داشته باشی.
— عالیه… حالا یه کم نزدیکتر، انگار واقعاً عاشق هم هستید.
تهیونگ بیهیچ مکثی دستش رو روی کمرت گذاشت.
قلبت به شدت لرزید.
نگاهش رو بهت دوخت و زمزمه کرد:
— راحت باش... فقط وانمود کن.
ولی تو خوب میدونستی این راحت بودن تقریباً غیرممکنه.
تهیونگ درست همون کسی بود که هر بار توی ذهنت میچرخید و الان… انقدر نزدیکت بود.
عکاس گفت:
— فوقالعادس! حالا چشماتون رو به هم بدوزید، مثل لحظهای که همه دنیا محو میشه.
تو به اجبار نگاهت رو بالا بردی و مستقیم توی چشمهای قهوهای ع*میقش خیره شدی.
اون هم بدون حتی پلک زدن بهت خیره بود.
لبخند کوچیکی زد، لبخندی که هم دلگرمکننده بود هم خطرناک.
— خیلی خوبه! حالا… (عکاس مکث کرد) میخوام دستاتون رو قفل کنید. انگار واقعا عاشقید.
تهیونگ انگشتاش رو با انگشتای تو قفل کرد.
دستاش بزرگتر و گرمتر از چیزی بود که تصور میکردی.
ضربان قلبت دیگه قابل کنترل نبود.
عکاس فریاد زد:
— فوقالعادهست! همین حس رو میخواستم.
و تو نمیدونستی اون حس قویای که توی وجودت میپیچید واقعاً بازیگری بود… یا چیزی که بالاخره داشت از دل تهیونگ بیرون میزد.
ادامه دارد.....
( کیوتیام من دوباره اینجوری اپلودش کردم ویس کیفیت تصویر خیلی پایین میاره و اصلا ازش خوشم نمیومد پس همینجوری فیکارو میزارم)
پارت اول
نورهای سفید استودیو همهجا رو پر کرده بودن.
صدای کلیکهای پشت سرهم دوربین و حرف زدنهای آرومِ تیم عکاسی، فضا رو زندهتر میکرد.
توی آینهی بزرگِ روبهرو، خودتو نگاه کردی. آرایشگر تازه آخرین تیکه از موهاتو درست کرده بود و گفت:
— عالی شدی، آمادهای؟
مدل بودن کار آسونی نبود، مخصوصاً وقتی قراره توی یه پروژهی بزرگ کنارت... کیم تهیونگ باشه.
همون تهیونگی که تو از مدتها پیش بیصدا روش کراش داشتی.
وقتی وارد استودیو شد، همه انگار یه لحظه ساکت شدن.
لبخندش، اون نگاه خاصش، و طرز لباس پوشیدنش کاری کرده بود که همه ناخودآگاه سمتش بچرخن.
قلبت تندتر زد.
از پشت آینه فقط جرئت کردی یه نگاه کوتاه بهش بندازی.
کارگردان صحنه گفت:
— خب امروز یه کانسپت خاص داریم. یه ژستای عاشقانه، صمیمی... شما دوتا باید حس یه زوج واقعی رو منتقل کنید.
این حرف باعث شد نفست توی گلوت گیر کنه.
با تهیونگ؟ عاشقانه؟ نزدیک بودن؟
سریع سر پایین انداختی تا کسی متوجه صورت داغشدهت نشه.
تهیونگ با صدای آرومی رو بهت گفت:
— نگران نباش... با هم خوب درمیاریم.
اون لحظه قلبت داشت از قفسهی س*ینهت بیرون میپرید.
---
نورافکنها روی شما دو نفر تنظیم شد.
عکاس با هیجان گفت:
— خب، اول ساده شروع میکنیم. فقط کنار هم بایستید و به دوربین نگاه کنید.
کنار تهیونگ ایستادی.
فاصلهتون اونقدر کم بود که گرمای حضورش رو حس میکردی.
صدای ن*فسهات بلندتر از همیشه بود، اما سعی کردی ظاهر خونسردی داشته باشی.
— عالیه… حالا یه کم نزدیکتر، انگار واقعاً عاشق هم هستید.
تهیونگ بیهیچ مکثی دستش رو روی کمرت گذاشت.
قلبت به شدت لرزید.
نگاهش رو بهت دوخت و زمزمه کرد:
— راحت باش... فقط وانمود کن.
ولی تو خوب میدونستی این راحت بودن تقریباً غیرممکنه.
تهیونگ درست همون کسی بود که هر بار توی ذهنت میچرخید و الان… انقدر نزدیکت بود.
عکاس گفت:
— فوقالعادس! حالا چشماتون رو به هم بدوزید، مثل لحظهای که همه دنیا محو میشه.
تو به اجبار نگاهت رو بالا بردی و مستقیم توی چشمهای قهوهای ع*میقش خیره شدی.
اون هم بدون حتی پلک زدن بهت خیره بود.
لبخند کوچیکی زد، لبخندی که هم دلگرمکننده بود هم خطرناک.
— خیلی خوبه! حالا… (عکاس مکث کرد) میخوام دستاتون رو قفل کنید. انگار واقعا عاشقید.
تهیونگ انگشتاش رو با انگشتای تو قفل کرد.
دستاش بزرگتر و گرمتر از چیزی بود که تصور میکردی.
ضربان قلبت دیگه قابل کنترل نبود.
عکاس فریاد زد:
— فوقالعادهست! همین حس رو میخواستم.
و تو نمیدونستی اون حس قویای که توی وجودت میپیچید واقعاً بازیگری بود… یا چیزی که بالاخره داشت از دل تهیونگ بیرون میزد.
ادامه دارد.....
( کیوتیام من دوباره اینجوری اپلودش کردم ویس کیفیت تصویر خیلی پایین میاره و اصلا ازش خوشم نمیومد پس همینجوری فیکارو میزارم)
- ۱۱.۷k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط