{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم


نورهای استودیو هر لحظه داغ‌تر به نظر می‌رسیدن.
عکاس با هیجان رو به تیم گفت:

— حالا می‌خوام ژست‌ها طبیعی‌تر باشن. باید طوری باشه که انگار واقعا عاشقید، نه فقط جلوی دوربین.

همین جمله باعث شد نفس تو توی گلوت گیر کنه. تهیونگ با آرامش سرشو کمی کج کرد و زمزمه کرد:

— می‌تونی؟

تو فقط تونستی با تکون دادن سر جواب بدی.

عکاس ادامه داد:

— نزدیک‌تر… دستتو بذار روی شونه‌ش. آفرین! حالا صورتاتونو بیارید نزدیک… یه ذره دیگه…

وقتی صورتت فقط چند سانت با صورت تهیونگ فاصله داشت، قلبت داشت از شدت تپش می‌ترکید. اون نگاه پررمزش مثل جاذبه بود، نمی‌ذاشت چشماتو بدزدی.

عکاس محو صحنه شده بود و بی‌وقفه شاتر رو فشار می‌داد.

— عالیه! همینه… حالا بخندید، انگار یه راز شیرین فقط بین خودتونه.

تهیونگ یه لبخند نیمه‌شیطون زد و زیر لب گفت:

— داری خوب از پسش برمیای.

همین جمله باعث شد گونه‌هات داغ‌تر بشن، ولی سعی کردی لبخند بزنی.

آخرین ژست… عکاس با هیجان گفت:

— و حالا… می‌خوام دستاشو بگیری، انگار قراره ازش محافظت کنی. بعد… صورتاتون نزدیک‌تر بشه، طوری که همه فکر کنن الان همدیگه رو می‌بو*سید.

این بار حتی جرئت نکردی چیزی بگی.
تهیونگ دستات رو محکم‌تر گرفت، صورتش بهت نزدیک‌تر شد. فاصله‌ی بین ل*ب‌ها فقط یه ن*فس بود.
صدای کلیک‌های پشت سر هم دوربین کل فضا رو پر کرده بود.

وقتی عکاسی تموم شد، همه تیم با هیجان دست زدن.
اما تو… نمی‌تونستی باور کنی که چه حسی توی قلبت به‌وجود اومده بود.
حس واقعی.

همون شب، عکس‌ها منتشر شدن و درست مثل یه آتیش‌سوزی، کل فضای مجازی پر شد از حرفای مردم.
بعضی‌ها عاشق شیمی بینتون شده بودن، ولی خیلی‌ها… شروع کردن به هیت دادن.

زیر هر پست پر بود از کامنتای تلخ:

«این کیه که جرئت کرده به تهیونگ نزدیک بشه؟»
«حتی لایق نیست کنارش وایسه.»
«بازیگر خوبیه، ولی به تهیونگ دست نزن!»

با هر کلمه، انگار یه خنجر به قلبت می‌خورد.
ل*ب‌هات می‌لرزیدن، اشک‌هات بالاخره ریختن.
توی اتاق تنها نشسته بودی و گوشی رو کنار انداختی.

بی‌خبر از اینکه اون طرف شهر، تهیونگ هم داشت همه چیز رو می‌دید و چیزی توی قلبش روشن شده بود… چیزی که نمی‌ذاشت بی‌تفاوت بمونه.


---


تمام شب رو گریه کرده بودی.
بالش خیس از اشک، چشم‌ها ورم کرده، و قلبی که انگار هزار بار شکسته بود.
گوشی رو خاموش کردی تا دیگه حتی یه کلمه از اون نفرت‌ها رو نبینی.

اما درست همون موقع، صدای زنگ در خونه پیچید.
با تعجب بلند شدی.
این وقت شب؟
وقتی در رو باز کردی، باور نکردی.

تهیونگ اون‌جا بود. کلاه کشیده بود پایین، ماسک به صورت داشت، ولی چشم‌هاش… همون چشم‌های آشنا.

با صدای آرومی گفت:

— می‌تونم بیام داخل؟

هیچ جوابی نداشتی، فقط سر تکون دادی.

وقتی نشست، ماسکش رو برداشت و مستقیم بهت نگاه کرد. نگاهش پر از نگرانی بود.

— همه چی رو خوندم. می‌دونم چی دارن می‌نویسن… می‌دونم چه‌قدر بهت سخت گذشته.

تو بغض کرده بودی و صدا از گلوت درنمیومد.
بالاخره اشکات دوباره سرازیر شد و زمزمه کردی:

— چرا باید انقدر ازم متنفر باشن؟ من… فقط کارمو کردم.

تهیونگ بدون لحظه‌ای مکث به سمتت خم شد، دستت رو گرفت و محکم فشار داد.

— چون نمی‌دونن تو چه آدمی هستی. نمی‌دونن چه‌قدر مهربونی، چه‌قدر سخت کار می‌کنی. من دیدم. من حس کردم.

اشک‌ها از روی گونه‌هات می‌لغزیدن.

— ولی من نمی‌تونم تحمل کنم… این همه نفرت.

تهیونگ کمی سکوت کرد، بعد با صدایی جدی‌تر گفت:

— بذار من کنارت باشم. نمی‌ذارم تنها بمونی. هر بار که سختت شد… من هستم.

اون لحظه برای اولین بار حس کردی یکی واقعاً کنارت ایستاده.
نه به خاطر وظیفه، نه به خاطر پروژه، بلکه به خاطر خودت.

قلبت تندتر از همیشه می‌زد. برای اولین بار نگاهت پر از اعتماد شد.

و تهیونگ، توی همون سکوت، لبخند خیلی کوچیکی زد. لبخندی که پر از قول‌های ناگفته بود.


ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۴)

پارت سوم روزهای بعد برات مثل کابوس می‌گذشتن. هر بار که می‌خو...

پارت چهارم ( اخر )روی میز کوچیکی کنار پنجره نشستید. تهیونگ ب...

درخواستی تهیونگ پارت اول نورهای سفید استودیو همه‌جا رو پر کر...

تولد جونگکوک مبارک باش بانی همه ارمیا 🎉🎉

آتشی زیر خاکستر پارت ۱

my exp.33نشستِ عکاسی تموم شده بود و حالا، پشت صحنه، جو کمی آ...

بزارید بهتون یه چیز عجیب بگم فکر کنید طرف میره از توی تیکتاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط