گذاشت و با یه حالت جدی و در عین حال بامزه گفت: “پس، باید
گذاشت و با یه حالت جدی و در عین حال بامزه گفت: “پس، باید مواظب این استعداد باشی و همیشه ازش استفاده کنی!”
کنار امضاش، یه نقاشی از یه چشم کشید. “این چشم، همیشه مراقب توئه. هر وقت خواستی یه کار جدید و هیجانانگیز بکنی، به این چشم فکر کن!”
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش رو برای یه لحظه روی دستت نگه داشت و یه چشمک زد. “برو و دنیا رو بترکون!”
با یه لبخند بزرگ و حس یه ماجراجویی جدید، به سمت آخرین میز رفتی.
و حالا، آخرین میز. میز جونگکوک. با اون لبخند معروفش که همیشه یه حس صمیمیت و مهربونی خاصی داشت. وقتی به میزش رسیدی، با همون لبخند بهت نگاه کرد...سلام! خوش اومدی.”
آلبوم رو بهش دادی. شروع کرد به امضا زدن، ولی نگاهش روی تو بود. انگار داشت سعی میکرد بفهمه چی تو دلته. خیلی آروم و با دقت امضا میزد، ولی یه حس اطمینان و آرامش ازش ساطع میشد.
“از کجا اومدی؟” وقتی امضا رو تموم کرد، پرسید.
وقتی اسم شهر یا منطقهت رو گفتی، یه لبخند عمیقتر زد. “خیلی دوره. پس حتماً خیلی دوست داری که اینجا باشی.”
“آره، خیلی زیاد!” جواب دادی.
جونگکوک سر تکون داد و کنار امضاش، یه جمله نوشت: “امیدوارم این لحظه، یه خاطرهی خوب برات بمونه. از دیدنت خوشحال شدم.”
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش رو یه لحظه روی دستت نگه داشت، نه با اون شیطنت تهیونگ، نه با اون حس مرموز جیمین، بلکه با یه حس اطمینان و صمیمیت خالص. “مواظب خودت باش، باشه؟”
تو تشکر کردی و با یه عالمه خاطرهی قشنگ و حس رضایت، از آخرین میز دور شدی.سالن فنساین که بیرون اومدی، انگار وارد یه دنیای دیگه شدی. صدای همهمه و هیجان جمعیت پشت سرت محو شد و جای خودش رو به غوغای درونی خودت داد. آلبوم توی دستت سنگینی میکرد، اما نه سنگینی یه آلبوم معمولی؛ سنگینی خاطرات، نگاهها، کلمات و… یه شماره تلفن.
روی نیمکت کنار خیابون نشستی. نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی آروم باشی. ذهنت پر از تصویر اون لحظه بود: نگاه خیرهاش، زمزمهی آرومش، و اون حس غریب آشنایی که موقع برخورد دستهاتون پیدا کرده بودی. «وقتشه بیشتر حرف بزنیم…»
کنج لبخندت بالا رفت. اون نگاهش، اون لحنش… کاملاً جدی بود، ولی برق شیطنت توی چشمهاش یه چیز دیگه رو میگفت. یه دعوت. یه فرصت.
دستات کمی میلرزید. گوشی رو از کیفت درآوردی. صفحه سیاه گوشی، مثل یه بوم خالی بود. انگشتات روی صفحه شناور شدن. چی باید مینوشتی؟ «سلام جیمین»؟ نه، خیلی عادی بود. «سلام، ممنون بابت امضا»؟ نه، اون حس رو منتقل نمیکرد.
یه نفس عمیق دیگه کشیدی. شجاعت از کجا اومد؟ شاید از اون نگاههای مصمم نامجون
کنار امضاش، یه نقاشی از یه چشم کشید. “این چشم، همیشه مراقب توئه. هر وقت خواستی یه کار جدید و هیجانانگیز بکنی، به این چشم فکر کن!”
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش رو برای یه لحظه روی دستت نگه داشت و یه چشمک زد. “برو و دنیا رو بترکون!”
با یه لبخند بزرگ و حس یه ماجراجویی جدید، به سمت آخرین میز رفتی.
و حالا، آخرین میز. میز جونگکوک. با اون لبخند معروفش که همیشه یه حس صمیمیت و مهربونی خاصی داشت. وقتی به میزش رسیدی، با همون لبخند بهت نگاه کرد...سلام! خوش اومدی.”
آلبوم رو بهش دادی. شروع کرد به امضا زدن، ولی نگاهش روی تو بود. انگار داشت سعی میکرد بفهمه چی تو دلته. خیلی آروم و با دقت امضا میزد، ولی یه حس اطمینان و آرامش ازش ساطع میشد.
“از کجا اومدی؟” وقتی امضا رو تموم کرد، پرسید.
وقتی اسم شهر یا منطقهت رو گفتی، یه لبخند عمیقتر زد. “خیلی دوره. پس حتماً خیلی دوست داری که اینجا باشی.”
“آره، خیلی زیاد!” جواب دادی.
جونگکوک سر تکون داد و کنار امضاش، یه جمله نوشت: “امیدوارم این لحظه، یه خاطرهی خوب برات بمونه. از دیدنت خوشحال شدم.”
وقتی آلبوم رو بهت داد، دستش رو یه لحظه روی دستت نگه داشت، نه با اون شیطنت تهیونگ، نه با اون حس مرموز جیمین، بلکه با یه حس اطمینان و صمیمیت خالص. “مواظب خودت باش، باشه؟”
تو تشکر کردی و با یه عالمه خاطرهی قشنگ و حس رضایت، از آخرین میز دور شدی.سالن فنساین که بیرون اومدی، انگار وارد یه دنیای دیگه شدی. صدای همهمه و هیجان جمعیت پشت سرت محو شد و جای خودش رو به غوغای درونی خودت داد. آلبوم توی دستت سنگینی میکرد، اما نه سنگینی یه آلبوم معمولی؛ سنگینی خاطرات، نگاهها، کلمات و… یه شماره تلفن.
روی نیمکت کنار خیابون نشستی. نفس عمیقی کشیدی و سعی کردی آروم باشی. ذهنت پر از تصویر اون لحظه بود: نگاه خیرهاش، زمزمهی آرومش، و اون حس غریب آشنایی که موقع برخورد دستهاتون پیدا کرده بودی. «وقتشه بیشتر حرف بزنیم…»
کنج لبخندت بالا رفت. اون نگاهش، اون لحنش… کاملاً جدی بود، ولی برق شیطنت توی چشمهاش یه چیز دیگه رو میگفت. یه دعوت. یه فرصت.
دستات کمی میلرزید. گوشی رو از کیفت درآوردی. صفحه سیاه گوشی، مثل یه بوم خالی بود. انگشتات روی صفحه شناور شدن. چی باید مینوشتی؟ «سلام جیمین»؟ نه، خیلی عادی بود. «سلام، ممنون بابت امضا»؟ نه، اون حس رو منتقل نمیکرد.
یه نفس عمیق دیگه کشیدی. شجاعت از کجا اومد؟ شاید از اون نگاههای مصمم نامجون
- ۱۸۶
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط