{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا ه

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خسته میشدم مینشستم
دیدم یک اقایی دنبالم میاد هرجا میشینم بالاسرم وامیسه
چندبارتکرارشد گفتم برادرکاری داری چیزی میخوای .گفت....گفت من خیلی بی بضاعتم یعنی پول چندشیشه آب هم ندارم برا زائرا تهیه کنم...گفتم یااباعبدالله میتونم سایه بون افتاب زائرا باشم ...اگه مزاحم نیستم بزا سایه بونت باشم ..بوسیدمش گفتم بمیرم ظهرعاشورا نبودی سایه تن بی سرآقامون بشی.....


السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
َ
دیدگاه ها (۷)

نيايشی از امام سجاد:الهي,دردهايي هست كه نمي توان گفتو گفتني ...

سه صفت بد ولی زیبا مولای متقیان حضرت امیرالمومنین علی علیه ا...

مگــرخـودت نگفتــی : وَ تِلـکَ الایـامُ...

مردانی را میشناسم که هنگام عصبانیت داد نمیزنند!ناسزا نمیگوین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط