مادرش با چشم های خوشحال به جیمین نگاه می کرد
مادرش با چشم های خوشحال به جیمین نگاه می کرد
چقدر خوشگل شدی پسرم. ادامه حرفش با صدای زنگ در خانه قطع شد
صدای زنگ در، مثل ضربهای محکم توی سکوت خانه پیچید.
برای یک لحظه، همهچیز ایستاد.
مادرش به سمت در رفت. پدرش از جایش بلند شد.
و جیمین… همانجا، وسط سالن، بیحرکت ماند. قلبش چنان میزد که فکر میکرد صدایش توی خانه میپیچد.
در باز شد.
صدای سلام و احوالپرسی آمد. صدای خنده. صدای اسمهایی که سالها نشنیده بود..
و بعد…
صدایی که حتی توی خواب هم فراموشش نکرده بود.
— سلام خاله…
نفسش توی سینهاش گیر کرد.
جرئت نکرد جلو برود. از همانجا، ، نگاه کرد. اول خالهاش را دید، بعد شوهر خاله اش را… و بعد چشمش افتاد به او.
مین یونگی.
برای چند ثانیه، دنیا برایش تار شد.
قدبلندتر شده بود، صورتش استخوانیتر و جدیتر موهاش دیگر نعنایی نبود و مشکی شده بود . دیگر شبیه آن پسر شیطون نوجوان نبود.
اما نگاهش… هنوز همان نگاه آرام و سرد بود.
یونگی هم نگاهش را بالا آورد.
چشمهایشان به هم افتاد.
نه لبخندی، نه سلامی. فقط سکوت. فقط آن فاصلهی قدیمی که هنوز بینشان نفس میکشید.
اول یونگی نگاهش را دزدید.
جیمین حس کرد چیزی توی دلش فرو ریخت.
مادرش با ذوق گفت:
— یونگی جان! چقدر بزرگ شدی! بیا تو، بیا…
همه وارد سالن شدند. صداها قاطی هم شد. حرفها، خندهها، خوشآمدها…
اما مادرش همین که او را دید، لبخند پهنی روی لبش نشست. جلو آمد و جیمین را محکم در آغوش گرفت؛
انگار داشت چیزی را میدید که مدتها منتظرش بوده
است…جیمین فقط یک چیز را میدید: یونگی، که حالا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
بالاخره مجبور شد جلو برود.
چند قدم کوتاه. اما برای او، انگار کیلومترها بود.
جلوی هم ایستادند.
یونگی اول حرف زد:
— سلام، جیمین.
صدایش آرام بود. خیلی آرام.
— سلام… خوش اومدی.
صدای جیمین کمی لرزید، هرچقدر هم سعی کرد پنهانش کند.
چند ثانیهی کوتاه، دوباره سکوت.
بعد مادرها شروع کردند به حرف زدن و آنها را کشاندند به سمت مبلها.
نشستند. نزدیک هم. خیلی نزدیکتر از چیزی که دلِ جیمین تحملش را داشت.
بوی عطر یونگی به مشامش خورد. همان بوی خنک و آشنای قدیمی.
دلش فشرده شد.
میخواست نگاهش کند، اما نمیتوانست.
میترسید اگر نگاه کند، همهچیز لو برود.
یونگی هم بیشتر وقتها به زمین یا به فنجان چایش خیره بود.
انگار هر دو داشتند از چیزی فرار میکردند که اسمش گذشته بود.
مادرش ناگهان گفت:
— شما دوتا نمیخواید یه کم با هم حرف بزنید؟ بالاخره این همه سال همو ندیدید.
دلِ جیمین ریخت.
یونگی لحظهای مکث کرد، بعد آرام گفت:
— اگه جیمین مشکلی نداره…
همه نگاهها برگشت سمت او.
جیمین نفسش را فرو داد.
— نه… مشکلی نیست.
بلند شدند.
و جیمین میدانست:
این چند قدم تا اتاق ، شاید سختترین راهی باشد که توی عمرش رفته…
#اتزی #رنگین_کمان #صورتی #سیاه #فانتزی #اکسپلور #فست_فود #نودل #پیتزا #فرند #کیدرما #کره_جنوبی #کیپاپ #کره #بست_فرند #کورومی #مای_ملودی #صافت #اصکی_ممنوع #زیبای_حقیقی #پیشی #طنز #ویسگون #پینک #سیاه #فیلم #پارک #نگاه
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
چقدر خوشگل شدی پسرم. ادامه حرفش با صدای زنگ در خانه قطع شد
صدای زنگ در، مثل ضربهای محکم توی سکوت خانه پیچید.
برای یک لحظه، همهچیز ایستاد.
مادرش به سمت در رفت. پدرش از جایش بلند شد.
و جیمین… همانجا، وسط سالن، بیحرکت ماند. قلبش چنان میزد که فکر میکرد صدایش توی خانه میپیچد.
در باز شد.
صدای سلام و احوالپرسی آمد. صدای خنده. صدای اسمهایی که سالها نشنیده بود..
و بعد…
صدایی که حتی توی خواب هم فراموشش نکرده بود.
— سلام خاله…
نفسش توی سینهاش گیر کرد.
جرئت نکرد جلو برود. از همانجا، ، نگاه کرد. اول خالهاش را دید، بعد شوهر خاله اش را… و بعد چشمش افتاد به او.
مین یونگی.
برای چند ثانیه، دنیا برایش تار شد.
قدبلندتر شده بود، صورتش استخوانیتر و جدیتر موهاش دیگر نعنایی نبود و مشکی شده بود . دیگر شبیه آن پسر شیطون نوجوان نبود.
اما نگاهش… هنوز همان نگاه آرام و سرد بود.
یونگی هم نگاهش را بالا آورد.
چشمهایشان به هم افتاد.
نه لبخندی، نه سلامی. فقط سکوت. فقط آن فاصلهی قدیمی که هنوز بینشان نفس میکشید.
اول یونگی نگاهش را دزدید.
جیمین حس کرد چیزی توی دلش فرو ریخت.
مادرش با ذوق گفت:
— یونگی جان! چقدر بزرگ شدی! بیا تو، بیا…
همه وارد سالن شدند. صداها قاطی هم شد. حرفها، خندهها، خوشآمدها…
اما مادرش همین که او را دید، لبخند پهنی روی لبش نشست. جلو آمد و جیمین را محکم در آغوش گرفت؛
انگار داشت چیزی را میدید که مدتها منتظرش بوده
است…جیمین فقط یک چیز را میدید: یونگی، که حالا چند قدم آنطرفتر ایستاده بود.
بالاخره مجبور شد جلو برود.
چند قدم کوتاه. اما برای او، انگار کیلومترها بود.
جلوی هم ایستادند.
یونگی اول حرف زد:
— سلام، جیمین.
صدایش آرام بود. خیلی آرام.
— سلام… خوش اومدی.
صدای جیمین کمی لرزید، هرچقدر هم سعی کرد پنهانش کند.
چند ثانیهی کوتاه، دوباره سکوت.
بعد مادرها شروع کردند به حرف زدن و آنها را کشاندند به سمت مبلها.
نشستند. نزدیک هم. خیلی نزدیکتر از چیزی که دلِ جیمین تحملش را داشت.
بوی عطر یونگی به مشامش خورد. همان بوی خنک و آشنای قدیمی.
دلش فشرده شد.
میخواست نگاهش کند، اما نمیتوانست.
میترسید اگر نگاه کند، همهچیز لو برود.
یونگی هم بیشتر وقتها به زمین یا به فنجان چایش خیره بود.
انگار هر دو داشتند از چیزی فرار میکردند که اسمش گذشته بود.
مادرش ناگهان گفت:
— شما دوتا نمیخواید یه کم با هم حرف بزنید؟ بالاخره این همه سال همو ندیدید.
دلِ جیمین ریخت.
یونگی لحظهای مکث کرد، بعد آرام گفت:
— اگه جیمین مشکلی نداره…
همه نگاهها برگشت سمت او.
جیمین نفسش را فرو داد.
— نه… مشکلی نیست.
بلند شدند.
و جیمین میدانست:
این چند قدم تا اتاق ، شاید سختترین راهی باشد که توی عمرش رفته…
#اتزی #رنگین_کمان #صورتی #سیاه #فانتزی #اکسپلور #فست_فود #نودل #پیتزا #فرند #کیدرما #کره_جنوبی #کیپاپ #کره #بست_فرند #کورومی #مای_ملودی #صافت #اصکی_ممنوع #زیبای_حقیقی #پیشی #طنز #ویسگون #پینک #سیاه #فیلم #پارک #نگاه
#رمان
#فیک
#بی_تی_اس
#فیک_بی_تی_اس
#جونگکوک
#تهیونگ
- ۳۳۱
- ۰۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط