بدنم یخ زد.
بدنم یخ زد.
انگار همه هوا از ریههام رفت.
یه قدم ناخودآگاه عقب رفتم، ولی پام به پله خورد و نزدیک بود بیفتم.
یونگی سریع دستمو گرفت.
اما نگاهش هنوز روی جمعیت بود.
_ساکت.
فقط یه کلمه گفت.
ولی همون کافی بود که کل سالن دوباره در سکوت فرو بره.
اون خونآشام مو نقرهای یه قدم جلو اومد.
_ارباب… یه انسان داخل عمارت شما؟
زمزمهها شروع شد.
"غذاست…"
"چطور زنده مونده؟"
"خطرناکه…"
قلبم داشت دیوونه میشد.
دستم هنوز توی دست یونگی بود.
گرم بود… تنها چیز گرم اونجا.
یونگی یه قدم جلوتر رفت، طوری که من پشتش قایم شدم.
_این موضوع به شما ربطی نداره.
صداش آروم بود… ولی سنگین.
خونآشام مو نقرهای چشمهاشو تنگ کرد.
_طبق قوانین شورا، انسانها نباید—
_من قانون میذارم.
سکوت.
حتی نفس کشیدن بقیه هم انگار قطع شد.
اما همون لحظه یکی از خونآشامها با نگاه گرسنهاش یه قدم به سمت من برداشت.
_بوی خونش…
قبل از اینکه جملهاش تموم بشه، یونگی فقط سرشو کمی چرخوند.
نگاهش افتاد روش.
_نزدیک نشو.
همون یه جمله کافی بود.
اون خونآشام سرشو پایین انداخت و عقب رفت.
ولی من هنوز میلرزیدم.
یونگی بدون اینکه برگرده، آروم گفت:
_برو بالا.
آروم گفتم:
نمیتونم…
یه لحظه سکوت کرد.
بعد دستمو محکمتر گرفت.
_میتونی. من میگم.
این بار اطاعت کردم.
قدمهام لرزون بود ولی شروع کردم به بالا رفتن.
اما قبل از اینکه کامل برم، صدای همون خونآشام مو نقرهای دوباره اومد:
_ارباب… اگه شورا بفهمه، این دختر—
یونگی برگشت.
این بار نگاهش فرق داشت.
سردتر… تاریکتر…
_اگه اسمش رو دوباره بیاری…
مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_زنده نمیمونی.
سکوت مطلق.
حتی من هم یخ زدم.
بدون اینکه برگرده، فقط گفت:
_برو.
و من دیگه بدون حرف دویدم سمت پلهها.
اما پشت سرم هنوز صدای زمزمهها میاومد…
و برای اولین بار فهمیدم:
این فقط یه "انسان در عمارت خونآشامها" نیست…
این یه جنگه بین انسان کوچولو عمارت و تمام خوناشام ها....
انگار همه هوا از ریههام رفت.
یه قدم ناخودآگاه عقب رفتم، ولی پام به پله خورد و نزدیک بود بیفتم.
یونگی سریع دستمو گرفت.
اما نگاهش هنوز روی جمعیت بود.
_ساکت.
فقط یه کلمه گفت.
ولی همون کافی بود که کل سالن دوباره در سکوت فرو بره.
اون خونآشام مو نقرهای یه قدم جلو اومد.
_ارباب… یه انسان داخل عمارت شما؟
زمزمهها شروع شد.
"غذاست…"
"چطور زنده مونده؟"
"خطرناکه…"
قلبم داشت دیوونه میشد.
دستم هنوز توی دست یونگی بود.
گرم بود… تنها چیز گرم اونجا.
یونگی یه قدم جلوتر رفت، طوری که من پشتش قایم شدم.
_این موضوع به شما ربطی نداره.
صداش آروم بود… ولی سنگین.
خونآشام مو نقرهای چشمهاشو تنگ کرد.
_طبق قوانین شورا، انسانها نباید—
_من قانون میذارم.
سکوت.
حتی نفس کشیدن بقیه هم انگار قطع شد.
اما همون لحظه یکی از خونآشامها با نگاه گرسنهاش یه قدم به سمت من برداشت.
_بوی خونش…
قبل از اینکه جملهاش تموم بشه، یونگی فقط سرشو کمی چرخوند.
نگاهش افتاد روش.
_نزدیک نشو.
همون یه جمله کافی بود.
اون خونآشام سرشو پایین انداخت و عقب رفت.
ولی من هنوز میلرزیدم.
یونگی بدون اینکه برگرده، آروم گفت:
_برو بالا.
آروم گفتم:
نمیتونم…
یه لحظه سکوت کرد.
بعد دستمو محکمتر گرفت.
_میتونی. من میگم.
این بار اطاعت کردم.
قدمهام لرزون بود ولی شروع کردم به بالا رفتن.
اما قبل از اینکه کامل برم، صدای همون خونآشام مو نقرهای دوباره اومد:
_ارباب… اگه شورا بفهمه، این دختر—
یونگی برگشت.
این بار نگاهش فرق داشت.
سردتر… تاریکتر…
_اگه اسمش رو دوباره بیاری…
مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_زنده نمیمونی.
سکوت مطلق.
حتی من هم یخ زدم.
بدون اینکه برگرده، فقط گفت:
_برو.
و من دیگه بدون حرف دویدم سمت پلهها.
اما پشت سرم هنوز صدای زمزمهها میاومد…
و برای اولین بار فهمیدم:
این فقط یه "انسان در عمارت خونآشامها" نیست…
این یه جنگه بین انسان کوچولو عمارت و تمام خوناشام ها....
- ۵۹۸
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط