{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فرو

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!

کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟

زن لبخند زد و پاسخ داد:
نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی دارید!
دیدگاه ها (۲)

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت اول)

قصه یازدهم: محمد بن ابیبکر

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒صبح روز بعد، سئول هنوز درگیر ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت نهم: پژواکِ سکوتِ سردسالنِ ق...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وسوم | انتخاب خونصدای رعد، جنگل را لرزا...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش پایانی)

سیره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (۴)

🔳 در آغوش «امید»▫️چهل و اندی سال پیش، اکثر طلاب و مومنان هرگ...

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط