{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روزمسئول فروش ،منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهاربه

یک روزمسئول فروش ،منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهاربه

سمت سلف سرویس قدم می زدند.

ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده،

آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود.غول میگه:

من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده می کنم...

منشی می پره جلو ومیگه:«اول من ،اول من!...

من میخوام که توی باهاماس باشم،سوار یه قایق بادبانی شیک وهیچ نگرانی وغمی از

دنیانداشته باشم.»...پوووف!منشی ناپدیدمیشه...


سپس مسئول فروش می پره جلو ومیگه:«حالا من ،حالا من!...من میخوام توی هاوایی

کنارساحل لم بدم،یه ماساژورشخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی

خنک وتمام عمرم حال کنم.»...پوووف!مسؤل فروش هم ناپدیدمیشه...


سپس غول به مدیرمی گوید:حالانوبت توئه...مدیرمیگه:«من می خوام که اون دوتا

هردوشون پس ازناهار توی شرکت باشن»!


نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه دهید اول رییس تان صحبت کند! نیشخند
دیدگاه ها (۵)

ک روزمسئول فروش ،منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهاربه سمت سلف ...

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت ...

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت ...

شروع فصل 2 فیکشن «اخرین قانون من»P51نور کمه داخل ون روی صورت...

گیتار مشکی

شوهر متخصص!مادربزرگت یا همان مادرم بی‌احساس‌ترین موجود درحال...

نامه شماره بیست و یک «شوهر متخصص!»مادربزرگت یا همان مادرم بی...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟-۲۱-نامه شماره بیست و یک «شوهر متخصص!...

خودتو رها کن از.......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط