{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بازی عشقی

بازی عشقی
پارت سه

ویو ایساگی:(فردا)
امروز مسابقه تمرینی داشتیم... ای خدا چرا حتی ی روز هم استراحت نداریم؟ من هنوز حالم بده...
ای خدا.
اماده شدم و لباسام رو پوشیدم.
رفتم سمت زمین تمرین و وارد شدم.
باچیرا داشت اب میخورد و کمی استراحت میکرد...
خب خودمو میزنم به اون راه که از احساساتش خبر ندارم.
رفتم پیشش.
گفتم:«سلام باچیرا»
بهم نگاه کرد و با لبخند گفت:«اوه،ایساگی...بلاخره اومدی!»
خندیدم و گفتم:«اره...یکم دیر رسیدم چون حالم هنوز یکم خوب نبود...میای باهم تمرین کنیم؟»
خندید و با شیطونی همیشگی گفت:«اره حتما!ولی اینبار ازت جلو میزنم!»
خندیدم...
رفتیم تو زمین و باچیرا با کلی دریپ چهار تا گل بهم زد و من فقط ی گل زدم...
با ناراحتی الکی و واضح گفتم:«آآآه...فقط ی گل؟هـــــع...»
خندید و اومد سمتم، گفت:«عــــع؟ناراحت شدی؟باشه یکم بهت اسون میگیرم که بهم گل بزنی»
سریع برگشتم سمتش و با لجبازی و حرص گفتم:«هی من نمیخوام اینجوری گل بزنم!»
خندید و با ی حرکت توپ زیر پاش رو وقتی حواسم نبود گل کرد...
گفت با شیطونی:«خب پس...اینم پنجمین گل...هنوزم میگی نمیخوای بهت اسون بگیرم؟»
حتی متوجه نشدم که کی توپ رو گل کرد...
به دروازه نگاه کردم و بعد به باچیرا...
وقتی اونجوری توپ رو زیر پاهاش چرخوند و شوت کرد... و مستقیم رفت تو دروازه انکار کردن اینکه خیلی جذاب بود سخته...
با ذوق بهش گفتم:«وای محشر بوددد!باچیرا به منم اینو یاد بدههه!لطفااا!خیلی خفن بودی!»
سرخی کمرنگی روی گونه هاش دیدم ولی به روی خودم نیاوردم... باچیرا گفت:«هــــع؟پس میخوای یاد بگیری؟مگه نمیخواستی منو ببری؟حالا میخوای بهت گل زدن یاد بدم؟»
با ی لحن شیرین گفتم:«باچیرا...لطفا»
خندید و گفت:«باشه قلبم رو ذوب کردی کافیه دیگه بهت یاد میدمش!»
خیلی دوست دارم بدونم واکنشش با یکم شیطونی چیه...
یکم نزدیکش شدم و با کنجکاوی گفتم:«چرا دلت رو ذوب کردم؟»
یکم بیشتر سرخ شد و بازم با شیطونی ولی یکم دست‌پاچه گفت:«هیچی...مهم نیست...بیا،مگه نمیخواستی این حرکت رو بهت یاد بدم؟»
اخ حواسم نبود!
گفتم:«اره!»
خندید.
ی توپ رو زیر پاهاش گرفت و گفت:«نگاه کن...وقتی میخواستم از اون فاصله گل بزنم اول توپ رو اینجوری روی پاهام نگهداشتم و...»
توپ رو روی پاهای گرفت و اینکار رو اروم انجام میداد تا بتونم بهتر ببینم.
ادامه داد:«...پرتش کردم رو ی هوا البته خیلی کم...و بعد با پیدا کردن زاویه درست اونو با جلوی پام...»
محکم شوت کرد و دوباره رفت تو دروازه... وای پسر خیلی خوب گل میزنه...
ادامه داد:«شوت‌ش میکنم...(به ایساگی با لبخند نگاه کرد)...حالا تو امتحانش کن ایساگی»
توپ رو اروم با پاهام گرفتم و همون کار رو تکرار کردم...
ولی توپ من خورد به تیرک و با غر زدن گفتم:«وای پسر...از چیزی که فکرشو میکردم سخت تره...»
باچیرا خندید.
نزدیکم اومد... خیلی نزدیک...
یکی از دستاش رو روی شونه‌م گذاش و کنارم وایستاد.
توپ رو روی پاش گرفت و گفت:«چون تو درست توپ رو نگه نداشتی برای همین درست گل نشد»
با کنجکاوی نگاهش کردم و گفتم:«منظورت چیه؟»
گفت:«نگاه کن...وقتی تو داشتی توپ رو نگه میداشتی اینجوری با جلوی پا نگهش داشتی که باعث میشه کنترلش سخت بشه،ولی اگه یکم پات رو کج‌تر کنی و توپ رو کمی عقب تر بگیری،و از جلوی مچ پاهات استفاده کنی...»
دوباره شوت کرد و رفت تو دروازه...
ادامه داد:«میتونی گل بزنی»
تقریبا یک ساعت و نیم گذشته بود و کل مدت باچیرا با صبر و مهربونی... و البته کلی شیطونی اون حرکت رو باهام کار کرد...
الان خیلی راحت تر انجامش میدم ولی هنوزم سخته...


پایان.
دیدگاه ها (۲)

سناریو باچیرا وقتی بهش بی توجهی میکنیم.بسم الله الرحمن الرحی...

رز آبی پارت ۲۲

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:⁸لب لوچشو آویزون کردیونا: بد شد پیشنهاد جون...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 199♡⁠。⁠)⁩اسب رو...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

سناریو

سناریو قفل آبی پارت ۱

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "46""ویو پارک آنجلینا"خوبه...

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

بازی با آتیش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط