صبح با حس نگاه های سنگین کسی از خواب بیدار شدم وقتی چشمام
صبح با حس نگاه های سنگین کسی از خواب بیدار شدم وقتی چشمامو باز کردم صورت کوک جلوم بود کوک:بیدار شدی بیبی ات:بیبی؟ کوک:اوهوم تو از این به بعد بیبی منی
ات:اوه واقعا چرا خودم خبر ندارم کوک :خب الان داری که
ات ایش باشه حالا کوک:بلنو شو خانم خانما کلی کار داریم ات:چیکار کوک:باید بریم خرید ات:خرید چرا؟خب خودت برو کوک:نه خیر خرید عروسی تو هم باید بیای ات:خرید عروسییی؟؟؟ کوک:اره بیب
ات:اوه واقعا چرا خودم خبر ندارم کوک :خب الان داری که
ات ایش باشه حالا کوک:بلنو شو خانم خانما کلی کار داریم ات:چیکار کوک:باید بریم خرید ات:خرید چرا؟خب خودت برو کوک:نه خیر خرید عروسی تو هم باید بیای ات:خرید عروسییی؟؟؟ کوک:اره بیب
- ۱.۸k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط