گرچه صد بارم برانند از برت

گرچه صد بارم برانند از برت
بر نمی‌دارم سر از خاک درت

تا ابد منظور جانی، زانکه دل
در ازل کرد این نظر بر منظرت

زاهد از سر تو ز آن رو غافلست
کو نمی‌بیند به محراب اندرت

هر صباحی تازه گردد جان ما
از نسیم طرهٔ جان پرورت

همچو جان وصل تو ما را در خورست
گر چه جان ما نباشد در خورت

هر چه بود اندر سر کار تو شد
خود به چیزی در نمی‌آید سرت

شیر گیران پلنگ انداز را
کرد عاجز پنجهٔ زور آورت

بر نگیرد سر ز خط امر تو
هر که شد چون اوحدی فرمان برت


اوحدی
دیدگاه ها (۴)

گــــرچه صد بارم برانند از برتبر نمی‌دارم ســـر از خاک درتهم...

هر صباحی تازه گردد جان مااز نسیم طرهٔ جان پرورتهمچو جان وصل ...

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداختبه قصد جان من زار ناتوان ا...

خدایا پیکرم آتش گرفتهدل غم پرورم آتش گرفتهشهادت نامه را با خ...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تراخبر از سرزنش خار جفا نیست ت...

یار اغیار دل‌آزار نمی‌باید بودتشنهٔ خون من زار نمی‌باید بودت...

روحی و نفسی لک الفداء یا امیرالمؤمنین

#خط منـ📒در خواب جمال یار خود میدیدموز باغ وصال او گلی می‌چید...

از تو بیزارم و از کرده خویشمن کجا این همه رسوایی هادل دیوانه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط