{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بمان قرار دلم، خانه ام نکن ویران

بمان قرار دلم، خانه ام نکن ویران
که رقص چادر مشکی، به پا کند طوفان
شبیه کودک تب کرده ای به بالینم
تمام شهر به حال دلم کند اذعان
تمام هستی من بند چادر تو شده
چه بند راحت و دنجیست بند این زندان
صداش شعر من و چهره ی تو تصویرش
به لحظه ای بشود پرفروش هر اکران
قیامتی بکند رفتن تو از این شهر
شود عزای عمومی،سه سال در تهران....
دیدگاه ها (۳)

کاسه آبی را به پشتم،مادرم پاشیدو رفتتا که برگردم شنیدم ،از غ...

وقتی از باور پروانه شدن سرشاریمدل به تاریکی این پیله چرا بسپ...

بار دگر نامه ی تو باز شدمستی ام از نامه ات آغاز شدنام خدا زی...

# پس زمینه ...

واقعیت های دروغینپارت هشت تبعید به «قلعه‌ی شمالی» برای املیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط