#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_34
«شما چطور میدونید که من دنبال حقیقت هستم؟»
«چون من هم دنبال حقیقت هستم. حقیقت در مورد رفتنِ مادرت، و حقیقت در مورد مرگِ پدرت.» لیلا دستش را دراز کرد. «اگه میخوای بدونی، من میتونم به تو کمک کنم. اما این مسیر، خطرناکتر از اونیه که فکر میکنی.»
یونا به دست لیلا نگاه کرد. تردید داشت. آیا این یک دام دیگر بود؟ آیا لیلا هم مثل آن پیامک ناشناس، بخشی از بازی بود؟
اما نگاه مستقیم و صادقانهی لیلا، چیزی در درون یونا را تکان داد. شاید این همان فرصتی بود که منتظرش بود.
«قبول میکنم.» یونا این را گفت و دست لیلا را فشرد. «کمکم کنید.»
همان روز، یونا متوجه شد که مینجه، پسرعموی مغرور خانواده، رفتارهای عجیبی دارد. او مدام در حال چک کردن تلفنش بود و با نگرانی به اطراف نگاه میکرد. یونا به جههون که داشتند در راهرو با هم صحبت میکردند، اشاره کرد.
«مینجه… رفتارش عجیب شده ، نه؟»
جههون نگاهی به مینجه انداخت که داشت عجولانه وارد اتاقش میشد. «اون همیشه عجیب بوده. ولی این روزها فرق داره.»
یونا گفت: «فکر میکنی اون خبر داره؟ در مورد پدرم؟»
«بعید نیست. اون همیشه یه گوشه چشمش به همهچیز بوده. شاید بفهمه کی پشت این ماجراست.»
همین که این حرف را زد، یونا یاد یادداشت دیشب افتاد: «قاتل پدرت… کسی که یونا بیشتر از همه به اون اعتماد داره.»
آیا منظور جههون همین بود؟ یا خودش هم بخشی از بازی بود؟
یونا تصمیم گرفت خودش وارد عمل شود. همان شب، وقتی همه خواب بودند، یونا به اتاق مینجه رفت. با کمک جههون که حواس نگهبانها را پرت کرد، یونا توانست وارد اتاق شود.
# part_34
«شما چطور میدونید که من دنبال حقیقت هستم؟»
«چون من هم دنبال حقیقت هستم. حقیقت در مورد رفتنِ مادرت، و حقیقت در مورد مرگِ پدرت.» لیلا دستش را دراز کرد. «اگه میخوای بدونی، من میتونم به تو کمک کنم. اما این مسیر، خطرناکتر از اونیه که فکر میکنی.»
یونا به دست لیلا نگاه کرد. تردید داشت. آیا این یک دام دیگر بود؟ آیا لیلا هم مثل آن پیامک ناشناس، بخشی از بازی بود؟
اما نگاه مستقیم و صادقانهی لیلا، چیزی در درون یونا را تکان داد. شاید این همان فرصتی بود که منتظرش بود.
«قبول میکنم.» یونا این را گفت و دست لیلا را فشرد. «کمکم کنید.»
همان روز، یونا متوجه شد که مینجه، پسرعموی مغرور خانواده، رفتارهای عجیبی دارد. او مدام در حال چک کردن تلفنش بود و با نگرانی به اطراف نگاه میکرد. یونا به جههون که داشتند در راهرو با هم صحبت میکردند، اشاره کرد.
«مینجه… رفتارش عجیب شده ، نه؟»
جههون نگاهی به مینجه انداخت که داشت عجولانه وارد اتاقش میشد. «اون همیشه عجیب بوده. ولی این روزها فرق داره.»
یونا گفت: «فکر میکنی اون خبر داره؟ در مورد پدرم؟»
«بعید نیست. اون همیشه یه گوشه چشمش به همهچیز بوده. شاید بفهمه کی پشت این ماجراست.»
همین که این حرف را زد، یونا یاد یادداشت دیشب افتاد: «قاتل پدرت… کسی که یونا بیشتر از همه به اون اعتماد داره.»
آیا منظور جههون همین بود؟ یا خودش هم بخشی از بازی بود؟
یونا تصمیم گرفت خودش وارد عمل شود. همان شب، وقتی همه خواب بودند، یونا به اتاق مینجه رفت. با کمک جههون که حواس نگهبانها را پرت کرد، یونا توانست وارد اتاق شود.
- ۷۰
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط