#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_32
هوای پشت ساختمان قدیمی سونگهه، سنگین و سرد بود. یونا با دستهای لرزان عکسها و آن یادداشت را گرفته بود. «قاتل پدرت هنوز در خانهی چئون است. اگر میخواهی او را پیدا کنی، به مادرَت فکر کن.»
جههون کنارش ایستاد، صورتش جدی بود. «باید از اینجا دور بشیم. الان.»
یونا نگاهی به اطراف انداخت. ساختمان متروک، سایههای بلند، و سکوت وهمآور. «ولی… این یعنی چی؟ مادر من؟ چی رو باید بفهمم؟»
«این یه تله بوده، یونا. یا حداقل، یه شروع دروغ. کسی که اینو فرستاده، نمیخواسته کمکت کنه. میخواسته حواستو پرت کنه.»
«حواسمو پرت کنه؟ پس اون عکسها؟ اون یادداشت؟»
«ممکنه واقعی باشن. یا نباشن. اما معلومه که کسی نمیخواد تو قاتل پدرت رو پیدا کنی. و کسی که اینو فرستاده، احتمالاً از کساییه که پدرت بهشون اعتماد داشته… یا کسی که میخواد تو رو به سمت یه قربانی دیگه بکشونه.»
یونا ناگهان پرسید: «ههجون… اون گفت پدرم «زیادی حقیقت را فهمیده بود». حقیقت در مورد چی؟»
«شاید حقیقت در مورد مادرِت.» جههون آرام گفت. «شاید پدرت فهمیده بود که مادرِت اونطور که به نظر میرسه، رفته، نه؟»
یونا به یاد چهرهی مادرش در عکس افتاد. چهرهای که جزئیاتش در ذهنش کمرنگ شده بود. «من… من هیچی یادم نمیاد. مامان فقط… رفت.»
«شاید کسی باعث رفتنش شده.» جههون گفت، و نگاهش باز به سمت عمارت چئون رفت. «شاید همون کسی که الان میخواد تو رو از حقیقت دور نگه داره.»
آن شب، برگشتن به عمارت سختترین کار بود.
یونا و جههون تصمیم گرفتند تا اطلاع ثانوی، هر حرکتی را با احتیاط کامل انجام دهند. قرار شد یونا نقش بازی کند: همان دخترِ کنجکاو و کمی گیج، که در جلسهی دیروز، فقط ایدههای کلی داشت. اما در باطن، ذهن یونا مثل یک موتور داغ، در حال پردازش اطلاعات بود.
# part_32
هوای پشت ساختمان قدیمی سونگهه، سنگین و سرد بود. یونا با دستهای لرزان عکسها و آن یادداشت را گرفته بود. «قاتل پدرت هنوز در خانهی چئون است. اگر میخواهی او را پیدا کنی، به مادرَت فکر کن.»
جههون کنارش ایستاد، صورتش جدی بود. «باید از اینجا دور بشیم. الان.»
یونا نگاهی به اطراف انداخت. ساختمان متروک، سایههای بلند، و سکوت وهمآور. «ولی… این یعنی چی؟ مادر من؟ چی رو باید بفهمم؟»
«این یه تله بوده، یونا. یا حداقل، یه شروع دروغ. کسی که اینو فرستاده، نمیخواسته کمکت کنه. میخواسته حواستو پرت کنه.»
«حواسمو پرت کنه؟ پس اون عکسها؟ اون یادداشت؟»
«ممکنه واقعی باشن. یا نباشن. اما معلومه که کسی نمیخواد تو قاتل پدرت رو پیدا کنی. و کسی که اینو فرستاده، احتمالاً از کساییه که پدرت بهشون اعتماد داشته… یا کسی که میخواد تو رو به سمت یه قربانی دیگه بکشونه.»
یونا ناگهان پرسید: «ههجون… اون گفت پدرم «زیادی حقیقت را فهمیده بود». حقیقت در مورد چی؟»
«شاید حقیقت در مورد مادرِت.» جههون آرام گفت. «شاید پدرت فهمیده بود که مادرِت اونطور که به نظر میرسه، رفته، نه؟»
یونا به یاد چهرهی مادرش در عکس افتاد. چهرهای که جزئیاتش در ذهنش کمرنگ شده بود. «من… من هیچی یادم نمیاد. مامان فقط… رفت.»
«شاید کسی باعث رفتنش شده.» جههون گفت، و نگاهش باز به سمت عمارت چئون رفت. «شاید همون کسی که الان میخواد تو رو از حقیقت دور نگه داره.»
آن شب، برگشتن به عمارت سختترین کار بود.
یونا و جههون تصمیم گرفتند تا اطلاع ثانوی، هر حرکتی را با احتیاط کامل انجام دهند. قرار شد یونا نقش بازی کند: همان دخترِ کنجکاو و کمی گیج، که در جلسهی دیروز، فقط ایدههای کلی داشت. اما در باطن، ذهن یونا مثل یک موتور داغ، در حال پردازش اطلاعات بود.
- ۲۹۶
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط