{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
p,50
.
.
.
نامجون رفت و منم بعد از خداحافظی رفتم سمت حیاط ....در رو باز کردم و رفتم روی تاب چوبی نشستم ...باد خنکی میوزدید و منم همراه باهاش تابو حرکت میدادم ...نگاهم از پنجره ی بزرگ شیشه ای به جونگ کوک اوفتاد که داشت آشپزی میکرد و با جیمین حرف میزد .....می‌خندید....چقدر قشنگ می‌خندید...جوری خوشگل می‌خندید که دلم میخاست لُپاشو گاز بگیرم ...... نفهمیدم که کِی تهیونگ اومد پیشم...
.
ته: خوبی ؟
.
ا/ت : آره باید بد باشم؟( لبخند )
.
ته : نه همینجوری پرسیدم( لبخند )
.
اومد و کنارم نشست.....
.
ته : میدونی .... توی مهمونی فرداشب کلی آدم خطرناکه ...که ‌.... همشونم ی جورایی با جونگ کوک سره لج دارن .‌‌‌.... از منو جونگ کوک فاصله نگیر و پیشمون بمون باشع؟؟
.
ا/ت : باشییی
.
ته : افرین دختر خوب ..( لبخند مستطیلی )
.
ناگهان با حس خیسی لای پاهام چشمام درشت شد ...وای نههه... پریود شدم بالاخره شتتت....
.
ا/ت : امم خب ته من برم تو دیگهه
.
ته : باشه منم ی چند دیقه اینجا میمونم بعد میام ...
.
سریع رفتم توی عمارت و بدو بدو رفتم توی اتاق خودمو جونگ کوک....در کمدو باز کردم و ی پد و ی شورت برداشتم و رفتم سمت دستشویی ....
.
ویو کوک *
.
داشتم برای امشب شام درست میکردم و ا/ت هم توی حیاط داشت با ته حرف میزد که دیدم یهو از جاش بلند شد و بدو بدو رفتم توی اتاق .....پیشبندمو باز کردم و سمت اتاق رفتم ... درو باز کردم و ا/ت رو دیدم که از دستشویی بیرون اومد ....
.
کوک : چیزی شده ؟؟
.
ا/ت : از این بهتر نمیشه پریود شدم
.
.
.
من زنده امممم فردا شب سعی میکنم بقیشو بزارم ببخشید برای تاخیر سعیمو میکنم از این به بعد فعالیت کنم هفته به هفته 🎀🙂
دیدگاه ها (۱۱)

"سرنوشت "p,51...کوک : ودف الانن؟.ا/ت : ارههه.کوک : درد داری ...

تولدمههه🙂💗

"سرنوشت "p,49...کوک : هومم منم خستم.... بخوابیم ؟.ا/ت : باشه...

"سرنوشت "p,48...هیون : بسه دیگهه ( داد ) تا کی میخای بخاطر ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط