سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت ادامه ی قسمت قبلی...
ساسکه دندانهای نیشش را آشکار کرد.
در نورِ کمِ اتاق، برقِ سردشان مثل تیغ میدرخشید.
و سپس، با حرکتی تند و بیرحم، به گردن ناروتو نزدیک شد.
ناروتو تکان خورد.
تمام بدنش سفت شد.
یک نفسِ لرزان از گلویش بیرون آمد، چیزی میانِ ترس و دردِ پیشبینیشده.
و بعد، لحظهای که نباید رخ میداد، رخ داد.
گاز.
نه یک تماسِ ساده، نه یک فشارِ کوتاه؛
بلکه دردی ناگهانی و عمیق که تمامِ وجودِ ناروتو را از هم درید.
تنش از درد لرزید، زنجیرها صدا دادند، و اشک بیاختیار در چشمهایش جمع شد.
«آههههههه...!»
صدایش به شکلی شکسته از بین لبهایش بیرون آمد، انگار حتی همان یک واژه هم به زحمت از گلوی زخمیاش عبور کرده باشد.
اشکهایش، ناخواسته و داغ، روی گونههایش سر خوردند.
گونه هایی که از این نزدیکی ماه سرخ شده بود...
ترس، تحقیر، درد، و ناباوری همه با هم در صورتش جمع شدند.
ساسکه نه عقب رفت و نه نرم شد.
شبیه موجودی بود که به چیزی ممنوعه رسیده و حالا از آن جدا نمیشود.
انگار در آن لحظه، ماه و گرسنگیاش، عقل و خشمش را بلعیده بودند.
ناروتو ضربهای ضعیف به شانهی او زد، اما نتیجهای نداشت.
تنها چیزی که از او باقی مانده بود، نفسهای بریده و نالههایی بود که هر بار خفهتر میشدند.
— «بس...هههااااحح... ساس..وکه...!»
اما صدا در میان هجومِ درد و وحشت گم شد.
ساعات؟
دقایق؟
برای ناروتو معنی نداشت.
برای او، زمان به چیزی لهشده و نامفهوم تبدیل شده بود.
فقط درد بود.
فقط فشار.
فقط ترسی که هر بار با ضعیفتر شدن بدنش، عمیقتر میشد.
اشکهایش دیگر فقط از درد نبودند.
از شکستن بودند.
از اینکه فهمیده بود صدایش، برای لحظهای، حتی به گوشِ کسی که باید میشنید، نرسیده بود. ماهاش! ماهی که توی این قصر بیشتر از هرکسی کنارش احساس امنیت میکرد و حالا...
و سرانجام، وقتی بدنش دیگر توانِ مقاومت نداشت، وقتی نفسهایش یکییکی کوتاهتر شدند و لرزشِ دستهایش به ضعف بدل شد، بیهوشی مثل پردهای تیره روی همهچیز افتاد.
نورِ اتاق دور شد.
صدای زنجیرها محو شد.
و خورشید، در آغوشِ تاریکی ماه خوناشامش، خاموش گشت.
# 🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت ادامه ی قسمت قبلی...
ساسکه دندانهای نیشش را آشکار کرد.
در نورِ کمِ اتاق، برقِ سردشان مثل تیغ میدرخشید.
و سپس، با حرکتی تند و بیرحم، به گردن ناروتو نزدیک شد.
ناروتو تکان خورد.
تمام بدنش سفت شد.
یک نفسِ لرزان از گلویش بیرون آمد، چیزی میانِ ترس و دردِ پیشبینیشده.
و بعد، لحظهای که نباید رخ میداد، رخ داد.
گاز.
نه یک تماسِ ساده، نه یک فشارِ کوتاه؛
بلکه دردی ناگهانی و عمیق که تمامِ وجودِ ناروتو را از هم درید.
تنش از درد لرزید، زنجیرها صدا دادند، و اشک بیاختیار در چشمهایش جمع شد.
«آههههههه...!»
صدایش به شکلی شکسته از بین لبهایش بیرون آمد، انگار حتی همان یک واژه هم به زحمت از گلوی زخمیاش عبور کرده باشد.
اشکهایش، ناخواسته و داغ، روی گونههایش سر خوردند.
گونه هایی که از این نزدیکی ماه سرخ شده بود...
ترس، تحقیر، درد، و ناباوری همه با هم در صورتش جمع شدند.
ساسکه نه عقب رفت و نه نرم شد.
شبیه موجودی بود که به چیزی ممنوعه رسیده و حالا از آن جدا نمیشود.
انگار در آن لحظه، ماه و گرسنگیاش، عقل و خشمش را بلعیده بودند.
ناروتو ضربهای ضعیف به شانهی او زد، اما نتیجهای نداشت.
تنها چیزی که از او باقی مانده بود، نفسهای بریده و نالههایی بود که هر بار خفهتر میشدند.
— «بس...هههااااحح... ساس..وکه...!»
اما صدا در میان هجومِ درد و وحشت گم شد.
ساعات؟
دقایق؟
برای ناروتو معنی نداشت.
برای او، زمان به چیزی لهشده و نامفهوم تبدیل شده بود.
فقط درد بود.
فقط فشار.
فقط ترسی که هر بار با ضعیفتر شدن بدنش، عمیقتر میشد.
اشکهایش دیگر فقط از درد نبودند.
از شکستن بودند.
از اینکه فهمیده بود صدایش، برای لحظهای، حتی به گوشِ کسی که باید میشنید، نرسیده بود. ماهاش! ماهی که توی این قصر بیشتر از هرکسی کنارش احساس امنیت میکرد و حالا...
و سرانجام، وقتی بدنش دیگر توانِ مقاومت نداشت، وقتی نفسهایش یکییکی کوتاهتر شدند و لرزشِ دستهایش به ضعف بدل شد، بیهوشی مثل پردهای تیره روی همهچیز افتاد.
نورِ اتاق دور شد.
صدای زنجیرها محو شد.
و خورشید، در آغوشِ تاریکی ماه خوناشامش، خاموش گشت.
- ۱.۷k
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط