_ چیه؟ دلت براش تنگ شده؟
_ چیه؟ دلت براش تنگ شده؟
پوزخندی زدم به یلدا که گوشه ی سالن منتظر ایستاده بود اشاره کردمو گفتم: من که نه! اما اون انگار خیلی منتظرشه!
نریمانم ردِ نگاهمو گرفت و منظورمو فهمید هیچی نگفت ژاله خواهر ژینوس نزدیکمان شد..
_ سلام بر دخترعمو و پسرعموی بی معرفت خودم!
من و نریمان گرم باهاش احوالپرسی کردیم سینا شوهرش نیومده بود پزشک بود و شیفتش بود.
بعد از چند دقیقه ژاله رفت رو به نریمان گفتم: نریمان؟
_ هوووم؟
_ بردیا از یلدا خوشش میاد؟
_ چرا میپرسی؟
_ همینجوری...آخه انقدر این دختره خودشو جلوی بردیا ظاهر میکنه و بهش می چسبه که فکر کردم بردیا از خداشه!
نریمان در حالیکه داشت با دکمه ی کتش ور میرفت گفت:
بردیا بارها گفته عاشق کسی نیس و نمیشه!
_ مگه میشه؟
_ حالا که شده...از بچگی فکر و خیالش پیشِ درس و مدرسه بود من تا اونجایی که یادمه یه بارم اسمِ هیچ دختری و به قصدی از زبونش نشنیدم همیشه سرش تو کارای خودش بود!اخلاقش دیگه دستمه!
_ من که میگم فیلمشه! خودشو میزنه به اون راه وگرنه خیلیم خوشش میاد..
_ بردیا خیلی پسر متفاوتیه..مطمئنم فیلمش نیس
_ یعنی تا حالا عاشق نشده؟
_ وااا نیلو، حالا خوبه بردیا رو تقریباً میشناسیا..خودت که میبینی تو مهمونیا از کنارِ من جُم نمیخوره
_ یه کم غیر قابلِ باوره!
_ اومد!
بردیا نزدیکمان شد: از خودتون پذیرایی کنین!
گفتم: عروس داماد کی میان؟
بردیا با منظور گفت:ماشالا هزار ماشالا اینجا عروس دوماد زیاده! چه احتیاجی داریم حتماً پارسا و بهار بیان؟
لجم گرفت حس میکردم هر حرفش مخاطبش منم و به من طعنه میزنه..به یلدا اشاره کردمو گفتم:
آره خب..این یه نمونش!
یلدا به سمتمون اومد بردیا متوجه منظورم شده بود و اخم کرد یلدا بدون توجه به من رو به بردیا گفت:
اِ بردیا کجایی تو؟ خیلی متظر شدم تا بیای!
یلدا دختری با چشمای آبی روشن بود چشماشو از مامانش به ارث برده بود پوست سفید و بدون لکی داشت
شفاف مثل آینه بود لباش قلوه ای بود پروتز کرده بود آرایش غلیظی کرده بود من به جای اون حس میکردم
الانه که مژه هاش کلاً بیفته پایین! لباسش خیلی برهنه بود البته برای همه عادی بود همیشه همینطوری
لباس می پوشید...
بردیا خیلی سرد گفت: برو پیش مهمونا من باید برم دمِ در به مهمونا خوشامد بگم!
یلدا با عشوه ی چندش آوری گفت: بدون تو نمیرم! خوش نمیگذره..
حالمو داشت بهم میزد طاقت نیاوردمو گفتم: چرا عزیزم بهت خوش نمیگذره؟ اینجا که دعوت نشدی
بردیا رو ببنی؟!
یلدا چشم غره ای بهم کرد و گفت: من اگه جایی میام فقط بخطره بردیاس!
گفتم: اِ پس از این به بعد یادم باشه بردیا روهم دعوت نکنیم تا توام نیای و ما خلاص شیم!
یلدا با خشم گفت: هی نیلوفر...مواظب حرف زدنت باش..خوب میدونم چقدر حرصت میگیره وقتی
بی محلیای بردیا رو میبینی ! همیشه یاد گرفتی همه ی پسرا دورتو بگیرن و قربون صدقت برن
وقتی میبینی بردیا اینجوری نیس لجت میگیره و منفجر میشی!
از اینکه منو اینجوری شناخته یا شایدم بخاطرِ حرصش این چرندیاتو گفته خیلی لجم گرفت خواستم
جوابِ گستاخیشو بدم که بردیا با بی حوصلگی گفت: سرِ کسی بحث میکنید که اصلاً حوصلتونو نداره!
نگاهی پُر از نفرت به بردیا انداختم و گفتم: فکر کردی خیلی دلباخته داری آقای آدم برفی؟ هه خواهشاً
اسم منو از لیست عاشقای سینه چاکِت بکـِش بیرون!
بردیا با حرص رو به نریمان گفت: نریمان من میخوام برم اونور..میای یا نه؟
نریمان که تا اون لحظه ساکت بود و به کل کل کردنِ منو یلدا گوش میداد همراهِ بردیا رفت...
یلدا با لحنی جدی و پُر از خشم گفت:
گوشاتو وا کن نیلوفر، بردیا سهمِ منه! به کسیـَم نمیدمش اگه بخوای با این اراجیفت اونو ازم بگیری
زندگیو برات سیاه میکنم!
_ اوه اوه همچین آشِ دهن سوزیـَم نیستا! این تحفه مال خودت! در ثانی هیچ غلطی نمیتونی بکنی
یلدا رفت بیخود نبود انقدر از این بشر بدم میومد همیشه تو ناز و نعمت بود و خیلی خودشو بالا میدونست
فکر میکرد میتونه با پوشیدنِِ اون لباسای عَجَق وَجَق و آرایشای فجیع گلِ سرسبدِ مجلسا باشه!
کم کم بهار و پارسام اومدن بهار نو لباس عروس خیلی ناز و خوشگل شده بود موهاشو عسلی رنگ
کرده بود که به رنگِ پوستش شدید میومد تاجش به صورتِ خوشه ای روی قسمتی از موهاش زده شده
بود پارسام خیلی جذاب شده بود چندباری خونه ی خاله دیده بودمش...
کلافه روی مبل نشستم..
_ فکر میکردم اخلاقِِ یلدا اومده باشه دستت؟و کلافه روی مبل
بردیا بود..کنارم نشست اصلاً حوصلشو نداشتم با دلخوری گفتم:
دلش میخواد هر چی که همه دنبالشن و میخوان مالشون باشه مالِ اون باشه!
_ منظورت من که نیستم؟
پوزخندی زدم به یلدا که گوشه ی سالن منتظر ایستاده بود اشاره کردمو گفتم: من که نه! اما اون انگار خیلی منتظرشه!
نریمانم ردِ نگاهمو گرفت و منظورمو فهمید هیچی نگفت ژاله خواهر ژینوس نزدیکمان شد..
_ سلام بر دخترعمو و پسرعموی بی معرفت خودم!
من و نریمان گرم باهاش احوالپرسی کردیم سینا شوهرش نیومده بود پزشک بود و شیفتش بود.
بعد از چند دقیقه ژاله رفت رو به نریمان گفتم: نریمان؟
_ هوووم؟
_ بردیا از یلدا خوشش میاد؟
_ چرا میپرسی؟
_ همینجوری...آخه انقدر این دختره خودشو جلوی بردیا ظاهر میکنه و بهش می چسبه که فکر کردم بردیا از خداشه!
نریمان در حالیکه داشت با دکمه ی کتش ور میرفت گفت:
بردیا بارها گفته عاشق کسی نیس و نمیشه!
_ مگه میشه؟
_ حالا که شده...از بچگی فکر و خیالش پیشِ درس و مدرسه بود من تا اونجایی که یادمه یه بارم اسمِ هیچ دختری و به قصدی از زبونش نشنیدم همیشه سرش تو کارای خودش بود!اخلاقش دیگه دستمه!
_ من که میگم فیلمشه! خودشو میزنه به اون راه وگرنه خیلیم خوشش میاد..
_ بردیا خیلی پسر متفاوتیه..مطمئنم فیلمش نیس
_ یعنی تا حالا عاشق نشده؟
_ وااا نیلو، حالا خوبه بردیا رو تقریباً میشناسیا..خودت که میبینی تو مهمونیا از کنارِ من جُم نمیخوره
_ یه کم غیر قابلِ باوره!
_ اومد!
بردیا نزدیکمان شد: از خودتون پذیرایی کنین!
گفتم: عروس داماد کی میان؟
بردیا با منظور گفت:ماشالا هزار ماشالا اینجا عروس دوماد زیاده! چه احتیاجی داریم حتماً پارسا و بهار بیان؟
لجم گرفت حس میکردم هر حرفش مخاطبش منم و به من طعنه میزنه..به یلدا اشاره کردمو گفتم:
آره خب..این یه نمونش!
یلدا به سمتمون اومد بردیا متوجه منظورم شده بود و اخم کرد یلدا بدون توجه به من رو به بردیا گفت:
اِ بردیا کجایی تو؟ خیلی متظر شدم تا بیای!
یلدا دختری با چشمای آبی روشن بود چشماشو از مامانش به ارث برده بود پوست سفید و بدون لکی داشت
شفاف مثل آینه بود لباش قلوه ای بود پروتز کرده بود آرایش غلیظی کرده بود من به جای اون حس میکردم
الانه که مژه هاش کلاً بیفته پایین! لباسش خیلی برهنه بود البته برای همه عادی بود همیشه همینطوری
لباس می پوشید...
بردیا خیلی سرد گفت: برو پیش مهمونا من باید برم دمِ در به مهمونا خوشامد بگم!
یلدا با عشوه ی چندش آوری گفت: بدون تو نمیرم! خوش نمیگذره..
حالمو داشت بهم میزد طاقت نیاوردمو گفتم: چرا عزیزم بهت خوش نمیگذره؟ اینجا که دعوت نشدی
بردیا رو ببنی؟!
یلدا چشم غره ای بهم کرد و گفت: من اگه جایی میام فقط بخطره بردیاس!
گفتم: اِ پس از این به بعد یادم باشه بردیا روهم دعوت نکنیم تا توام نیای و ما خلاص شیم!
یلدا با خشم گفت: هی نیلوفر...مواظب حرف زدنت باش..خوب میدونم چقدر حرصت میگیره وقتی
بی محلیای بردیا رو میبینی ! همیشه یاد گرفتی همه ی پسرا دورتو بگیرن و قربون صدقت برن
وقتی میبینی بردیا اینجوری نیس لجت میگیره و منفجر میشی!
از اینکه منو اینجوری شناخته یا شایدم بخاطرِ حرصش این چرندیاتو گفته خیلی لجم گرفت خواستم
جوابِ گستاخیشو بدم که بردیا با بی حوصلگی گفت: سرِ کسی بحث میکنید که اصلاً حوصلتونو نداره!
نگاهی پُر از نفرت به بردیا انداختم و گفتم: فکر کردی خیلی دلباخته داری آقای آدم برفی؟ هه خواهشاً
اسم منو از لیست عاشقای سینه چاکِت بکـِش بیرون!
بردیا با حرص رو به نریمان گفت: نریمان من میخوام برم اونور..میای یا نه؟
نریمان که تا اون لحظه ساکت بود و به کل کل کردنِ منو یلدا گوش میداد همراهِ بردیا رفت...
یلدا با لحنی جدی و پُر از خشم گفت:
گوشاتو وا کن نیلوفر، بردیا سهمِ منه! به کسیـَم نمیدمش اگه بخوای با این اراجیفت اونو ازم بگیری
زندگیو برات سیاه میکنم!
_ اوه اوه همچین آشِ دهن سوزیـَم نیستا! این تحفه مال خودت! در ثانی هیچ غلطی نمیتونی بکنی
یلدا رفت بیخود نبود انقدر از این بشر بدم میومد همیشه تو ناز و نعمت بود و خیلی خودشو بالا میدونست
فکر میکرد میتونه با پوشیدنِِ اون لباسای عَجَق وَجَق و آرایشای فجیع گلِ سرسبدِ مجلسا باشه!
کم کم بهار و پارسام اومدن بهار نو لباس عروس خیلی ناز و خوشگل شده بود موهاشو عسلی رنگ
کرده بود که به رنگِ پوستش شدید میومد تاجش به صورتِ خوشه ای روی قسمتی از موهاش زده شده
بود پارسام خیلی جذاب شده بود چندباری خونه ی خاله دیده بودمش...
کلافه روی مبل نشستم..
_ فکر میکردم اخلاقِِ یلدا اومده باشه دستت؟و کلافه روی مبل
بردیا بود..کنارم نشست اصلاً حوصلشو نداشتم با دلخوری گفتم:
دلش میخواد هر چی که همه دنبالشن و میخوان مالشون باشه مالِ اون باشه!
_ منظورت من که نیستم؟
- ۸.۱k
- ۱۶ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط