کامنت فراموش نشه
کامنت فراموش نشه
بردیا اخم کرد ظرفِ خوروش و روی میز گذاشتم بهار گفت: اما بردیا فسنجون دوس نداره!
خودمو زدم ناراحتی و گفتم: ای وااااای! فکر میکردم دوس داره..نداری؟
بردیا ساکت بود..عجیب که ساکته!! با حرص قاشقشو تو برنجش فرو برد و خورد کاملاً معلوم بود
دوس نداره و واسه اینکه کم نیاره داره میخوره!
خب چه کاریه؟ جونت بالا میاد بگی دوس ندارم یه چیز دیگه برام بکـِش؟! پسره ی مغرور پس حقته
نوش جون کن!!
همه تقریباً نهارشونو با لذت خوردن بردیا با خشم گفت: فکر نمیکردم انقدر بی نمک باشی! منتظر
تلافیش باش...
_ شتر در خواب بیند پنبه دانه! جناب آقا
بردیا به سمت بقیه رفت..از حق نگذریم چشماش خیلی جذاب و نافذ بود...
روی مبل نشستم نریمان گفت: پیشنهاد میکنم جوونا بلند شیم بریم حیاط پیش استخر..هوام خنکه!
گفتم: اگه جوونا فقط باید بیان خودت که باید بمونی!
بهار خندید و گفت: نریمان راس بگو 50 رو رد کردی؟
نریمان با اخم گفت: بهار واقعاً که! من همش 25سالمه..عقلتو دادی دست این نخود مغز؟
بردیا که مشخص بود حوصله ی کل کل کردنای منو نریمان و نداره از جاش بلند شد و گفت:
بریم نریمان..بدجوری حوصلم سررفته!
به حیاط رفتیم همه دور استخر نشستیم هوای خنک و خوبی بود...
بهار گفت: جمعه یه برنامه ترتیب بدین بریم کوه!
بنفشه گفت: بهار تو دیگه قاطیه خروسا شدی خواهری!
بهار با اعتراض گفت: اِ خب پارسام میارم..غلط کردین بدون من ایی برید...
بردیا گفت: من که عمراً با تو جایی برم چون هر جا میریم تورو باید دونفر حساب کنیم!
گفتم: اصلاً بردیا خان کی گفت شمام هستی؟ تورو نمیبریما
بهار خندید بردیا اخم کرد آخه بگو دختر مرض داری پر و پای بردیا میپیچی؟ اما خب دلم خنک شد...
_ من با تو نبودم که زود گارد میگیری..
با پررویی گفتم: با دختر خالم که بودی!
_ اِ دختر خاله ی تو اول خواهر من بوده!
خواستم جوابشو بدم که بنفشه اعتراض کنان گفت: باز ما اومدیم دور هم گپ بزنیم شما دوتا افتادین به
جونِ هم؟ خسته نمیشین؟...
نریمان بلند شد دستاشو باز کرد کش و قوسی به بدنش داد و گفت: عجب هواییه! جون میده برای آب تنی!
آهسته از جام بلند شدم نریمان حواسش به من نبود داشت نفس عمیق میکشید که هلش دادم صاف افتاد وسط آب!
خودش هم وارفته بود همه خندیدن به جز عنق خان! بهار با خنده گفت: آرزوت برآورده شد نریمان!
منم دست به کمر وایساده بودمو قیافه ی مضحکه نریمان و نگاه میکردم در حال خندیدن بودم که حس
کردم کسی منو هل داد و در یه چشم بهم زدن منم افتادم تو آب...جا خوردم خنده ها بلند تر شد
دوس داشتم بدونم کی جرئت کرده چنین کاری و بکنه که چهره ی خندانِ بردیا رو دیدم
با پوزخندی که گوشه ی لبش بود گفت: دست بالای دست زیاده دختر خاله!
آخ عجب حالی داشتم اگه کنارش بودم خرخرشو با دندونام تیکه تیکه میکردم!
جیغ بنفشی کشیدمو گفتم: کی جرئت کرد اینکارو کنه؟
بردیا با غرور گفت: من!
_ حسابتو میرسم! یکی طلبِ من!
_ تازه من تلافی کردم! صاف صاف شدیم...
بنفشه دستشو سمتم دراز کرد و گفت: بیا بالا سرما میخوریا!
_نمیام!
صورتمو به نشانه ی قهر برگردوندم...تموم هیکلم خیسِ آب شده بود
بردیا گفت: بهتره بریم..نیلوفرم خسته بشه میاد!
همه به دستور بردیا رفتن نریمانم با بدنی خیس از استخر اومد بیرونو گفت: آخیش..خدایا شکرت!
نریمانم با خنده رفت...آی حرصم گرفته بود من! مثل یه آتشفشان در حالِ فوران بودم
بدنم سنگین شده بود با هزار تا مکافات خودمو از استخر کشیدم بیرون.. مثِ موش آب کشیده شده بودم
روم نمیشد اینجوری برم تو پذیرایی! از حیاط پشتی از پلکان کشیدم بالا و رفتم تو اتاقم...
آخ حالتو بگیرم بردیا خان..حالا به من میخندی؟ رو آب بخندی...با حوله موهامو خشک کردم
لباسامم عوض کردم و رفتم پایین..
نگار گفت: شنیدم بردیا حسابی خیست کرده؟
جمع دوباره خندید! با خونسردی گفتم: تلافی میکنم! هیچ کارش بدون جواب نمیمونه!
با خشم و غضب به بردیا چشم دوختم بردیا با لبخند گفت: تلافی کردنِِ شما دخترا چیه؟ هوووم؟
سوسک میندازین تو لباسمون دیگه؟ از این ترسناک تر!
نریمان بلند خندید..گفتم: میبینی بردیا خان!
بهار گفت: بابا تمومش کنید...نیلوفر واسه پس فردا میری بازار؟
_ نه ..یه پیراهن دارم تاحالا نپوشیدمش..اونو میخوام بپوشم
تینا سررسید یه برگه و چند تا مداد رنگیم دستش بود نزدیکم شد: خاله..بهم قول دادی برام نقاشی بکشیا..
این تینام چه وقتی سررسید..._ بده وسایلتو...
با ذوق و شوق کودکانه برگه و مداد رنگیاشو بهم داد..
_ خاله؟
_ هوووم؟
_ طاووس بلد نیستی بکـِشی؟
_ نه..گفتم که فقط فیل!
_ اما من طاووسم میخوام
با شیطنت نگاهی به بردیا کردم و گفتم: بردیا بلده..بده اون بکشه!
بردیا جدی گفت: بیا تا خودم برات یه طاووس ناز بکشم عمو!
تینا خوشحال شد مشغول کشیدن شدم بالاخره تموم شد
_ خاله تموم شد؟
_ آره..اینم از این...
ص
بردیا اخم کرد ظرفِ خوروش و روی میز گذاشتم بهار گفت: اما بردیا فسنجون دوس نداره!
خودمو زدم ناراحتی و گفتم: ای وااااای! فکر میکردم دوس داره..نداری؟
بردیا ساکت بود..عجیب که ساکته!! با حرص قاشقشو تو برنجش فرو برد و خورد کاملاً معلوم بود
دوس نداره و واسه اینکه کم نیاره داره میخوره!
خب چه کاریه؟ جونت بالا میاد بگی دوس ندارم یه چیز دیگه برام بکـِش؟! پسره ی مغرور پس حقته
نوش جون کن!!
همه تقریباً نهارشونو با لذت خوردن بردیا با خشم گفت: فکر نمیکردم انقدر بی نمک باشی! منتظر
تلافیش باش...
_ شتر در خواب بیند پنبه دانه! جناب آقا
بردیا به سمت بقیه رفت..از حق نگذریم چشماش خیلی جذاب و نافذ بود...
روی مبل نشستم نریمان گفت: پیشنهاد میکنم جوونا بلند شیم بریم حیاط پیش استخر..هوام خنکه!
گفتم: اگه جوونا فقط باید بیان خودت که باید بمونی!
بهار خندید و گفت: نریمان راس بگو 50 رو رد کردی؟
نریمان با اخم گفت: بهار واقعاً که! من همش 25سالمه..عقلتو دادی دست این نخود مغز؟
بردیا که مشخص بود حوصله ی کل کل کردنای منو نریمان و نداره از جاش بلند شد و گفت:
بریم نریمان..بدجوری حوصلم سررفته!
به حیاط رفتیم همه دور استخر نشستیم هوای خنک و خوبی بود...
بهار گفت: جمعه یه برنامه ترتیب بدین بریم کوه!
بنفشه گفت: بهار تو دیگه قاطیه خروسا شدی خواهری!
بهار با اعتراض گفت: اِ خب پارسام میارم..غلط کردین بدون من ایی برید...
بردیا گفت: من که عمراً با تو جایی برم چون هر جا میریم تورو باید دونفر حساب کنیم!
گفتم: اصلاً بردیا خان کی گفت شمام هستی؟ تورو نمیبریما
بهار خندید بردیا اخم کرد آخه بگو دختر مرض داری پر و پای بردیا میپیچی؟ اما خب دلم خنک شد...
_ من با تو نبودم که زود گارد میگیری..
با پررویی گفتم: با دختر خالم که بودی!
_ اِ دختر خاله ی تو اول خواهر من بوده!
خواستم جوابشو بدم که بنفشه اعتراض کنان گفت: باز ما اومدیم دور هم گپ بزنیم شما دوتا افتادین به
جونِ هم؟ خسته نمیشین؟...
نریمان بلند شد دستاشو باز کرد کش و قوسی به بدنش داد و گفت: عجب هواییه! جون میده برای آب تنی!
آهسته از جام بلند شدم نریمان حواسش به من نبود داشت نفس عمیق میکشید که هلش دادم صاف افتاد وسط آب!
خودش هم وارفته بود همه خندیدن به جز عنق خان! بهار با خنده گفت: آرزوت برآورده شد نریمان!
منم دست به کمر وایساده بودمو قیافه ی مضحکه نریمان و نگاه میکردم در حال خندیدن بودم که حس
کردم کسی منو هل داد و در یه چشم بهم زدن منم افتادم تو آب...جا خوردم خنده ها بلند تر شد
دوس داشتم بدونم کی جرئت کرده چنین کاری و بکنه که چهره ی خندانِ بردیا رو دیدم
با پوزخندی که گوشه ی لبش بود گفت: دست بالای دست زیاده دختر خاله!
آخ عجب حالی داشتم اگه کنارش بودم خرخرشو با دندونام تیکه تیکه میکردم!
جیغ بنفشی کشیدمو گفتم: کی جرئت کرد اینکارو کنه؟
بردیا با غرور گفت: من!
_ حسابتو میرسم! یکی طلبِ من!
_ تازه من تلافی کردم! صاف صاف شدیم...
بنفشه دستشو سمتم دراز کرد و گفت: بیا بالا سرما میخوریا!
_نمیام!
صورتمو به نشانه ی قهر برگردوندم...تموم هیکلم خیسِ آب شده بود
بردیا گفت: بهتره بریم..نیلوفرم خسته بشه میاد!
همه به دستور بردیا رفتن نریمانم با بدنی خیس از استخر اومد بیرونو گفت: آخیش..خدایا شکرت!
نریمانم با خنده رفت...آی حرصم گرفته بود من! مثل یه آتشفشان در حالِ فوران بودم
بدنم سنگین شده بود با هزار تا مکافات خودمو از استخر کشیدم بیرون.. مثِ موش آب کشیده شده بودم
روم نمیشد اینجوری برم تو پذیرایی! از حیاط پشتی از پلکان کشیدم بالا و رفتم تو اتاقم...
آخ حالتو بگیرم بردیا خان..حالا به من میخندی؟ رو آب بخندی...با حوله موهامو خشک کردم
لباسامم عوض کردم و رفتم پایین..
نگار گفت: شنیدم بردیا حسابی خیست کرده؟
جمع دوباره خندید! با خونسردی گفتم: تلافی میکنم! هیچ کارش بدون جواب نمیمونه!
با خشم و غضب به بردیا چشم دوختم بردیا با لبخند گفت: تلافی کردنِِ شما دخترا چیه؟ هوووم؟
سوسک میندازین تو لباسمون دیگه؟ از این ترسناک تر!
نریمان بلند خندید..گفتم: میبینی بردیا خان!
بهار گفت: بابا تمومش کنید...نیلوفر واسه پس فردا میری بازار؟
_ نه ..یه پیراهن دارم تاحالا نپوشیدمش..اونو میخوام بپوشم
تینا سررسید یه برگه و چند تا مداد رنگیم دستش بود نزدیکم شد: خاله..بهم قول دادی برام نقاشی بکشیا..
این تینام چه وقتی سررسید..._ بده وسایلتو...
با ذوق و شوق کودکانه برگه و مداد رنگیاشو بهم داد..
_ خاله؟
_ هوووم؟
_ طاووس بلد نیستی بکـِشی؟
_ نه..گفتم که فقط فیل!
_ اما من طاووسم میخوام
با شیطنت نگاهی به بردیا کردم و گفتم: بردیا بلده..بده اون بکشه!
بردیا جدی گفت: بیا تا خودم برات یه طاووس ناز بکشم عمو!
تینا خوشحال شد مشغول کشیدن شدم بالاخره تموم شد
_ خاله تموم شد؟
_ آره..اینم از این...
ص
- ۲۶.۲k
- ۱۶ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط