{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کامنت فراموش نشه

کامنت فراموش نشه
فصل اول****
_ ببینم نهار مهمون داریم؟
ژینوس بالش هارو مرتب توی جارختخوابی چید و با لبخند گفت: خاله پری قراره بیاد پاشو تنبل...!
اخمام در هم رفت...ژینوس نگاهی به صورت عنقم کرد و گفت: باز که ناراحت شدی تو؟
_ دلیل ناراحت شدنم میدونی چیه نه؟
_ مشکل تو با خاله پریه بیچاره چیه؟
_ با خاله پری هیچی...ولی با پسرش خیلییییییییی!
_ بله نازنازی..میدونم تو با بردیا مشکل داری...از بچگیم میزدین سر و کله ی هم..من خیلی خوب یادمه!
_ دختر عموی آدمم بشه زن داداشش مکافاته ها...خوب از کل زندگیمون باخبریا!
ژینوس خندید و گفت به جای بلبل زبونی پاشو یه لباس شیک بپوش الانه که بیانا..من رفتم..
ژینوس در اتاقمو بست و رفت..دختر خوب و مهربونی بود همیشه هوای منو داشت...
اصلاً حوصله ی مهمونیای وقت و بی وقتِ مامان و نداشتم..چشمو که باز میکردم میدیدم مهمون داریم..
اَه ه ه ه .....روبروی آینه قدی اتاقم وایسادم..موهای خرمایی رنگمو که حسابی پیچیده بود به هم و مرتب 
شونه زدم..داشتم یقه ی لباس صورتی رنگمو مرتب میکردم که درِ اتاقم باز شد..
_ سلاااااااام...صبح بخیر خواهر عزیزززززم
اخمی کردم بدم میومد کسی بدون در زدن وارد اتاقم شه..عادتم بود.
_ به تو یاد ندادن وقتی وارد جایی میشی در بزنی؟
_ اولاً فکر نکنم وارد جایی شدم! در ثانی من که غریبه نیستم..در زدن مالِ غریبه هاس..
نگاهی به صورت و لباسام کرد و گفت: اوووووووه چه به خودشم رسیده! بابا خوشگل....
_ زود از اتاقم برو بیرون...حوصله ی اراجیفاتو اصلا ندارم...
_ باشه...خبر خوش!
_چی؟
_ نه دیگه..خواستم بگم..دیدم بی لیاقتی!
_ خیلی خب ناز نکن..بگو و برو!
_ نگار اومده.!
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم: اِ ......کی؟
نریمان گوشاشو با دستش گرفت و گفت: آروم بابا کـَرم کردی! همین الان رسیدن...خبرم داغِ داغ بودا...
_ تینام اومده؟
_ آره..برا مراسم عقدِ بهار اومدن..مهرانم هس
_ چند روز میمونن؟
_ فکر کنم مهران یه ، یه هفته ای مرخصی گرفته باشه! خودت برو ازشون بپرس ...
_ چه عالییییییییی! نوشین کو بد اخلاق؟
_ نوشین خانومم در خوابِ ناز به سر میبرن..
_ درووووووغ؟! تا الاااان؟
_ برای من نقش دخترای سحر خیز و زرنگ و بازی نکن که اصلاً بت نمیاد..یه امروز با سرو صداهای
ژینوس زود بیدار شدیا وگرنه همیشه با صدای اذان ظهر تازه خمیازه میکشی...
_ برو تا نزدم تو صورتت.
_ تهدید میکنی؟
بالشمو گرفتم دستم خواستم پرت کنم تو صورتش که زود در رو بست و بالش به درِ بسته خورد...
از جا بلند شدم دلم برای تینا یه ذره شده بود هر چی بود اولین خواهرزادم بود و یه عالمه دوسش داشتم.
تند به پذیرایی که طبقه ی پایین بود رفتم سلام بلند بالایی دادم همه نگاها رو من زوم شد..
نگار گفت: به به ! خواهر کوچولوی خودم..چطوری ؟
به سمت نگار رفتم گونه ی نرم و سفیدشو بوسیدم . و گفتم: دلم برات تنگیده بود نگاری! چه خوب شد اومدی..
نگار اخم کرد و گفت: از حال پرسیدنات معلومه!
_ به خدا درگیر یونیه کوفتیـَم...وقت ندارم سرمو بخارونم
نریمان سریع گفت: اینو راس میگه..ما خودمونم به زور خانومو زیارت میکنیم
گفتم: تینای خاله کو؟ قربونش برم من!
نگار گفت: تو حیاطه..داره بازی میکنه!
به سمت حیاط رفتم تینا با پیراهن بلند نارنجی رنگش که روش گلای ریزِ زردی داشت کنار باغچه
نشسته بود و داشت با گلای باغچه حرف میزد...خاله قلبونش بره..دلم براش ضعف رفت..
آهسته پشت سرش وایسادم حواسش به من نبود
_ اِ رزِ من ..آب موخوای؟ الان واست میارم...گریه نکنیا...من بت میدم مامانت بات قهره..اکشال نداره
من بت میدم...
اکشال؟؟ قربون حرف زدنش برم من! تینا زا جا بلند شد میخواست به سمت شیر آب بره که منو دید
جیغ بنفشــــی کشید...از این لحاظ به خالش رفته بود!!
_ واااااااااای خاله نیلوفر شمایین؟ آخخ جووووووووون
تو بغلم جاش کردم و صورتشو بوسه بارون کردم.
_ سلام ندادیا تربچه ی خاله!
_ سلام خاله جون..دلم براتون تنگ شده بود..
_ خاله قلبونِ این زبونت بره..
تینا رو روی دستم نشوندم و گفتم: اگه دلت برای من تنگ میشه چرا زود به زود نمیای تهران من ببنمت؟
_ خب..مامان نگار میگه بابا مهران کار داره!
_ دل من برات قدِ سوراخِ سوزن شده بود...
تینا با همون سادگیه بچگیش خندید..لپهای سفید و تپلشو بوسیدم..خیلی ناز بود یه جفت چشم سبز...لبای کوچولو ...عزیزززززززززم

خاله جوون؟
_ جونِ خاله؟
_ برام نقاشی میکشی؟
_ نقاشیه چی و ؟
_ یه فیلِ گنده...با یه طاووس!
_ من طاووس بلد نیستم..اما یه فیل تپلو برات میکشم..مداد رنگیاتو آوردی؟
_ آره خاله...
_ پس بریم .تا....
حرفم تموم نشده بود که در باز شد...
چهره ی شاداب خاله پری در چهارچوب در ظاهر شد خاله پری داخل شد پس از او..بهار..بنفشه..
و....بردیا!
_ سلام خاله جون..
_ سلام نیلوفرجون خوبی؟
_ ممنون
تینا با لحن ملوس و بچگانه اش سلام
دیدگاه ها (۱۱)

کامنت فراموش نشهبردیا اخم کرد ظرفِ خوروش و روی میز گذاشتم به...

_ چیه؟ دلت براش تنگ شده؟پوزخندی زدم به یلدا که گوشه ی سالن م...

رمان غرور تلخ حتما بیاین

درخت کریسمس دانشجویی😂 😂

پارت سوم

#قمار_سرنوشت پارت¹²ویو لونا از ماشین پیاده شدم و رفتم تو عما...

#گـیـسـویـ اربــابــ . . ."🥵🧡 "#𝐏𝐀𝐑𝐓.36با چیزی که دیدم دستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط