My Love
My Love
Part=۳
فردای آن شب – بار ونوم، پشت صحنه
لیانا توی اتاقک تنگ انبار، یونیفرم نو رو به تن کرد. پارچهش نازک و مشکی بود، با یه پیشبند کوچک سفید. آینهی شکسته روی دیوار، چهرهی ۱۶ سالهاش رو نشون میداد که سعی داشت مصمم به نظر بیاد، اما چشمانش حکایت از طوفانی درون داشت.
در باز شد. جیمین با یه لیوان آب یخ داخل اومد. لبخند حرفهایاش روی لب داشت، اما چشماش مدام لیانا رو میسنجیدن.
— «بخور. شب طولانیست.»
لیانا لیوان رو گرفت، ولی نخورد. جیمین خندید:
— «مسموم نیست. اگه میخواستم بکشمت، الان نصف جهان خبر نداشت.»
— «حرف قشنگی نیست برای خوشآمدگویی.»
جیمین به دیوار تکیه داد و گفت:
— «خب، بذار قوانین رو روشن کنم. یک: هیچوقت به مشتری نگاه نکن. دو: اگه کسی بهت گفت برو فلان اتاق، بیا به من بگو. سه: مهمتر از همه... هیچوقت، هیچوقت به طبقهی منفیدو نرو. اونجا انبار نیست. اونجا جاییه که آدما تموم میشن.»
نفس لیانا برید، اما فقط سر تکون داد.
جیمین نزدیکتر شد و آروم گفت:
— «دیشب جونگکوک نت رو کشت. نمیدونم چرا. ولی اگه یه حرکت اضافه ببینی، این شانس تکرار نمیشه. یادت باشه.»
---
سالن اصلی – ساعتی بعد
موسیقی کوبنده بود. دود سیگار پوشش نازکی روشنایی قرمز انداخته بود. لیانا بین میزها میچرخید، لیوانهای خالی رو جمع میکرد، گوش به مکالمات میداد. بیشترشون بیربط بودن. اما یه گوشه، دو تا مرد کت و شلوار پوشیده آروم حرف میزدند. لیانا وانمود کرد جارو میکنه.
مرد اول: «محموله فردا میرسه. بندر یوسو. جونگکوک گفته خودش میاد تحویل بگیره.»
مرد دوم: «خبر داره که NIS بهش مشکوکه؟»
مرد اول: «به کی میخوره که جرات کنه بهش بگه؟ خود بکشت بهتره.»
لیانا جارو رو کشیوند و رفت پایین. توی ذهنش مختصات بندر رو ذخیره کرد.
---
نزدیکی نیمهشب – برخورد در راهرو تاریک
لیانا داشت یه سینی لیوان کثیف رو میبرد سمت اشپزخونه که توی راهروی بدون نور، با یه دیوار سخت برخورد کرد. نه دیوار... سینهی مردی.
چشماش عادت به تاریکی نکرده بود که صدای سردی پیچید:
— «دختر کور شدی؟»
جونگکوک.
بدون بادیگارد. بدون جیمین. تنها. یه سیگار نیمهسوخته لای انگشتاش بود.
لیانا سینی رو محکم گرفت که نریزه:
— «ببخشید... ندیدمتون.»
— «به خاطر همینه که زندهای.»
نور فندک روشن شد و صورتش رو چند ثانیه آشکار کرد. چشماش قرمز نبود، اما خالی بود. خالی از هر حس انسانی.
— «جیمین بهت گفت به طبقه منفیدو نری؟»
— «بله.»
— «خب. این راهرو مستقیم می�ره به اون طبقه. پس برگرد.»
دود رو فوت کرد توی صورت لیانا.
لیانا سرفه کرد. جونگکوک ذرهای خم شد و گوشهٔ لبش بالا رفت:
— «برو جلو. اگه دوباره اینجا ببینمت... خودم میام میبرمت پایین. اونوقت پشیمون میشی که زاده شدی.»
---
فلشبک در ذهن لیانا – همزمان با دور شدن از راهرو
سه سال پیش. اسکله متروکه. صدای شلیک. جسد زنی که کاپشن NIS به تن داشت، توی برکه خون شناور بود. لیانا از پشت کانتینر نگاه میکرد. جونگکوک - اون موقع سایهای بیش نبود - دستمالش رو به سمت فرد مسلحی دراز کرد که همکار لیانا رو کشته بود. بعد برگشت و گفت: «خبر نداشت که NIS هست. اشتباه شد. جنازه رو بندازین تو آب.»
لیانا مشتهایش رو توی جیب پیشبند گره کرد.
این بار اشتباه نمیشه. این بار من میکشم.
---
ادامه دارد......
Part=۳
فردای آن شب – بار ونوم، پشت صحنه
لیانا توی اتاقک تنگ انبار، یونیفرم نو رو به تن کرد. پارچهش نازک و مشکی بود، با یه پیشبند کوچک سفید. آینهی شکسته روی دیوار، چهرهی ۱۶ سالهاش رو نشون میداد که سعی داشت مصمم به نظر بیاد، اما چشمانش حکایت از طوفانی درون داشت.
در باز شد. جیمین با یه لیوان آب یخ داخل اومد. لبخند حرفهایاش روی لب داشت، اما چشماش مدام لیانا رو میسنجیدن.
— «بخور. شب طولانیست.»
لیانا لیوان رو گرفت، ولی نخورد. جیمین خندید:
— «مسموم نیست. اگه میخواستم بکشمت، الان نصف جهان خبر نداشت.»
— «حرف قشنگی نیست برای خوشآمدگویی.»
جیمین به دیوار تکیه داد و گفت:
— «خب، بذار قوانین رو روشن کنم. یک: هیچوقت به مشتری نگاه نکن. دو: اگه کسی بهت گفت برو فلان اتاق، بیا به من بگو. سه: مهمتر از همه... هیچوقت، هیچوقت به طبقهی منفیدو نرو. اونجا انبار نیست. اونجا جاییه که آدما تموم میشن.»
نفس لیانا برید، اما فقط سر تکون داد.
جیمین نزدیکتر شد و آروم گفت:
— «دیشب جونگکوک نت رو کشت. نمیدونم چرا. ولی اگه یه حرکت اضافه ببینی، این شانس تکرار نمیشه. یادت باشه.»
---
سالن اصلی – ساعتی بعد
موسیقی کوبنده بود. دود سیگار پوشش نازکی روشنایی قرمز انداخته بود. لیانا بین میزها میچرخید، لیوانهای خالی رو جمع میکرد، گوش به مکالمات میداد. بیشترشون بیربط بودن. اما یه گوشه، دو تا مرد کت و شلوار پوشیده آروم حرف میزدند. لیانا وانمود کرد جارو میکنه.
مرد اول: «محموله فردا میرسه. بندر یوسو. جونگکوک گفته خودش میاد تحویل بگیره.»
مرد دوم: «خبر داره که NIS بهش مشکوکه؟»
مرد اول: «به کی میخوره که جرات کنه بهش بگه؟ خود بکشت بهتره.»
لیانا جارو رو کشیوند و رفت پایین. توی ذهنش مختصات بندر رو ذخیره کرد.
---
نزدیکی نیمهشب – برخورد در راهرو تاریک
لیانا داشت یه سینی لیوان کثیف رو میبرد سمت اشپزخونه که توی راهروی بدون نور، با یه دیوار سخت برخورد کرد. نه دیوار... سینهی مردی.
چشماش عادت به تاریکی نکرده بود که صدای سردی پیچید:
— «دختر کور شدی؟»
جونگکوک.
بدون بادیگارد. بدون جیمین. تنها. یه سیگار نیمهسوخته لای انگشتاش بود.
لیانا سینی رو محکم گرفت که نریزه:
— «ببخشید... ندیدمتون.»
— «به خاطر همینه که زندهای.»
نور فندک روشن شد و صورتش رو چند ثانیه آشکار کرد. چشماش قرمز نبود، اما خالی بود. خالی از هر حس انسانی.
— «جیمین بهت گفت به طبقه منفیدو نری؟»
— «بله.»
— «خب. این راهرو مستقیم می�ره به اون طبقه. پس برگرد.»
دود رو فوت کرد توی صورت لیانا.
لیانا سرفه کرد. جونگکوک ذرهای خم شد و گوشهٔ لبش بالا رفت:
— «برو جلو. اگه دوباره اینجا ببینمت... خودم میام میبرمت پایین. اونوقت پشیمون میشی که زاده شدی.»
---
فلشبک در ذهن لیانا – همزمان با دور شدن از راهرو
سه سال پیش. اسکله متروکه. صدای شلیک. جسد زنی که کاپشن NIS به تن داشت، توی برکه خون شناور بود. لیانا از پشت کانتینر نگاه میکرد. جونگکوک - اون موقع سایهای بیش نبود - دستمالش رو به سمت فرد مسلحی دراز کرد که همکار لیانا رو کشته بود. بعد برگشت و گفت: «خبر نداشت که NIS هست. اشتباه شد. جنازه رو بندازین تو آب.»
لیانا مشتهایش رو توی جیب پیشبند گره کرد.
این بار اشتباه نمیشه. این بار من میکشم.
---
ادامه دارد......
- ۳۷۹
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط