{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اشک حسرت #پارت ۱۹۰

#اشک حسرت #پارت ۱۹۰


سعید :
ویلای دوستم انقدر جا داشت که همه راحت باشن واتاق داشته باشن حمید کلی غُر می زد از ویلا بریم بیرون یه دوری بزنیم روز اول که فقط تو ویلا موندیم وروز بعدم که امروز بود بچه ها بخاطر بی خوابی دیشب تا لنگ ظهر خوابیدن این وسط رفتار آسمان داشت عصبیم می کرد ساکت بود واصلا طرف من نمیومد هر بارم من می رفتم طرفش ازم فرار می کرد منم که صبرم زیاد بود چیزی نمی گفتم بی حوصله از رفتار بچه ها که انگار کمبود خواب داشتن هندزفری گذاشتم تو گوشم وقدم زنان از ویلا اومدم بیرون طرف دریا نرفتم ورفتم تو جنگل ولی زیاد دور نشدم یه جای بکر رو یه تمه نشستم ودریا رو نگاه می کردم وآهنگ گوش می دادم با مادر حرف زده بودم بعد از سفر شمال بریم خواستگاری آسمان ولی چون بعد از طلاقش تا سه ماه بعد نمی تونست ازدواج کنه باید یکم صبر می کردیم که من ترجیح دادم نامزاد باشیم تا وقت عقد وعروسی چون عروسی نداشت ولباس عروس نپوشیده بود می خواستم براش جشن بگیرم مامان استقبال کرده بود ولی اون وسط پانیذ یه نظر داد که با حرفم ساکت شد می گفت زن بیوه چه به عروسی چرا دیدشون اینجوری بود نمی دونم می دونستم مادرم بخاطر من چیزی نمیگه ونظرش همون نظر پانیذه ولی اصلا برام مهم نبود مهم خوشحالی آسمان بود
- تنها میای بیرون
برگشتم طرف صدا وهندزفری رو در اوردم امید بود کنارم نشست وگفت : با آسمان قهری ؟
- نه نمی دونم چش شده دوست نداره با من حرف بزنه
امید : اون شب رفتید بیرون اتفاقی افتاد ؟
- از طرف من که نه فقط یه زن دورگرد کفت بهم نمی رسید اونم نشست چند ساعت گریه کردن
امید خندید وگفت : واقعا .وای خدایا از دست این زن ها که انقدر زود باورن می زدی تو سر زنه جونش در بیاد
- اینجوریم نباید باشه که آسمان با حرف هر کسی بهم بریزه عشق وعلاقه که این چیزا حالیش نیست
امید : بی خیال خودتو ناراحت نکن
- امید بعد از این سفر می خوام بیام خواستگاری نمی خوام بیشتر از این آسمان رو ناراحت ببینم
امید : فکر خوبیه ولی نظر منو می خوای تو همین سفر انجامش بده خانم ها از سوپرایز خوششون میاد
- واقعا ؟ یعنس تو ناراحت نمیشی
امید : اصلا ناراحت نمیشم
لبخند زدم دستشو دور شونه ام انداخت وگفت : کاش اون اتفاق ها نمی افتاد سعید منو می بخشی
- این چه حرفیه امید اتفاقاتی بود که افتاد
امید : ولی تو پشت من بودی اصلا تو کار منو هدیه دخالت نکردی کوچیکترین ناراحتی پیش نیاوردی یه کاری کردی زودتر بهم برسیم ولی من احمق تو وآسمان رو از هم جدا کردم
- امید اگه میشه در موردش حرف نزنیم چون برمی گردم به گذشته واقعا حالم بد میشه دوست ندارم آسمانم چیزی از گذشته به یاد بیاره می خوام براش آینده رو بسازم
امید : می دونم بهترینا رو براش
دیدگاه ها (۱)

#اشک حسرت #پارت ۱۹۱سعید:امید : می دونم بهترینا رو براش رقم ...

#اشک حسرت #پارت ۱۹۲از پله ها رفتم بالاورفتم پشت درآروم در ز...

#اشک حسرت #پارت ۱۸۹آسمان : حرف زنه انقدرروم تعصیر گذاشته بو...

#اشک حسرت #پارت ۱۸۸سعید : -مادر ...مادر...کجایی مادر با لبخ...

آپدیت استوری اینستاگرام فلیکس 💙🐣 :کیوته نه؟( می خوام به یه ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط