{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اشک حسرت #پارت ۱۹۲

#اشک حسرت #پارت ۱۹۲
از پله ها رفتم بالاورفتم پشت درآروم در زدم جواب نداد در رو باز کردم ورفتم تو اتاق آرمیس داشت با عروسکش بازی می کرد
آسمان کنار پنجره وایساده بود
- آسمان
نیم نگاهی بهم انداخت وسرد گفت : چرا اومدی اینجا
- یعنی چی چرا اومدم اینجا ؟
آسمان : فهمیدنش سخته ؟
- نفهم نیستم من که کاری نکردم آسمان فقط به آومیس هشدار دادم طرف آب نره خطر ناکه تو هم حواست نبود
آسمان : می خوای کار خودت رو اینجوری توجی کنی بعدم بگی من مادر خوبی نبودم
- چی میگی آسمان چته تو
آسمان : چیزیم نیست
- بیا بریم نهار
آسمان : گشنم نیست
- تو گشنه ات نیست آرمیس گشنشه
نشستم کنار آرمیس وگفتم :خوشگل خانم با عمو قهری
آرمیس نگاهم کرد وگفت : ترسیدم عمو
- منم ترسیدم بری تو آب اگه خدایی ناکرده نمی دیدمت آب تو رو می برد قربونت برم
خم شدم رو موهاش رو بوسیدم وگفتم : بریم نهار بخوریم بعدش بریم خرید چی دوست داری برات بخرم گلکم
آرمیس : باربی دوست دارم
- منم قول میدم هر چقدر باربی بخوای برات می خرم با کلی بستنی های رنگا رنگ حالا بیا بغل عمو بریم نهار بخوریم
آرمیس اومد بغلم بوسیدمش وبلند شدم
- آسمان بیا بریم نهار
آسمان سرد گفت : گشنم نیست
آرمیس رو گذاشتم پایین وگفتم : خودت می تونی بری عمو
سری تکون داد ورفت رفتم کنار آسمان وگفتم : از من ناراحتی آسمان ؟
جوابمو نداد
- آسمان عزیزم میشه بگی تو چرا...
با بغض برگشت نگاهم کردوگفت : خوب نیستم سعید حالا برو
- نمیرم .
با اخم پشت کرد بهم
- به هر حال گل پشت رو نداره عزیزم
دو دل از پشت بغلش کردم می ترسیدم از عکس العملش ولی چیزی نگفت وآروم گریه می کرد
- چی شده آسمان چرا گریه می کنی قربونت برم
برگشت ودستاشو دور گردنم حلقه کرد وگفت : سعید می ترسم ..نمی دونم چرا نمی دونم چمه ... #اشک حسرت
دستامو دور کمرش حلقه کردم وتو گوشش گفتم : تا من هستم حق نداری اشک بریزی وناراحت باشی آسمان آروم باش عزیزم
وقتی خوب اشک ریخت وآروم شد از بغلم در اومد ونگاهم کرد
آسمان : ناراحتت کردم معذرت می خوام
- مهم نیست درک می کنم ولی دیگه حق نداری اینجوری گریه کنی چیزی واسه ناراحتی نیست
دستاشو گرفتم وپشت دستاشو بوسیدم
- بریم نهار بخوریم
آسمان : نمی تونم سعید یکم استراحت می کنم
- باشه عزیزم
از اتاق اومدم بیرون هدیه اومد کنارم وگفت : چی شد عزیزم
- چیزی نیست یکم روحیه اش بهم ریخته است
پشت میز کنار سهیل نشستم وغذا کشیدم
یه چند لقمه خوردم ورفتم تو حیاط فکر آسمان آرومم نمی زاشت اون حالش خیلی بد بود وخیلی حساس شده بود شاید امید راست می گفت بهتر بود همینجا ازش خواستگاری می کردم


حمید متعجب وبا شیطنت گفت : حالا بیچاره چقدر سوپرایز میشه
- فقط می ترسم حلقه ها رو نپسنده
دیدگاه ها (۳)

#اشک حسرت #پارت ۱۹۳سعید:- فقط می ترسم حلقه ها رو نپسنده حمی...

#اشک حسرت #پارت ۱۹۴آسمان : خاله مهتاب : من دیگه بزرگ این جم...

#اشک حسرت #پارت ۱۹۱سعید:امید : می دونم بهترینا رو براش رقم ...

#اشک حسرت #پارت ۱۹۰سعید : ویلای دوستم انقدر جا داشت که همه ...

وکیل اقای جئون

پارت 13نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۲ شب بود تشنم شده بود پاشدم ...

Part:40. #ریاست.عشقکنترلی روی اش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط