𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season¹
PART²³
(نایون+)(جونگکوک–)(ناشناس/)(مینا×)
+اوه چمدونم؟برای وقتیه که داشتم دنبال لباس میگشتم...و دیشب فراموش کردم بهت بگم دارم میرم هتل...معذرت میخوام...
–همین که سالمی کافیه...خب درمورد تعقیب گفتی؟کی تعقیبت میکرد؟
نایون دستم رو گرفت و باهم روی کاناپه نشستیم و هرچیزی که فهمیده بود رو بهم گفت...
«پایان ویو جونگکوک»
نایون همه چیز رو برای جونگکوک تعریف کرد...و پیام ها رو نشون داد...
+لارا با اون حرفش لو داد که کسی که نوشیدنی رو مسموم کرده به احتمال خیلی زیاد خودش بوده...و اون ناشناس هم از کار لارا خبر داشته...چون توقع داشت اون اتفاق برای من افتاده باشه و اومده بود مـرگ من رو تماشا کنه...
–اما نایون؟اگر همه حدسامون درست باشه و جیهون دنبال انتقام از منه و تو مانعی فقط باید بینمون دوباره فاصله بندازه پس چرا میخواسته از اون طریق تو رو بکـشه؟مـرگ تو چه کمکی به این داستان میکنه...
+شاید میخواسته طوری ازت دور بشم که دیگه نتونم برگردم...
همون لحظه یه پیام برای جونگکوک اومد و جونگکوک پیام رو باز کرد...نایون با دیدن آیدی جا خورد
+همونه ولی چرا به تو پیام داده؟
–نمیدونم...
پیام رو خوندن
/جونگکوک...تو ثروت خانواده ام رو ازشون گرفتی و ورشکستشون کردی حالا نوبت منه!همه چیزت رو ازت میگیرم!
اون پیام باعث شد حدس بعدیشون هم تایید بشه...اون فرد واقعا جیهون بود...اما چرا داشت خودش رو لو میداد
–صبر کن ببینم...گفت همه چیزت رو؟یعنی فقط شرکت و پول رو نمیخواد...نایون...اون میخواد از هممون انتقام بگیره...از من،تو،والدینمون،مادربزرگ و تهیونگ و مینا...باید هرچه سریعتر از کره برید!برید یه جایی که هیچکس پیداتون نکنه!من وقتی همه چیز رو درست کردم میزارم هممون دوباره کنار هم باشیم اما الان باید برید!
جونگکوک نگران شده بود...نمیخواست برای بقیه اتفاقی بیفته و از دستشون بده...نایون بهش نگاه کرد...نایون هم کمی ترسیده بود ولی ترس الان نجاتشون نمیداد!
+جونگکوک،تو پنج ساله داری همه چیز رو تنهایی حل میکنی! نمیشه،فرار کردن کارساز نیست!بیا باهم بجنگیم... شاید وقتشه به والدینمون بگیم...
–نه الان نمیتونم بهشون بگم...اگر بگم ممکنه باورم نکنن...الان وقتش نیست!و نمیخوام توی خطر بیفتید...شاید فرار کارساز نباشه اما یه راه حل کوتاه مدته!
+نه جونگکوک!هیچ کس هیچ جایی فرار نمیکنه!باشه اگر نمیخوای الان بهشون بگیم...سکوت میکنیم و یه چیز محکم تر پیدا میکنیم و همه چیز رو حل میکنیم!
–اما...
+جونگکوک من بهت اعتماد کردم و میخوام حالا تو بهم اعتماد کنی!
جونگکوک تردید داشت اما سرش رو تکون داد
–باشه اما اگر خطرناکتر شد فرار میکنید!
+قبوله!
«پرش زمانی به روز عروسی مینا و تهیونگ»
توی این چند هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود و همین مشکوک بود...لارا کنار جونگکوک توی عروسی بود...همه خوشحال بودن ولی جونگکوک و نایون نگران بودن و مدام حواسشون به اطراف بود...چند روز بود که نایون مدام سرگیجه داشت و دقیقا امروز وسط عروسی حالش بد شد ولی چیزی به هیچکس نگفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت و هرچی خورده بود رو بالا آورد(بی ادبی🤣) و سیفون رو کشید...نایون حتی فکرش رو هم نمیکرد چرا اینطوری شده و داشت از سرویس بهداشتی خارج میشد که مینا رو دید...مینا فهمیده بود نایون نیست و اومده بود ببینه چی شده...
+تو اینجا چیکار میکنی؟باید بری به مراسمت برسی!
×نگرانت شدم یهویی غیبت زد!
+فقط یه کم حالم بد شد...چند روزه بیخودی سرگیجه دارم هرچند فکر کنم به خاطر استرسه و الانم یه کم معدم هم ریخته بود و...
×سرگیجه داری؟و الانم؟
+آره فقط به خاطر استرسه!
مینا خندید...
×تازگی با جونگکوک خـوابیدی؟
نایون کمی فکر کرد...
+آره اون روزای اولی که برگشته بودم...
نایون داشت حرف میزد که چهره مینا رو دید که با انتظار به نایون نگاه میکرد...نایون تازه داشت میفهمید منظور مینا چیه
+نه امکان نداره!
×داره...
+مینا احمق نشو!چرا جونگکوک باید منو باردار کنه؟وقتی هنوز رابطمون مخفیه؟امکان نداره!
×امتحانش ضرر نداره!
+من بـیبی چک ندارم!
مینا یه نفر رو صدا زد تا کیفش رو بیاره و چند مین طول کشید تا اون فرد کیف مینا رو بیاره و بهش بده و بره...مینا یه جعبه درآورد داد به نایون که توش بـیبی چک بود
+تو چرا توی کیفت بـیبی چک داری؟
×برای روز مبادا!میدونی امکان اینکه باردار میشدم بالا بود چون تهیونگ اعتقادی به پیشگیری نداره!
مینا خندید...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season¹
PART²³
(نایون+)(جونگکوک–)(ناشناس/)(مینا×)
+اوه چمدونم؟برای وقتیه که داشتم دنبال لباس میگشتم...و دیشب فراموش کردم بهت بگم دارم میرم هتل...معذرت میخوام...
–همین که سالمی کافیه...خب درمورد تعقیب گفتی؟کی تعقیبت میکرد؟
نایون دستم رو گرفت و باهم روی کاناپه نشستیم و هرچیزی که فهمیده بود رو بهم گفت...
«پایان ویو جونگکوک»
نایون همه چیز رو برای جونگکوک تعریف کرد...و پیام ها رو نشون داد...
+لارا با اون حرفش لو داد که کسی که نوشیدنی رو مسموم کرده به احتمال خیلی زیاد خودش بوده...و اون ناشناس هم از کار لارا خبر داشته...چون توقع داشت اون اتفاق برای من افتاده باشه و اومده بود مـرگ من رو تماشا کنه...
–اما نایون؟اگر همه حدسامون درست باشه و جیهون دنبال انتقام از منه و تو مانعی فقط باید بینمون دوباره فاصله بندازه پس چرا میخواسته از اون طریق تو رو بکـشه؟مـرگ تو چه کمکی به این داستان میکنه...
+شاید میخواسته طوری ازت دور بشم که دیگه نتونم برگردم...
همون لحظه یه پیام برای جونگکوک اومد و جونگکوک پیام رو باز کرد...نایون با دیدن آیدی جا خورد
+همونه ولی چرا به تو پیام داده؟
–نمیدونم...
پیام رو خوندن
/جونگکوک...تو ثروت خانواده ام رو ازشون گرفتی و ورشکستشون کردی حالا نوبت منه!همه چیزت رو ازت میگیرم!
اون پیام باعث شد حدس بعدیشون هم تایید بشه...اون فرد واقعا جیهون بود...اما چرا داشت خودش رو لو میداد
–صبر کن ببینم...گفت همه چیزت رو؟یعنی فقط شرکت و پول رو نمیخواد...نایون...اون میخواد از هممون انتقام بگیره...از من،تو،والدینمون،مادربزرگ و تهیونگ و مینا...باید هرچه سریعتر از کره برید!برید یه جایی که هیچکس پیداتون نکنه!من وقتی همه چیز رو درست کردم میزارم هممون دوباره کنار هم باشیم اما الان باید برید!
جونگکوک نگران شده بود...نمیخواست برای بقیه اتفاقی بیفته و از دستشون بده...نایون بهش نگاه کرد...نایون هم کمی ترسیده بود ولی ترس الان نجاتشون نمیداد!
+جونگکوک،تو پنج ساله داری همه چیز رو تنهایی حل میکنی! نمیشه،فرار کردن کارساز نیست!بیا باهم بجنگیم... شاید وقتشه به والدینمون بگیم...
–نه الان نمیتونم بهشون بگم...اگر بگم ممکنه باورم نکنن...الان وقتش نیست!و نمیخوام توی خطر بیفتید...شاید فرار کارساز نباشه اما یه راه حل کوتاه مدته!
+نه جونگکوک!هیچ کس هیچ جایی فرار نمیکنه!باشه اگر نمیخوای الان بهشون بگیم...سکوت میکنیم و یه چیز محکم تر پیدا میکنیم و همه چیز رو حل میکنیم!
–اما...
+جونگکوک من بهت اعتماد کردم و میخوام حالا تو بهم اعتماد کنی!
جونگکوک تردید داشت اما سرش رو تکون داد
–باشه اما اگر خطرناکتر شد فرار میکنید!
+قبوله!
«پرش زمانی به روز عروسی مینا و تهیونگ»
توی این چند هفته هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود و همین مشکوک بود...لارا کنار جونگکوک توی عروسی بود...همه خوشحال بودن ولی جونگکوک و نایون نگران بودن و مدام حواسشون به اطراف بود...چند روز بود که نایون مدام سرگیجه داشت و دقیقا امروز وسط عروسی حالش بد شد ولی چیزی به هیچکس نگفت و به سمت سرویس بهداشتی رفت و هرچی خورده بود رو بالا آورد(بی ادبی🤣) و سیفون رو کشید...نایون حتی فکرش رو هم نمیکرد چرا اینطوری شده و داشت از سرویس بهداشتی خارج میشد که مینا رو دید...مینا فهمیده بود نایون نیست و اومده بود ببینه چی شده...
+تو اینجا چیکار میکنی؟باید بری به مراسمت برسی!
×نگرانت شدم یهویی غیبت زد!
+فقط یه کم حالم بد شد...چند روزه بیخودی سرگیجه دارم هرچند فکر کنم به خاطر استرسه و الانم یه کم معدم هم ریخته بود و...
×سرگیجه داری؟و الانم؟
+آره فقط به خاطر استرسه!
مینا خندید...
×تازگی با جونگکوک خـوابیدی؟
نایون کمی فکر کرد...
+آره اون روزای اولی که برگشته بودم...
نایون داشت حرف میزد که چهره مینا رو دید که با انتظار به نایون نگاه میکرد...نایون تازه داشت میفهمید منظور مینا چیه
+نه امکان نداره!
×داره...
+مینا احمق نشو!چرا جونگکوک باید منو باردار کنه؟وقتی هنوز رابطمون مخفیه؟امکان نداره!
×امتحانش ضرر نداره!
+من بـیبی چک ندارم!
مینا یه نفر رو صدا زد تا کیفش رو بیاره و چند مین طول کشید تا اون فرد کیف مینا رو بیاره و بهش بده و بره...مینا یه جعبه درآورد داد به نایون که توش بـیبی چک بود
+تو چرا توی کیفت بـیبی چک داری؟
×برای روز مبادا!میدونی امکان اینکه باردار میشدم بالا بود چون تهیونگ اعتقادی به پیشگیری نداره!
مینا خندید...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🌷
10 بازنشر🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۱۱۵
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط