استاد جذاب من
استاد جذاب من
part2
از فروشگاه خارج شد سمته سمته میله ای که روبه روی فروشگاه بود رفت و قفل دوچرخه اش رو باز کرد سوار دوچرخه شد و شروع به پدال زدن کرد هوای بهاری بود شاید بارون میبارید تا خونه اش ۲۰ دقیقه ای راه بود پس بعد از ۲۰ دقیقه به درب خونه کوچیک اش رسید درو باز کرد و دوچرخه اش رو تویه حیاط گذاشت چراغ ها خاموش بودن مطمئن شد که مادر بزرگش خوابیده
(وای خدایا باید آروم برم تا بیدارش نکنم ) تو ذهنش اینا رو گرفت و داخل خونه رفت سمته آشپزخانه رفت کناره پیشخوان ایستاد و لیوان آبی نوشیده به سینک ظرفشویی چه نگاه کرد دید پوکر گفت
ات : اینا منتظر صاحب شون هستن تا بیان بشورتشون... بیخیال فردا میشورم
له اتاق کوچیک اش رفت درو پشته سرش بست خسته یونیفرمش رو کشید با پیژامه تعویض اش کرد رویه تخت دراز کشید و به سقف سفید اتاق اش خیره شد زیر لبی زمزمه کرد
ات : یعنی منم میتونم تویه یه اتاق لوکس و شیک بخوابم
همیشه دلش میخواست یه اتاق زیبا با تخت و پرده های صورتی کمد لباس سفید و عسلی سفید رنگ کناره تخت با یه پنجره بزرگ چه تصوراتی آن دختر کیوت داشت ...
^ـــ^ «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»»
دستی به یونیفورمش کشید تویه آینه به خودش نگاه کرد موهای زیبایی داشت وقتی اونا رو رها میکرد زیباتر میشد نگاهش رو از اینه گرفت کوله پشتی اش رو برداشت و انداخت رویه شونه اش از اتاق خارج شد با دیدن مادربزرگش که تویه سالن نشسته لبخند بزرگی زد و سمتش رفت پشته سرش ایستاد و بوسه ای رویه گونه اش گذاشت
ات : صبح خوشگل ترین مادر بزرگ جهان مبارک
م/ات: صبح نوه خوشگل منم بخیر
سمته صندلی اش اومد و نشست سریع شروع به خوردن صبحانه کرد نون تست رو برداشت و بعد از مالیدن کره و عسل روش لای دندوناش گذاشت با دهن پر لب زد
ات: مادر بزرگ دفعه بعد خودم صبحانه درست میکنم دکتر مگه بهت نگفت نباید انرژی تو مصرف کنی
م/ات: باشه اما خودتو خیلی خسته نکن
ات : چشم
به ساعت که نگاه کرد مثله برق گرفته ها از صندلی بلند شد با گفتن کلمه من دیرم شد سریع به سمته درب رفت
مشغول پوشیدن کفش هاش شد سریع بند های کفش اسپرت دخترانه رو بست و با گفتن خداحافظ از خونه خارج شد سوار دوچرخه شد و خیلی سریع پدال میزد تا مدرسه خیلی راه بود خدا خدا میکرد که دیر نکنه
ات : واییییییی خدایا دیر نکنم .. لطفاً
اسلاید ها به ترتیب
part2
از فروشگاه خارج شد سمته سمته میله ای که روبه روی فروشگاه بود رفت و قفل دوچرخه اش رو باز کرد سوار دوچرخه شد و شروع به پدال زدن کرد هوای بهاری بود شاید بارون میبارید تا خونه اش ۲۰ دقیقه ای راه بود پس بعد از ۲۰ دقیقه به درب خونه کوچیک اش رسید درو باز کرد و دوچرخه اش رو تویه حیاط گذاشت چراغ ها خاموش بودن مطمئن شد که مادر بزرگش خوابیده
(وای خدایا باید آروم برم تا بیدارش نکنم ) تو ذهنش اینا رو گرفت و داخل خونه رفت سمته آشپزخانه رفت کناره پیشخوان ایستاد و لیوان آبی نوشیده به سینک ظرفشویی چه نگاه کرد دید پوکر گفت
ات : اینا منتظر صاحب شون هستن تا بیان بشورتشون... بیخیال فردا میشورم
له اتاق کوچیک اش رفت درو پشته سرش بست خسته یونیفرمش رو کشید با پیژامه تعویض اش کرد رویه تخت دراز کشید و به سقف سفید اتاق اش خیره شد زیر لبی زمزمه کرد
ات : یعنی منم میتونم تویه یه اتاق لوکس و شیک بخوابم
همیشه دلش میخواست یه اتاق زیبا با تخت و پرده های صورتی کمد لباس سفید و عسلی سفید رنگ کناره تخت با یه پنجره بزرگ چه تصوراتی آن دختر کیوت داشت ...
^ـــ^ «»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»«»»
دستی به یونیفورمش کشید تویه آینه به خودش نگاه کرد موهای زیبایی داشت وقتی اونا رو رها میکرد زیباتر میشد نگاهش رو از اینه گرفت کوله پشتی اش رو برداشت و انداخت رویه شونه اش از اتاق خارج شد با دیدن مادربزرگش که تویه سالن نشسته لبخند بزرگی زد و سمتش رفت پشته سرش ایستاد و بوسه ای رویه گونه اش گذاشت
ات : صبح خوشگل ترین مادر بزرگ جهان مبارک
م/ات: صبح نوه خوشگل منم بخیر
سمته صندلی اش اومد و نشست سریع شروع به خوردن صبحانه کرد نون تست رو برداشت و بعد از مالیدن کره و عسل روش لای دندوناش گذاشت با دهن پر لب زد
ات: مادر بزرگ دفعه بعد خودم صبحانه درست میکنم دکتر مگه بهت نگفت نباید انرژی تو مصرف کنی
م/ات: باشه اما خودتو خیلی خسته نکن
ات : چشم
به ساعت که نگاه کرد مثله برق گرفته ها از صندلی بلند شد با گفتن کلمه من دیرم شد سریع به سمته درب رفت
مشغول پوشیدن کفش هاش شد سریع بند های کفش اسپرت دخترانه رو بست و با گفتن خداحافظ از خونه خارج شد سوار دوچرخه شد و خیلی سریع پدال میزد تا مدرسه خیلی راه بود خدا خدا میکرد که دیر نکنه
ات : واییییییی خدایا دیر نکنم .. لطفاً
اسلاید ها به ترتیب
- ۲۸.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط