استاد جذاب من

استاد جذاب من
part 4

یه روزه دیگه مثله همیشه با دوچرخه اش وارده حیاط مدرسه شد اما این دفعه برخلاف روز های قبل زود تر به مدرسه رسیده بود بعد از بستن قفل دوچرخه کوله پشتی که به هردو شونه هاش وصل بود رو سفت گرفت و وارده سالن مدرسه شد بلافاصله هیونا سمتش اومد اون هم مثله ات لباس ورزشی پوشیده بود بازوش رو گرفت
هیونا : بریم سالن ورزش
ات : من آمادم بریم
هردو اول سمته کمد های وسایل رفتن ات کوله پشتی و یونیفرم اش رو گذاشت تویه کمد خودش
هر دو سمته سالن ورزش حرکت کردن
گایانگ داشت بسکتبال بازی میکرد دخترا مثله همیشه دور برش بودن و براش دست میزدن حتا نیونگ اما با آمدن ات گایانگ سمته ات رفت
گایانگ: اومدی
ات : آره همین الان اومدم
همه مشغول ورزش کردن بودن ...........
زنگ ورزش تموم شده بود ات همراه هیونا به رختکن رفت همینکه وارده ریختن شدن هیونا یهو ایستاد با دستش زد به پیشونیش
هیونا : چطور یادم رفته باید برم پیشه استاد ویوا
ات : الان که یادت اومد پس زود برو
هیونا : پس من برم
ات : صبر کن قبل از رفتن یونیفرم منو بیار از تو کمدم
هیونا : باشه منظر باش
هیونا از آنجا رفت ات هم درو بست لباسش رو یکی یکی درآورد و رویه آویزون اش کرد منتظر هیونا موند
هیونا سمته کمد ات رفت و بازش کرد همینکه یونیفرم اش رو برداشت با بدو داشت می‌رفت که یهو نیونگ جلوش ظاهر شد
نیونگ : هی استاد ویوا گفت بری پیشش
هیونا : وای دیر شد اول باید یونیفرم ات رو براش ببرم
نیونگ: بده من میبرم
هیونا : چی سرت به جایی خورده تو میخوای ببری
نیونگ : چی فکر می‌کنی من بدجنسم
هیونا :, کمترم نیستی
نیونگ یونیفورم رو ازش گرفت و سمته پله ها رفت
نیونگ : من میبرمش
با نیشخند از پله ها پایین رفت
وارده سالن ورزش شد هیچکس نبود خنده ای کرد و گفت
نیونگ : فکر کردی بهت میدمش
سمته سطل آشغالی رفت و یونیفرم رو انداخت تو سطل
به سمته رختکن رفت با دیدن لباس ورزشی ات که رویه در آویزونه نیشخندی زد لباس ها رو پایین کشید باعث افتادن لباس رویه زمین شد سریع برش داشت و انداخت تویه سطل آشغال ات که متوجه نبودن لباسش شد سریع سمته در رفت و با دستش زد به در
ات : کسی اونجا هست هیونا اونجایی
نیونگ : لخت بیا بیرون
ات : نیونگ لباسم رو بده خواهش میکنم
نیونگ : همینجا بمون وقتی الان استاد جدید بیاد ببینه چه شاگرد بی مسئولیتی داره همین روزه اول پرتت می‌کنه بیرون
خنده ای بلندی کرد و از آنجا رفت دختره که صدای قدم های رفتنش رو شنید با بغض رویه زمین نشست چشم هایش پر از اشک شدن دختره کیوت چونه اش می‌لرزید تا اینکه صدای مرد غریبه ای به گوشش خورد ...
دیدگاه ها (۴۳)

پارت ۱۶ویو صبح ...ویو ات..............................از خوا...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²:《 همه بهش خیره شدن..رئیس پوزخندی زد و ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇15ویو هویج: یک هفته گذشت.یک هفته‌ای ک...

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت ۲که یهو شروع کرد به...

Contract 🍷#contract PT18ویو هویج:صبح، برخلاف روزهای گذشته، ر...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پارت: 17 (بخش2) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر. سالنِ بایگا...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟐 ⊹˚₊𐙚🎀💗 ویو آت | مرکز خرید 💗🎀 بلاخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط