{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پش

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
دیدگاه ها (۲)

آهای،اونایی که میگید ما مذهبی ها اسید پاشیدیم به صورت دخترها...

آخه یکی نیست به این روانیهایی که اسید میپاشن بگه :من اگر کاف...

قابل توجه كليه آقا پسرای عزيز،تا اطلاع ثانوي از ابرو تميز كر...

داغونم مثل یه مشهدی . . .......که تو بانک برنده شدهسفر به مش...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

#آیا_ارواح_میتوان_زنده_شد؟PT:1میا هر شب دقیقاً ساعت سه و هفد...

رمان انفجار و امید

تقدیم به تو...!💜

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p1صدای زنگ ساعت، برای سومین بار توی اتاق ...

داستان عاشقانه جدید

بچه ها این اوسیه منه شاید گوگولی بنظر برسه ولی داستان زندگیش...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهل‌وسوم 𓆪 🖤🥀اسما چند ثانیه فقط به مادرش خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط