پارت بیست و دوم | راهیِ سفر
پارت بیست و دوم | راهیِ سفر
پارک لارا
چمدونم رو روی تخت گذاشته بودم و لباسها رو یکییکی داخلش میچیدم.
مامانم کنار در اتاق ایستاده بود و با دقت نگاهم میکرد.
ـ همهچیز رو برداشتی؟
ـ فکر کنم.
ـ «فکر کنم» یعنی احتمالاً نصف وسایلت یادت میره.
خندیدم.
ـ مامان، من دیگه بچه نیستم.
ـ دقیقاً به همین دلیل نگرانم.
ـ چرا؟
ـ چون فکر میکنی بزرگ شدی.
چشمهام رو چرخوندم.
ـ نگران نباش، هر روز زنگ میزنم.
مامانم جلو اومد و چند لباس دیگه روی چمدون گذاشت.
ـ اینا رو هم بردار. اونجا ممکنه هوا سرد بشه.
ـ باشه.
چمدون رو بستم و روی زمین گذاشتم.
ـ تموم شد.
مامانم لبخند زد.
ـ مواظب خودت باش.
جلو رفتم و بغلش کردم.
ـ دلم برات تنگ میشه.
ـ من بیشتر.
هنوز توی آغوشش بودم که صدای زنگ گوشیام بلند شد.
میچا.
ـ الو؟
ـ لارااا! بیا پایین، من و رُزا منتظریم!
ـ الان میام.
گوشی رو قطع کردم و چمدونم رو برداشتم.
ـ مامان، من دیگه برم.
ـ باشه. رسیدین خبر بده.
ـ چشم.
آخرین بار بغلش کردم و از اتاق بیرون رفتم.
---
وقتی از خونه بیرون اومدم، رُزا کنار ماشین ایستاده بود و میچا روی صندلی جلو نشسته بود.
میچا با دیدنم شیشه رو پایین کشید.
ـ بالاخره خانوم تشریف اوردن!
ـ خب وسایل زیاد بود.
رُزا چمدونم رو گرفت و داخل صندوق گذاشت.
ـ همهچیز آمادهست؟
ـ آره.
سوار شدم و ماشین راه افتاد.
در مسیر، صدای خندههامون ماشین رو پر کرده بود.
میچا گفت:
ـ فکر میکنی سفر چطوری بشه؟
ـ نمیدونم، ولی امیدوارم خوب باشه.
رُزا لبخند زد.
ـ مطمئن باش حوصلهمون سر نمیره.
بعد از مدتی، ساختمان بزرگ امارت جونگکوک از دور پیدا شد.
با دیدنش ناخودآگاه لبخند زدم.
ـ دوباره اینجا...
میچا خندید.
ـ این بار حداقل برای یه سفر واقعی اومدیم.
---
وقتی وارد شدیم، جیهان و لیام مشغول جمع کردن وسایل بودن.
جیهان با دیدنمون گفت:
ـ بالاخره رسیدین.
میچا گفت:
ـ ما همیشه سر وقتیم.
لیام خندید.
ـ فقط بیست دقیقه دیر کردین.
رُزا گفت:
ـ اون بیست دقیقه تقصیر لارا بود.
ـ چرا من؟!
همه خندیدیم.
همون موقع صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
جونگکوک بود.
لباس سادها و راحتی پوشیده بود و با همون آرامش همیشگیاش نزدیک شد.
ـ آمادهاین؟
جیهان گفت:
ـ تقریباً.
با هیجان گفتم.
ـ اولین باره میرم انگلیس خیلی خوشحالمممم
میچاگفت.
ـ وایی منمممم
بچها خندیدن.
جونگکوک نگاه کوتاهی به چمدونها انداخت.
بعد نگاهش روی من موند.
ـ همهچیز رو آوردی؟
ـ فکر کنم.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ـ طولش دادی بعد میگی«فکر کنم»؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو هم شنیدی؟
ـ صداتون توی سالن بود.
خندیدم.
ـ خب... این بار واقعاً همهچیز رو آوردم.
ـ امیدوارم.
ـ چرا؟
ـ چون قراره چند ساعت راه باشه. اگر چیزی جا گذاشته باشی، برنمیگردیم.
لحنش آرام بود، اما آن سردی همیشگی هنوز در صدایش پیدا میشد.
ـ خیالت راحت.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ خوبه.
بعد به سمت بقیه رفت.
میچا نزدیک گوشم گفت:
ـ چرا اینقدر با تو آروم حرف میزنه؟
ـ نمیدونم.
رُزا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ شاید چون تو فرق داری.
ـ شروع نکن.
خندید.
چند دقیقه بعد، همه آماده شدیم.
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت و سمت در رفت.
قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و گفت:
ـ بریم؟
همه راه افتادیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لارا با اینکه نمیدونست این سفر قراره چه چیزی براشون داشته باشه، برای اولین بار حس کرد شاید بعضی اتفاقها...
از قبل، آرامآرام راه خودشون رو به سمت زندگی آدم باز میکنن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت جدیددد
حمایتتتتت
پارک لارا
چمدونم رو روی تخت گذاشته بودم و لباسها رو یکییکی داخلش میچیدم.
مامانم کنار در اتاق ایستاده بود و با دقت نگاهم میکرد.
ـ همهچیز رو برداشتی؟
ـ فکر کنم.
ـ «فکر کنم» یعنی احتمالاً نصف وسایلت یادت میره.
خندیدم.
ـ مامان، من دیگه بچه نیستم.
ـ دقیقاً به همین دلیل نگرانم.
ـ چرا؟
ـ چون فکر میکنی بزرگ شدی.
چشمهام رو چرخوندم.
ـ نگران نباش، هر روز زنگ میزنم.
مامانم جلو اومد و چند لباس دیگه روی چمدون گذاشت.
ـ اینا رو هم بردار. اونجا ممکنه هوا سرد بشه.
ـ باشه.
چمدون رو بستم و روی زمین گذاشتم.
ـ تموم شد.
مامانم لبخند زد.
ـ مواظب خودت باش.
جلو رفتم و بغلش کردم.
ـ دلم برات تنگ میشه.
ـ من بیشتر.
هنوز توی آغوشش بودم که صدای زنگ گوشیام بلند شد.
میچا.
ـ الو؟
ـ لارااا! بیا پایین، من و رُزا منتظریم!
ـ الان میام.
گوشی رو قطع کردم و چمدونم رو برداشتم.
ـ مامان، من دیگه برم.
ـ باشه. رسیدین خبر بده.
ـ چشم.
آخرین بار بغلش کردم و از اتاق بیرون رفتم.
---
وقتی از خونه بیرون اومدم، رُزا کنار ماشین ایستاده بود و میچا روی صندلی جلو نشسته بود.
میچا با دیدنم شیشه رو پایین کشید.
ـ بالاخره خانوم تشریف اوردن!
ـ خب وسایل زیاد بود.
رُزا چمدونم رو گرفت و داخل صندوق گذاشت.
ـ همهچیز آمادهست؟
ـ آره.
سوار شدم و ماشین راه افتاد.
در مسیر، صدای خندههامون ماشین رو پر کرده بود.
میچا گفت:
ـ فکر میکنی سفر چطوری بشه؟
ـ نمیدونم، ولی امیدوارم خوب باشه.
رُزا لبخند زد.
ـ مطمئن باش حوصلهمون سر نمیره.
بعد از مدتی، ساختمان بزرگ امارت جونگکوک از دور پیدا شد.
با دیدنش ناخودآگاه لبخند زدم.
ـ دوباره اینجا...
میچا خندید.
ـ این بار حداقل برای یه سفر واقعی اومدیم.
---
وقتی وارد شدیم، جیهان و لیام مشغول جمع کردن وسایل بودن.
جیهان با دیدنمون گفت:
ـ بالاخره رسیدین.
میچا گفت:
ـ ما همیشه سر وقتیم.
لیام خندید.
ـ فقط بیست دقیقه دیر کردین.
رُزا گفت:
ـ اون بیست دقیقه تقصیر لارا بود.
ـ چرا من؟!
همه خندیدیم.
همون موقع صدای قدمهایی از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
جونگکوک بود.
لباس سادها و راحتی پوشیده بود و با همون آرامش همیشگیاش نزدیک شد.
ـ آمادهاین؟
جیهان گفت:
ـ تقریباً.
با هیجان گفتم.
ـ اولین باره میرم انگلیس خیلی خوشحالمممم
میچاگفت.
ـ وایی منمممم
بچها خندیدن.
جونگکوک نگاه کوتاهی به چمدونها انداخت.
بعد نگاهش روی من موند.
ـ همهچیز رو آوردی؟
ـ فکر کنم.
گوشهی لبش کمی بالا رفت.
ـ طولش دادی بعد میگی«فکر کنم»؟
با تعجب نگاهش کردم.
ـ تو هم شنیدی؟
ـ صداتون توی سالن بود.
خندیدم.
ـ خب... این بار واقعاً همهچیز رو آوردم.
ـ امیدوارم.
ـ چرا؟
ـ چون قراره چند ساعت راه باشه. اگر چیزی جا گذاشته باشی، برنمیگردیم.
لحنش آرام بود، اما آن سردی همیشگی هنوز در صدایش پیدا میشد.
ـ خیالت راحت.
چند لحظه نگاهم کرد.
ـ خوبه.
بعد به سمت بقیه رفت.
میچا نزدیک گوشم گفت:
ـ چرا اینقدر با تو آروم حرف میزنه؟
ـ نمیدونم.
رُزا لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ شاید چون تو فرق داری.
ـ شروع نکن.
خندید.
چند دقیقه بعد، همه آماده شدیم.
جونگکوک کلید ماشین رو برداشت و سمت در رفت.
قبل از اینکه بیرون بره، برگشت و گفت:
ـ بریم؟
همه راه افتادیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لارا با اینکه نمیدونست این سفر قراره چه چیزی براشون داشته باشه، برای اولین بار حس کرد شاید بعضی اتفاقها...
از قبل، آرامآرام راه خودشون رو به سمت زندگی آدم باز میکنن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت جدیددد
حمایتتتتت
- ۵۵۱
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط