پارت بیستو یکم | اجازه؟
پارت بیستو یکم | اجازه؟
فلشبک
پارک لارا
وقتی من و میچا به خونه رسیدیم، مامانم نبود.
ـ مامان؟
جوابی نیومد.
گوشیام رو برداشتم و تماس گرفتم.
ـ مامان کجایی؟
ـ خونهی ناریا هستم.
به میچا نگاه کردم.
ـ بریم پیششون؟
میچا لبخند زد.
ـ بریم.
چند دقیقه بعد، وارد خونهی میچا شدیم.
مامانم و مامان میچا روی مبل نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن.
میچا سریع کنار مامانش نشست.
ـ مامان...
ناریا نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
من هم کنار میچا نشستم.
ـ یه چیزی میخوایم بگیم.
مامانم با شک نگام کرد.
ـ چرا حس میکنم قراره یه چیزی بخواین؟
میچا خندید.
ـ چون دقیقاً همینه.
ناریا گفت:
ـ خب بگین.
رُک گفتم:
ـ میخوایم بریم مسافرت.
ـ کجا؟
ـ انگلیس.
ناری تقریباً همون لحظه گفت:
ـ نه.
ـ مامان!
ـ لارا، انگلیس؟ با کی؟
ـ با میچا، رُزا و چندتا از دوستامون.
ناریا هم رو به میچا گفت:
ـ چند نفر؟
ـ ما پنج نفر دختر هستیم و چند نفر دیگه هم میان.
ناری پرسید:
ـ چند روز؟
ـ هنوز دقیق معلوم نیست... شاید یه هفته.
ـ اصلاً نمیشه.
میچا دست مامانش رو گرفت.
ـ مامان خواهش میکنم.
من هم شروع کردم به اصرار.
ـ قول میدیم مراقب باشیم.
ـ هر روز زنگ میزنیم.
ـ آدرس ویلا رو هم براتون میفرستیم.
ـ چیزی شد همون لحظه خبرتون میکنیم.
مامانها چند دقیقه با هم حرف زدن.
ما هم ساکت منتظر موندیم.
بالاخره مامانم آهی کشید.
ـ باشه.
باورم نمیشد.
ـ جدی؟
ـ آره، ولی فقط با شرط و شروط.
ـ هرچی بگی!
ناریا خندید.
ـ پس وسایلتون رو درست جمع کنین و حواستون به خودتون باشه.
میچا از خوشحالی بغلش کرد.
ـ بهترین مامان دنیایی!
من هم خندیدم.
بالاخره اجازه گرفته بودیم.
و حالا فقط یک چیز باقی مونده بود...
جمع کردن وسایل.
---
صبح روز بعد
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به زور باز کردم و جواب دادم.
ـ الو...
صدای میچا از اون طرف خط اومد:
ـ لارااا! وسایلاتو جمع کردی؟
چشمام رو باز کردم.
ـ هااا؟
ـ امروز میرییییم!
یکدفعه از جام پریدم.
ـ امروز؟!
ـ بابا ساعت ده صبحه، نترسسس!
ـ من فکر کردم فرداست!
میچا زد زیر خنده.
ـ منم تازه جمع کردم. بچهها گفتن تو هم تا دوازده تمومش کن.
ـ بعدش چی؟
ـ من و رُزا میایم دنبالت. میریم خونهی جونگکوک، بعد با ماشین اونا راه میافتیم.
ـ اوه... چه پولدار.
ـ لارا 😂
ـ خب گفتم دیگه!
ـ برو جمع کن.
ـ باشه، ولی...
مکث کردم.
ـ مقصد دقیقاً کجاست؟
ـ یه ویلا تو انگلیس دارن.
ـ وااای...
ـ آره، خوشحال شدی؟
ـ خیلی!
ـ حالا بجنب.
ـ چقدر میمونیم؟
ـ هنوز تصمیم نگرفتن. احتمالاً حدود یه هفته.
لبخند زدم.
ـ باشه. برو فعلاً.
ـ تا دوازده آماده باش!
تماس قطع شد.
به چمدون خالی کنار تخت نگاه کردم.
ـ خب لارا...
لبخند زدم.
ـ وقتشه یه هفته از این شهر فرار کنیم.
و با ذوق شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد هم کامنت و هم لایک ببینم وگرنه واقعا پارت بعد رو نمیزارم.
فلشبک
پارک لارا
وقتی من و میچا به خونه رسیدیم، مامانم نبود.
ـ مامان؟
جوابی نیومد.
گوشیام رو برداشتم و تماس گرفتم.
ـ مامان کجایی؟
ـ خونهی ناریا هستم.
به میچا نگاه کردم.
ـ بریم پیششون؟
میچا لبخند زد.
ـ بریم.
چند دقیقه بعد، وارد خونهی میچا شدیم.
مامانم و مامان میچا روی مبل نشسته بودن و مشغول حرف زدن بودن.
میچا سریع کنار مامانش نشست.
ـ مامان...
ناریا نگاهش کرد.
ـ چی شده؟
من هم کنار میچا نشستم.
ـ یه چیزی میخوایم بگیم.
مامانم با شک نگام کرد.
ـ چرا حس میکنم قراره یه چیزی بخواین؟
میچا خندید.
ـ چون دقیقاً همینه.
ناریا گفت:
ـ خب بگین.
رُک گفتم:
ـ میخوایم بریم مسافرت.
ـ کجا؟
ـ انگلیس.
ناری تقریباً همون لحظه گفت:
ـ نه.
ـ مامان!
ـ لارا، انگلیس؟ با کی؟
ـ با میچا، رُزا و چندتا از دوستامون.
ناریا هم رو به میچا گفت:
ـ چند نفر؟
ـ ما پنج نفر دختر هستیم و چند نفر دیگه هم میان.
ناری پرسید:
ـ چند روز؟
ـ هنوز دقیق معلوم نیست... شاید یه هفته.
ـ اصلاً نمیشه.
میچا دست مامانش رو گرفت.
ـ مامان خواهش میکنم.
من هم شروع کردم به اصرار.
ـ قول میدیم مراقب باشیم.
ـ هر روز زنگ میزنیم.
ـ آدرس ویلا رو هم براتون میفرستیم.
ـ چیزی شد همون لحظه خبرتون میکنیم.
مامانها چند دقیقه با هم حرف زدن.
ما هم ساکت منتظر موندیم.
بالاخره مامانم آهی کشید.
ـ باشه.
باورم نمیشد.
ـ جدی؟
ـ آره، ولی فقط با شرط و شروط.
ـ هرچی بگی!
ناریا خندید.
ـ پس وسایلتون رو درست جمع کنین و حواستون به خودتون باشه.
میچا از خوشحالی بغلش کرد.
ـ بهترین مامان دنیایی!
من هم خندیدم.
بالاخره اجازه گرفته بودیم.
و حالا فقط یک چیز باقی مونده بود...
جمع کردن وسایل.
---
صبح روز بعد
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به زور باز کردم و جواب دادم.
ـ الو...
صدای میچا از اون طرف خط اومد:
ـ لارااا! وسایلاتو جمع کردی؟
چشمام رو باز کردم.
ـ هااا؟
ـ امروز میرییییم!
یکدفعه از جام پریدم.
ـ امروز؟!
ـ بابا ساعت ده صبحه، نترسسس!
ـ من فکر کردم فرداست!
میچا زد زیر خنده.
ـ منم تازه جمع کردم. بچهها گفتن تو هم تا دوازده تمومش کن.
ـ بعدش چی؟
ـ من و رُزا میایم دنبالت. میریم خونهی جونگکوک، بعد با ماشین اونا راه میافتیم.
ـ اوه... چه پولدار.
ـ لارا 😂
ـ خب گفتم دیگه!
ـ برو جمع کن.
ـ باشه، ولی...
مکث کردم.
ـ مقصد دقیقاً کجاست؟
ـ یه ویلا تو انگلیس دارن.
ـ وااای...
ـ آره، خوشحال شدی؟
ـ خیلی!
ـ حالا بجنب.
ـ چقدر میمونیم؟
ـ هنوز تصمیم نگرفتن. احتمالاً حدود یه هفته.
لبخند زدم.
ـ باشه. برو فعلاً.
ـ تا دوازده آماده باش!
تماس قطع شد.
به چمدون خالی کنار تخت نگاه کردم.
ـ خب لارا...
لبخند زدم.
ـ وقتشه یه هفته از این شهر فرار کنیم.
و با ذوق شروع کردم به جمع کردن وسایلم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای پارت بعد هم کامنت و هم لایک ببینم وگرنه واقعا پارت بعد رو نمیزارم.
- ۱۳۵
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط