{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آرومتمیکنم

#آرومـت_میکنم . .🔥
#پارت_13

ابروهام بالا پرید
خودشو پسر عموی من معرفی کرد؟!

درحالی که همه فامیل مارو خواهر و برادر میدونستن...

اگه بابا میفهمید شک نمیکردن!

معاونمون تا اینو شنید چشماش برق زد
و دستی به مقنعه‌ اش کشید

با لبخندی که تمومه کرک و پرام ریخته بود گفت

-  از آشناییتون خوشبختم آقا چاعان
بفرمایید بشینید

هنگ و هاج و واج مونده بودم

که چاعان محکم و با صلابت گفت
- حتما
یه صحبتایی ام باهاتون داشتم
ولی لطف کنید لیا رو بفرستید که از کلاسش جا نمونه!!

مولوی با همون نیش تا بناگوش باز شده اش روبه من گفت

- لیا جان شما برو سر کلاست!!

نمیخواستم برم
و چاعان و با چشمای ه...یز مولوی تنها بزارم

با حرص گفتم
- ولی خانوم قرار بود حساب دیر اومدنامو برسید!!

چشماش از گستاخیم باز موند
میدونستم الان دلش میخواد تیکه پاره ام کنه.

ولی از قرار معلوم جلوی چاعان لنگش میلنگید

که با لبخند مصنوعی گفت
- مشکلی نداره عزیزم برو
بعدا راجبش حرف میزنیم!!

نگاهی به چاعان انداختم که نیشخند مغرور و عو...ض..ی طوری زد

یه لنگ از ابروشو بالا داد لب زد
- برو عزیزم
ظهر خودم میام دنبالت
میبینمت!!

نویسنده: خودم
اصکی ممنوع
دیدگاه ها (۰)

#آرومـت_میکنم . .🔥#پارت_14ظهر میاد؟صد سال سیاهبا فکر که توی ...

#آرومـت_میکنم . .🔥#پارت_15همون لحظه در کلاس باز شدو دبیرمون ...

120تاییی شدنمون مبارک خوشگلام 🥰😘🫀ممنون از تک تک تون😘مرسی که ...

#آرومـت_میکنم . .🔥#پارت_12 ابروهاش بالا پرید با نیشخند جذابی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط