استاکرمن
#استاکر_من
#پارت_2
همونجور که به پیام نگاه میکرد پیام دیگه ای واسش اومد.
_بهتره بخوابی، فردا مدرسه داری پسرکم.
با ناامیدی و ترس لباس هاش رو دوباره عوض کرد و رو تخت، زیر پتو خزید.
میترسید؟ خیلی زیاد... معلوم نبود استاکرش کیه و چی ازش میخواد... پول؟ خونَش؟ یا... یا حتی... بدنش...
انقدر بهش فکر کرد تا بالاخره خوابش برد.
چند تا خیابون اونطرف تر، مردی با رضایت پشت مانیتور ها نشسته بود و پسرک مو آبی غرق در خواب رو دید میزد.
این پسر چی داشت که اینجوری دلشو برده بود؟ خودش هم نمیدونست برای چی عاشقش شده.
عاشق معصومیتش؟ زیباییش؟ شیطنت هاش؟ نمیدونست... فقط میدونست که حالا که پسرک از وجودش خبر داره، به هیچ وجه نباید از دستش بده.
شاید راه خوبی رو واسه ی نزدیک شدن بهش انتخاب نکرده بود، اما میترسید اگه خودش بره جلو پسرک قبولش نکنه. پس از همین اول راه، بدترین راه رو انتخاب کرد... اجبار...
صبح زود، تهیونگ با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد، دوش سریعی گرفت، موهاش رو خشک کرد، صبحانش رو خورد و آماده شد و رفت مدرسه. زنگ اول شیمی داشت... تهیونگ عاشق شیمی بود...
به کل قضیه استاکر رو فراموش کرده بود و با علاقه داشت به حرف های استادش گوش میداد و نوت برداری میکرد که پیامی برای گوشیش اومد. جوری که استادش نفهمه، گوشی رو از توی جیبش دراورد و پیام رو خوند.
_نمیدونی چقدر دلبر میشی وقتی اون عینک گردت رو زدی، دستات رو گذاشتی زیر چونت و با کنجکاوی به درس گوش میدی...
پیام خوند و بعد با ترس اطرافش رو از نظر گذروند.
_دنبال من میگردی پسرکم؟
_من همینجام... کنارتم...
تهیونگ نگاهی به بچه های کلاس انداخت. همه داشتن به درس گوش میکردن و هیچکس گوشی دستش نبود. بیخیال گوشیش رو گذاشت کنار و به ادامه درسش گوش کرد.
_تهیونگ حالت خوبه؟
با صدای جیمین به سمتش برگشت.
+ آ...آره خوب...خوبم.
_مطمئنی؟ آخه رنگت پریده.
+ خوبم جیمین فقط... یکم کمبود خواب دارم...
جیمین با تردید باشه ای گفت ولی مطمئن بود تهیونگ حالش خوب نیست و نمیتونست بفهمه چی داره دونسنگ عزیزشو اذیت میکنه.
با خودن زنگ، تهیونگ وسایلشو جمع کرد که بره خونه، از کلاس که بیرون رفت با جونگکوک، یکی از دانش آموزای کلاس B برخورد کرد.
تهیونگ و جونگکوک جفتشون سال آخری بودن ولی تهیونگ از جونگکوک متنفر بود... به نظرش اون فقط یه بچه خرخون پاچهخوار بود. ولی.............
خب خب چون خیلی دوستون داشتم دوتا پارت گذاشتم امروز و خب مرسییی که خسته گیمو با حمایتت کم میکنیییی🎀💋🍭
#پارت_2
همونجور که به پیام نگاه میکرد پیام دیگه ای واسش اومد.
_بهتره بخوابی، فردا مدرسه داری پسرکم.
با ناامیدی و ترس لباس هاش رو دوباره عوض کرد و رو تخت، زیر پتو خزید.
میترسید؟ خیلی زیاد... معلوم نبود استاکرش کیه و چی ازش میخواد... پول؟ خونَش؟ یا... یا حتی... بدنش...
انقدر بهش فکر کرد تا بالاخره خوابش برد.
چند تا خیابون اونطرف تر، مردی با رضایت پشت مانیتور ها نشسته بود و پسرک مو آبی غرق در خواب رو دید میزد.
این پسر چی داشت که اینجوری دلشو برده بود؟ خودش هم نمیدونست برای چی عاشقش شده.
عاشق معصومیتش؟ زیباییش؟ شیطنت هاش؟ نمیدونست... فقط میدونست که حالا که پسرک از وجودش خبر داره، به هیچ وجه نباید از دستش بده.
شاید راه خوبی رو واسه ی نزدیک شدن بهش انتخاب نکرده بود، اما میترسید اگه خودش بره جلو پسرک قبولش نکنه. پس از همین اول راه، بدترین راه رو انتخاب کرد... اجبار...
صبح زود، تهیونگ با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد، دوش سریعی گرفت، موهاش رو خشک کرد، صبحانش رو خورد و آماده شد و رفت مدرسه. زنگ اول شیمی داشت... تهیونگ عاشق شیمی بود...
به کل قضیه استاکر رو فراموش کرده بود و با علاقه داشت به حرف های استادش گوش میداد و نوت برداری میکرد که پیامی برای گوشیش اومد. جوری که استادش نفهمه، گوشی رو از توی جیبش دراورد و پیام رو خوند.
_نمیدونی چقدر دلبر میشی وقتی اون عینک گردت رو زدی، دستات رو گذاشتی زیر چونت و با کنجکاوی به درس گوش میدی...
پیام خوند و بعد با ترس اطرافش رو از نظر گذروند.
_دنبال من میگردی پسرکم؟
_من همینجام... کنارتم...
تهیونگ نگاهی به بچه های کلاس انداخت. همه داشتن به درس گوش میکردن و هیچکس گوشی دستش نبود. بیخیال گوشیش رو گذاشت کنار و به ادامه درسش گوش کرد.
_تهیونگ حالت خوبه؟
با صدای جیمین به سمتش برگشت.
+ آ...آره خوب...خوبم.
_مطمئنی؟ آخه رنگت پریده.
+ خوبم جیمین فقط... یکم کمبود خواب دارم...
جیمین با تردید باشه ای گفت ولی مطمئن بود تهیونگ حالش خوب نیست و نمیتونست بفهمه چی داره دونسنگ عزیزشو اذیت میکنه.
با خودن زنگ، تهیونگ وسایلشو جمع کرد که بره خونه، از کلاس که بیرون رفت با جونگکوک، یکی از دانش آموزای کلاس B برخورد کرد.
تهیونگ و جونگکوک جفتشون سال آخری بودن ولی تهیونگ از جونگکوک متنفر بود... به نظرش اون فقط یه بچه خرخون پاچهخوار بود. ولی.............
خب خب چون خیلی دوستون داشتم دوتا پارت گذاشتم امروز و خب مرسییی که خسته گیمو با حمایتت کم میکنیییی🎀💋🍭
- ۴.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط