وای پدر نمیدونین با این خبر چقدر خوشحالم کردینننننننننننننن
𝓜𝔂 𝓼𝓪𝓿𝓲𝓸𝓻 𝓲𝓼 𝓪 𝓬𝓪𝓽 | 𝓟𝓪𝓻𝓽 4
-وای پدر نمیدونین با این خبر چقدر خوشحالم کردینننننننننننننن
-خفه شو پسره ی عوضی!! همش تقصیر توعه!! این گربه نحس رو اوردی اینجا و با اومدنش همه چی رو خراب کردی!!!
ولی جیمین فقط روی مبل ولو بود و میخندید.
-باورم نمیشههههه! نجات پیدا کردمممم!
-یا اون گربه رو نشونم بده یا بد میبینی!
-اوه پدر... هیچ گربه ای اینجا نیست!
-عوضییییی!!!!!!!!!
و در رو کوبید و رفت.
-هی... کوچولو... کجایی؟
گربه از بالای کمد پایین پرید در حالی که موش توی دهنش بود.
-گرفتیش؟! واییی افرین پسر خوب!
سرش رو نوازش کرد و سمت یخچال رفت و از توش تکه ای استیک در اورد و توی ظرف غذای گربه ای که خریده بود گذاشت.
-اینم جایزت! ... من خیلی خسته ام و میرم تا استراحت کنم... تو بخورش هوم؟
-میوووو
سمت اتاقش رفت و رو تخت ولو شد.
-این گربه کوچولو منو از اون زنیکه نجات داد... ناجی من یه گربس!
...
بوی خوش غذا بینیش رو قلقلک میداد...خواب بود ولی حسش میکرد و باعث میشد پلک های سنگینش باز بشن.
-بوی... استیک؟...
چشم هاش رو مالید و از جاش بلند شد.
صدای جلز ولز گوشت، بوی استیک، صدای خوردن ظرف ها بهم...
قطعا یکی تو اشپزخونه اشپزی میکرد ولی کی؟! رزیتا که رفته بود.
-نکنه... جنه؟!!
{رزیتا یه جن دیده بود... یه جن انسان مانند... }
از توی کشو اسلحه ای که پدرش برای روز مبادا بهش داده بود رو در اورد و با دست و پای لرزون از اتاق بیرون اومد و پله هارو پایین رفت و وارد اشپزخونه شد.
چشم هاش گرد شد.
مردی چهارشونه و پر از عضله با بالا تنه لخت، شلوار گرمکن که سوراخی داشت و دم گربه شکل مشکی ای از سوراخ بیرون زده بود و تکون میخورد، موهای مشکی که دو گوش گربه روش جا خوش کرده بودن، قد بلند و باند پیچیده شده دور ساعد دستش...
جیغی کشید که باعث شد یونگی زهر ترک بشه.
سمت جیمین چرخید ولی با دیدن جیمین که سعی داشت اسلحه رو تو دستش بگیره خنده بمی سر داد.
-نترس...
و یک قدم برداشت ولی جیمین اسلحه رو سمتش گرفت.
-نیاااااا!!!!! تو کی هستی؟؟؟!!!!
-گربه؟
-م-منو گول ن-نزن!
-گول نیست... اصلا فکر کردی گربت کجاست؟!
جیون دور و ور رو نگاه کرد و با ندیدنش به ماهیتابه و گوشت داخلش نگاه کرد و جیغی کشید.
-هی!! من هم نوع خودم رو نمیخورم!!
-توی عوضی گربه منو کباب کردیییییی
زد زیر خنده
-اولا هیچکس گربه کباب نمیکنه تا وقتی تو اینجایی... دوما دارم بهت میگم اون گربه خودمم!
به گوش های روی سرش اشاره کرد.
-میخای منو کباب کنیییییییی! برو بمیررررر!
و به جای اینکه شلیک کنه اسلحه رو سمتش پرتاب کرد و گوش هاش رو گرفت ولی وقتی صدایی که موقع شلیک میداد رو نشنید دستاش رو برداشت و چشم هاش رو باز کرد و به یونگی که داشت از خنده جر میخورد نگاه کرد.
-واییییییی تو واقعا-
-بمیر!!!!
و با اخم یه ماهیتابه سمتش پرتاب کرد که خورد به سرش.
-اخخخخ
~~~~~~
برای این یکی هم شرط نداریم ولی حمایت ها کم نشه هاااا
اینهمه یونمین میخواستید بچمو نادیده گرفتین فقط مستر جئون رو تحویل میگیرین چرااااا😭
-وای پدر نمیدونین با این خبر چقدر خوشحالم کردینننننننننننننن
-خفه شو پسره ی عوضی!! همش تقصیر توعه!! این گربه نحس رو اوردی اینجا و با اومدنش همه چی رو خراب کردی!!!
ولی جیمین فقط روی مبل ولو بود و میخندید.
-باورم نمیشههههه! نجات پیدا کردمممم!
-یا اون گربه رو نشونم بده یا بد میبینی!
-اوه پدر... هیچ گربه ای اینجا نیست!
-عوضییییی!!!!!!!!!
و در رو کوبید و رفت.
-هی... کوچولو... کجایی؟
گربه از بالای کمد پایین پرید در حالی که موش توی دهنش بود.
-گرفتیش؟! واییی افرین پسر خوب!
سرش رو نوازش کرد و سمت یخچال رفت و از توش تکه ای استیک در اورد و توی ظرف غذای گربه ای که خریده بود گذاشت.
-اینم جایزت! ... من خیلی خسته ام و میرم تا استراحت کنم... تو بخورش هوم؟
-میوووو
سمت اتاقش رفت و رو تخت ولو شد.
-این گربه کوچولو منو از اون زنیکه نجات داد... ناجی من یه گربس!
...
بوی خوش غذا بینیش رو قلقلک میداد...خواب بود ولی حسش میکرد و باعث میشد پلک های سنگینش باز بشن.
-بوی... استیک؟...
چشم هاش رو مالید و از جاش بلند شد.
صدای جلز ولز گوشت، بوی استیک، صدای خوردن ظرف ها بهم...
قطعا یکی تو اشپزخونه اشپزی میکرد ولی کی؟! رزیتا که رفته بود.
-نکنه... جنه؟!!
{رزیتا یه جن دیده بود... یه جن انسان مانند... }
از توی کشو اسلحه ای که پدرش برای روز مبادا بهش داده بود رو در اورد و با دست و پای لرزون از اتاق بیرون اومد و پله هارو پایین رفت و وارد اشپزخونه شد.
چشم هاش گرد شد.
مردی چهارشونه و پر از عضله با بالا تنه لخت، شلوار گرمکن که سوراخی داشت و دم گربه شکل مشکی ای از سوراخ بیرون زده بود و تکون میخورد، موهای مشکی که دو گوش گربه روش جا خوش کرده بودن، قد بلند و باند پیچیده شده دور ساعد دستش...
جیغی کشید که باعث شد یونگی زهر ترک بشه.
سمت جیمین چرخید ولی با دیدن جیمین که سعی داشت اسلحه رو تو دستش بگیره خنده بمی سر داد.
-نترس...
و یک قدم برداشت ولی جیمین اسلحه رو سمتش گرفت.
-نیاااااا!!!!! تو کی هستی؟؟؟!!!!
-گربه؟
-م-منو گول ن-نزن!
-گول نیست... اصلا فکر کردی گربت کجاست؟!
جیون دور و ور رو نگاه کرد و با ندیدنش به ماهیتابه و گوشت داخلش نگاه کرد و جیغی کشید.
-هی!! من هم نوع خودم رو نمیخورم!!
-توی عوضی گربه منو کباب کردیییییی
زد زیر خنده
-اولا هیچکس گربه کباب نمیکنه تا وقتی تو اینجایی... دوما دارم بهت میگم اون گربه خودمم!
به گوش های روی سرش اشاره کرد.
-میخای منو کباب کنیییییییی! برو بمیررررر!
و به جای اینکه شلیک کنه اسلحه رو سمتش پرتاب کرد و گوش هاش رو گرفت ولی وقتی صدایی که موقع شلیک میداد رو نشنید دستاش رو برداشت و چشم هاش رو باز کرد و به یونگی که داشت از خنده جر میخورد نگاه کرد.
-واییییییی تو واقعا-
-بمیر!!!!
و با اخم یه ماهیتابه سمتش پرتاب کرد که خورد به سرش.
-اخخخخ
~~~~~~
برای این یکی هم شرط نداریم ولی حمایت ها کم نشه هاااا
اینهمه یونمین میخواستید بچمو نادیده گرفتین فقط مستر جئون رو تحویل میگیرین چرااااا😭
- ۱۰.۷k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط