یونگی با سر باد کرده روی زمین افتاده بود
𝓜𝔂 𝓼𝓪𝓿𝓲𝓸𝓻 𝓲𝓼 𝓪 𝓬𝓪𝓽 | 𝓟𝓪𝓻𝓽 5
یونگی با سر باد کرده روی زمین افتاده بود.
جیمین اروم سمتش رفت و با پاش بهش زد که ببینه مرده یا نه که یونگی چشم هاش رو باز کرد و روش خیمه زد و دست هاش رو کنار سرش نگه داشت.
-تو واقعا-... من که نمیخوام بخورمت!!
-تو چی هستی؟ چجوری..
-بهش میگن هایبرید... یا همون دورگه...
-ولی هایبرید مال کارتون هاست! چجوری انتظار داری باور کنم!؟
-انتظاری ندارم
به گوش های گربه ایش نگاه کرد و دستش رو ازاد کرد و گوشش رو نوازش کرد.
یونگی مثل گربه ای خودش رو به دستش مالید و خرخری کرد.
-نرمه...
بیشتر خودشو به دست جیمین مالید که باعث خنده اش شد.
-نکن... قلقلکم میاد
و دستش رو کشید.
ناگهان بوی استیک سوخته زیر بینیشون پیچید و هردو از جا پریدن.
...
بعد از خوردن استیک سوخته بلاخره تصمیم گرفتن بخوابن.
جیمین روی تخت ولم شد و پتو رو روی خودش کشید و چشم هاش رو بست که احساس کرد تخت فرو رفت.
-هی!! چرا میخای اینجا بخوابی!؟ نمیشه!!
-من هرشب اینجا میخوابم عزیزم
-به من نگو عزیزم! بعدشم اون برای موقعی بود که گربه بودی... حالا برو اونور
یونگی شونه اش رو کشید و باعث شد رو به صقف بخوابه و سرش رو روی سینه اش گذاشت.
-هی!! چیکار میکنی؟!
-میخوابم...
-اینجا؟! نمیشه!!!!
-من هرشب روی سینه ات میخوابم
-الان شرایط فرق میکنه!
-میخوام بخوابم...
سرش رو گذاشت و چشم هاش رو بست.
دقیقا مثل یه پیشی کوچولو بود پس جیمین دیگه گیری نداد و چشم هاش رو بست و سعی کرد بخوابه.
...
جیمین رفته بود سرکار و یونگی داشت از پدیده ای به نام تلویزیون لذت میبرد.
-خوشم میادد چیز باحالی هستی ای تلویزیون
که ناگهان به لطف گوش های قوی گربه ایش صدایی از حیاط شنید.
گربه شد و از پنجره نگاه کرد.
همون مرد که اونشب دنبالش میگشت و جیمین بابا صداش میزد...
تلویزیون رو خاموش کرد و همه اثر هایی که به جا گذاشته بود رو قایم کرد و بالای کمد جایی که قطعا پیداش نمیکردن قایم شد.
پدر جیمین و چندتا مرد ریختن تو خونه و همه جا رو گشتن.
-مطمعنم یه گربه اینجاست! پیداش کنین!!
𝓜𝔂 𝓼𝓪𝓿𝓲𝓸𝓻 𝓲𝓼 𝓪 𝓬𝓪𝓽 | 𝓟𝓪𝓻𝓽 5
یونگی با سر باد کرده روی زمین افتاده بود.
جیمین اروم سمتش رفت و با پاش بهش زد که ببینه مرده یا نه که یونگی چشم هاش رو باز کرد و روش خیمه زد و دست هاش رو کنار سرش نگه داشت.
-تو واقعا-... من که نمیخوام بخورمت!!
-تو چی هستی؟ چجوری..
-بهش میگن هایبرید... یا همون دورگه...
-ولی هایبرید مال کارتون هاست! چجوری انتظار داری باور کنم!؟
-انتظاری ندارم
به گوش های گربه ایش نگاه کرد و دستش رو ازاد کرد و گوشش رو نوازش کرد.
یونگی مثل گربه ای خودش رو به دستش مالید و خرخری کرد.
-نرمه...
بیشتر خودشو به دست جیمین مالید که باعث خنده اش شد.
-نکن... قلقلکم میاد
و دستش رو کشید.
ناگهان بوی استیک سوخته زیر بینیشون پیچید و هردو از جا پریدن.
...
بعد از خوردن استیک سوخته بلاخره تصمیم گرفتن بخوابن.
جیمین روی تخت ولم شد و پتو رو روی خودش کشید و چشم هاش رو بست که احساس کرد تخت فرو رفت.
-هی!! چرا میخای اینجا بخوابی!؟ نمیشه!!
-من هرشب اینجا میخوابم عزیزم
-به من نگو عزیزم! بعدشم اون برای موقعی بود که گربه بودی... حالا برو اونور
یونگی شونه اش رو کشید و باعث شد رو به صقف بخوابه و سرش رو روی سینه اش گذاشت.
-هی!! چیکار میکنی؟!
-میخوابم...
-اینجا؟! نمیشه!!!!
-من هرشب روی سینه ات میخوابم
-الان شرایط فرق میکنه!
-میخوام بخوابم...
سرش رو گذاشت و چشم هاش رو بست.
دقیقا مثل یه پیشی کوچولو بود پس جیمین دیگه گیری نداد و چشم هاش رو بست و سعی کرد بخوابه.
...
جیمین رفته بود سرکار و یونگی داشت از پدیده ای به نام تلویزیون لذت میبرد.
-خوشم میادد چیز باحالی هستی ای تلویزیون
که ناگهان به لطف گوش های قوی گربه ایش صدایی از حیاط شنید.
گربه شد و از پنجره نگاه کرد.
همون مرد که اونشب دنبالش میگشت و جیمین بابا صداش میزد...
تلویزیون رو خاموش کرد و همه اثر هایی که به جا گذاشته بود رو قایم کرد و بالای کمد جایی که قطعا پیداش نمیکردن قایم شد.
پدر جیمین و چندتا مرد ریختن تو خونه و همه جا رو گشتن.
-مطمعنم یه گربه اینجاست! پیداش کنین!!
~~~~~~~
بدوووو برووو بنویسسسس
@lona18
یونگی با سر باد کرده روی زمین افتاده بود.
جیمین اروم سمتش رفت و با پاش بهش زد که ببینه مرده یا نه که یونگی چشم هاش رو باز کرد و روش خیمه زد و دست هاش رو کنار سرش نگه داشت.
-تو واقعا-... من که نمیخوام بخورمت!!
-تو چی هستی؟ چجوری..
-بهش میگن هایبرید... یا همون دورگه...
-ولی هایبرید مال کارتون هاست! چجوری انتظار داری باور کنم!؟
-انتظاری ندارم
به گوش های گربه ایش نگاه کرد و دستش رو ازاد کرد و گوشش رو نوازش کرد.
یونگی مثل گربه ای خودش رو به دستش مالید و خرخری کرد.
-نرمه...
بیشتر خودشو به دست جیمین مالید که باعث خنده اش شد.
-نکن... قلقلکم میاد
و دستش رو کشید.
ناگهان بوی استیک سوخته زیر بینیشون پیچید و هردو از جا پریدن.
...
بعد از خوردن استیک سوخته بلاخره تصمیم گرفتن بخوابن.
جیمین روی تخت ولم شد و پتو رو روی خودش کشید و چشم هاش رو بست که احساس کرد تخت فرو رفت.
-هی!! چرا میخای اینجا بخوابی!؟ نمیشه!!
-من هرشب اینجا میخوابم عزیزم
-به من نگو عزیزم! بعدشم اون برای موقعی بود که گربه بودی... حالا برو اونور
یونگی شونه اش رو کشید و باعث شد رو به صقف بخوابه و سرش رو روی سینه اش گذاشت.
-هی!! چیکار میکنی؟!
-میخوابم...
-اینجا؟! نمیشه!!!!
-من هرشب روی سینه ات میخوابم
-الان شرایط فرق میکنه!
-میخوام بخوابم...
سرش رو گذاشت و چشم هاش رو بست.
دقیقا مثل یه پیشی کوچولو بود پس جیمین دیگه گیری نداد و چشم هاش رو بست و سعی کرد بخوابه.
...
جیمین رفته بود سرکار و یونگی داشت از پدیده ای به نام تلویزیون لذت میبرد.
-خوشم میادد چیز باحالی هستی ای تلویزیون
که ناگهان به لطف گوش های قوی گربه ایش صدایی از حیاط شنید.
گربه شد و از پنجره نگاه کرد.
همون مرد که اونشب دنبالش میگشت و جیمین بابا صداش میزد...
تلویزیون رو خاموش کرد و همه اثر هایی که به جا گذاشته بود رو قایم کرد و بالای کمد جایی که قطعا پیداش نمیکردن قایم شد.
پدر جیمین و چندتا مرد ریختن تو خونه و همه جا رو گشتن.
-مطمعنم یه گربه اینجاست! پیداش کنین!!
𝓜𝔂 𝓼𝓪𝓿𝓲𝓸𝓻 𝓲𝓼 𝓪 𝓬𝓪𝓽 | 𝓟𝓪𝓻𝓽 5
یونگی با سر باد کرده روی زمین افتاده بود.
جیمین اروم سمتش رفت و با پاش بهش زد که ببینه مرده یا نه که یونگی چشم هاش رو باز کرد و روش خیمه زد و دست هاش رو کنار سرش نگه داشت.
-تو واقعا-... من که نمیخوام بخورمت!!
-تو چی هستی؟ چجوری..
-بهش میگن هایبرید... یا همون دورگه...
-ولی هایبرید مال کارتون هاست! چجوری انتظار داری باور کنم!؟
-انتظاری ندارم
به گوش های گربه ایش نگاه کرد و دستش رو ازاد کرد و گوشش رو نوازش کرد.
یونگی مثل گربه ای خودش رو به دستش مالید و خرخری کرد.
-نرمه...
بیشتر خودشو به دست جیمین مالید که باعث خنده اش شد.
-نکن... قلقلکم میاد
و دستش رو کشید.
ناگهان بوی استیک سوخته زیر بینیشون پیچید و هردو از جا پریدن.
...
بعد از خوردن استیک سوخته بلاخره تصمیم گرفتن بخوابن.
جیمین روی تخت ولم شد و پتو رو روی خودش کشید و چشم هاش رو بست که احساس کرد تخت فرو رفت.
-هی!! چرا میخای اینجا بخوابی!؟ نمیشه!!
-من هرشب اینجا میخوابم عزیزم
-به من نگو عزیزم! بعدشم اون برای موقعی بود که گربه بودی... حالا برو اونور
یونگی شونه اش رو کشید و باعث شد رو به صقف بخوابه و سرش رو روی سینه اش گذاشت.
-هی!! چیکار میکنی؟!
-میخوابم...
-اینجا؟! نمیشه!!!!
-من هرشب روی سینه ات میخوابم
-الان شرایط فرق میکنه!
-میخوام بخوابم...
سرش رو گذاشت و چشم هاش رو بست.
دقیقا مثل یه پیشی کوچولو بود پس جیمین دیگه گیری نداد و چشم هاش رو بست و سعی کرد بخوابه.
...
جیمین رفته بود سرکار و یونگی داشت از پدیده ای به نام تلویزیون لذت میبرد.
-خوشم میادد چیز باحالی هستی ای تلویزیون
که ناگهان به لطف گوش های قوی گربه ایش صدایی از حیاط شنید.
گربه شد و از پنجره نگاه کرد.
همون مرد که اونشب دنبالش میگشت و جیمین بابا صداش میزد...
تلویزیون رو خاموش کرد و همه اثر هایی که به جا گذاشته بود رو قایم کرد و بالای کمد جایی که قطعا پیداش نمیکردن قایم شد.
پدر جیمین و چندتا مرد ریختن تو خونه و همه جا رو گشتن.
-مطمعنم یه گربه اینجاست! پیداش کنین!!
~~~~~~~
بدوووو برووو بنویسسسس
@lona18
- ۱۰.۳k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط