{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح روز بعد – سالن عمومی تیمارستان

صبح روز بعد – سالن عمومی تیمارستان

ات روی یکی از صندلی‌ها نشسته بود.
نه کنار کسی، نه وسط جمع.
یه گوشه‌ی خلوت.
اما… دیگه تو اتاقش قایم نشده بود.

یه روانشناس جوون اومد سمتش، نشست روی صندلی کناری.
بی‌هیچ عجله‌ای.
فقط گفت:

– هوا خوبه، نه؟

ات هیچی نگفت. فقط یه لحظه سرش رو بلند کرد، بعد دوباره پایین انداخت.
اما نرفت.
همون‌جا موند.

اون یه ثانیه‌، برای روانشناس کافی بود.
یه شروع کوچیک.


---

سمت دیگه – دفتر مدیر

مدیر پشت میزش نشسته بود، اعضای گروه روبروش.
همه مضطرب بودن.

مدیر نفس عمیقی کشید.

– بچه‌ها… می‌خوام صادق باشم. روند بهبود طولانیه. ممکنه ماه‌ها طول بکشه.
اما…

مکث کرد.

– امروز صبح با اراده خودش اومد توی سالن عمومی. بدون اینکه کسی مجبورش کنه. این اولین بار بود.

همه با تعجب به‌هم نگاه کردن.
جونگ‌کوک لبخند زد.
جیهوپ گفت:

– خودش اومد بیرون؟

مدیر سر تکون داد:

– آره. این یعنی کم‌کم داره اعتماد می‌کنه. نه فقط به بقیه، به خودش.

نامی زیر لب گفت:

– بالاخره یه قدم برداشت.


---

ظهر – حیاط تیمارستان

اعضا اجازه گرفتن که از دور، بدون حرف زدن، فقط ببیننش.

ات نشسته بود روی نیمکت.
دست‌بند هنوز توی دستش بود.
باد موهاشو تکون می‌داد.

یه لحظه، بی‌دلیل، سرش رو بالا آورد و اونارو دید.

هیچ‌کس دست تکون نداد، چیزی نگفت.
فقط نگاش کردن.

و ات؟
یه ثانیه بیشتر نگاه کرد…
بعد نگاهشو برگردوند.
ولی نرفت.
دیدگاه ها (۰)

حیاط تیمارستان – چند لحظه بعدات نگاهشو از اعضا برگردوند.به ظ...

روز بعد – سالن جلسه گروهیتوی یکی از اتاق‌های تیمارستان، چند ...

ات همون‌طور زیر درخت نشسته بود.وقتی گریه‌ش تموم شد، دست‌بند ...

زیر درخت – بعد از رفتن جیهوپ و جونگ‌کوکات هنوز نشسته بود.دست...

رمان جدید پارت ۶ شوگا خیلی عصبانی بود برادرش گفته بود ۱۰۰ می...

پارت ۱۸۵

پارت ۱۷۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط