عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۸
شب، مه غلیظی جاده کوهستانی خارج از سئول را پوشانده بود. تنها نور چراغهای یک انبار قدیمی تاریکی را میشکست. طبق پیامی که دریافت کرده بودند، کانگ مینسو قرار بود همانجا حقیقت Project X را فاش کند. اما هیچکس مطمئن نبود این فقط یک قرار ملاقات است یا یک تله.
دو خودروی مشکی تیم امنیتی چند صد متر دورتر متوقف شدند. مأمورها بیسروصدا اطراف انبار را زیر نظر گرفتند. جونگکوک با کت مشکی و بیسیم داخل گوش، آخرین نقشه را بررسی میکرد. کنار او، هانا با کت چرمی مسابقهای و شلوار تیره ایستاده بود و نگاهش از ساختمان قدیمی برداشته نمیشد.
هانا آرام گفت:
«میدونستم نباید تنها بیای.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«قول داده بودم ازت محافظت کنم.»
هانا لبخند کمرنگی زد.
«هنوزم فکر میکنی به محافظ احتیاج دارم؟»
جونگکوک بدون اینکه لبخند بزند، جواب داد:
«نه...»
«ولی نمیخوام حتی یک درصد احتمال خطر وجود داشته باشه.»
لحنش آنقدر جدی بود که هانا دیگر چیزی نگفت.
درِ انبار با صدای آرامی باز شد. کانگ مینسو چند قدم جلو آمد. چهرهاش خستهتر از چیزی بود که در تصاویر دیده بودند. قبل از اینکه حرفی بزند، نور چند چراغ از پشت ساختمان روشن شد.
چند مرد مسلح از تاریکی بیرون آمدند.
کانگ مینسو با صدای بلند گفت:
«فرار کنید!»
اما دیگر دیر شده بود.
صدای شلیک در محوطه پیچید. مأمورهای ویژه سریع وارد درگیری شدند. جونگکوک بیاختیار بازوی هانا را گرفت و هر دو پشت یکی از ستونهای بتنی پناه گرفتند. صدای گلولهها لحظهای قطع نمیشد.
هانا نفس عمیقی کشید.
«باید از اینجا خارج بشیم.»
جونگکوک سر تکان داد.
«اول تو حرکت کن.»
هانا خواست از پشت ستون بیرون برود که یکی از افراد مسلح مسیرش را بست. جونگکوک بدون فکر خودش را جلوی او انداخت. گلوله به ستون کنار شانهاش برخورد کرد و تکههای بتن روی زمین پخش شد.
هانا با نگرانی گفت:
«جونگکوک!»
برای اولین بار، نامش را بدون هیچ عنوانی صدا زد.
همین یک کلمه، قلب جونگکوک را به تپش انداخت.
او خیلی آرام گفت:
«خوبم...»
اما دستش هنوز جلوی هانا بود تا از او محافظت کند.
انگار حتی در آن لحظه هم فقط امنیت او برایش مهم بود.
چند مأمور مسیر خروج را باز کردند. هانا و جونگکوک به سمت در پشتی دویدند. درست وقتی میخواستند سوار ماشین شوند، انفجار کوچکی داخل انبار رخ داد و موج آن هر دو را چند قدم به جلو پرت کرد.
هانا تعادلش را از دست داد، اما قبل از برخورد با زمین، جونگکوک او را در آغوش گرفت. چند ثانیه هر دو بیحرکت ماندند. صدای انفجارها دورتر شده بود، اما هیچکدام نگاهشان را از دیگری برنمیداشتند.
جونگکوک آرام گفت:
«از روزی که وارد زندگیم شدی...»
چند لحظه مکث کرد.
«هر بار که برای تو خطری پیش میاد، حس میکنم خودم دارم همهچیز رو از دست میدم.»
هانا با ناباوری به او نگاه کرد.
او هیچوقت جونگکوک را اینقدر صادق ندیده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و برای اولین بار، بدون پنهان شدن پشت چهره سردش گفت:
«پارک هانا... دوستت دارم.»
«نه به خاطر قرارداد...»
«نه به خاطر شرکت...»
«نه به خاطر مسابقه...»
«فقط به خاطر خودت.»
سکوت بینشان سنگین شد.
هانا چیزی نگفت.
فقط با چشمانی پر از تعجب به او نگاه میکرد.
چون تمام این مدت...
جونگکوک را فقط همکار و همسر قراردادی خودش دیده بود.
در همان لحظه، صدای فریاد یکی از مأمورها سکوت را شکست.
«آقای جئون! کانگ مینسو داره فرار میکنه!»
جونگکوک نگاهش را از هانا برنداشت.
اما حالا...
دیگر مهمترین حقیقت زندگیاش را گفته بود.
«هانا هنوز جوابی نداده بود... و سکوتش، جونگکوک را بیشتر از هر خطری میترساند.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
بیایین اعتراف کردن 🛐
پارت : ۳۸
شب، مه غلیظی جاده کوهستانی خارج از سئول را پوشانده بود. تنها نور چراغهای یک انبار قدیمی تاریکی را میشکست. طبق پیامی که دریافت کرده بودند، کانگ مینسو قرار بود همانجا حقیقت Project X را فاش کند. اما هیچکس مطمئن نبود این فقط یک قرار ملاقات است یا یک تله.
دو خودروی مشکی تیم امنیتی چند صد متر دورتر متوقف شدند. مأمورها بیسروصدا اطراف انبار را زیر نظر گرفتند. جونگکوک با کت مشکی و بیسیم داخل گوش، آخرین نقشه را بررسی میکرد. کنار او، هانا با کت چرمی مسابقهای و شلوار تیره ایستاده بود و نگاهش از ساختمان قدیمی برداشته نمیشد.
هانا آرام گفت:
«میدونستم نباید تنها بیای.»
جونگکوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
«قول داده بودم ازت محافظت کنم.»
هانا لبخند کمرنگی زد.
«هنوزم فکر میکنی به محافظ احتیاج دارم؟»
جونگکوک بدون اینکه لبخند بزند، جواب داد:
«نه...»
«ولی نمیخوام حتی یک درصد احتمال خطر وجود داشته باشه.»
لحنش آنقدر جدی بود که هانا دیگر چیزی نگفت.
درِ انبار با صدای آرامی باز شد. کانگ مینسو چند قدم جلو آمد. چهرهاش خستهتر از چیزی بود که در تصاویر دیده بودند. قبل از اینکه حرفی بزند، نور چند چراغ از پشت ساختمان روشن شد.
چند مرد مسلح از تاریکی بیرون آمدند.
کانگ مینسو با صدای بلند گفت:
«فرار کنید!»
اما دیگر دیر شده بود.
صدای شلیک در محوطه پیچید. مأمورهای ویژه سریع وارد درگیری شدند. جونگکوک بیاختیار بازوی هانا را گرفت و هر دو پشت یکی از ستونهای بتنی پناه گرفتند. صدای گلولهها لحظهای قطع نمیشد.
هانا نفس عمیقی کشید.
«باید از اینجا خارج بشیم.»
جونگکوک سر تکان داد.
«اول تو حرکت کن.»
هانا خواست از پشت ستون بیرون برود که یکی از افراد مسلح مسیرش را بست. جونگکوک بدون فکر خودش را جلوی او انداخت. گلوله به ستون کنار شانهاش برخورد کرد و تکههای بتن روی زمین پخش شد.
هانا با نگرانی گفت:
«جونگکوک!»
برای اولین بار، نامش را بدون هیچ عنوانی صدا زد.
همین یک کلمه، قلب جونگکوک را به تپش انداخت.
او خیلی آرام گفت:
«خوبم...»
اما دستش هنوز جلوی هانا بود تا از او محافظت کند.
انگار حتی در آن لحظه هم فقط امنیت او برایش مهم بود.
چند مأمور مسیر خروج را باز کردند. هانا و جونگکوک به سمت در پشتی دویدند. درست وقتی میخواستند سوار ماشین شوند، انفجار کوچکی داخل انبار رخ داد و موج آن هر دو را چند قدم به جلو پرت کرد.
هانا تعادلش را از دست داد، اما قبل از برخورد با زمین، جونگکوک او را در آغوش گرفت. چند ثانیه هر دو بیحرکت ماندند. صدای انفجارها دورتر شده بود، اما هیچکدام نگاهشان را از دیگری برنمیداشتند.
جونگکوک آرام گفت:
«از روزی که وارد زندگیم شدی...»
چند لحظه مکث کرد.
«هر بار که برای تو خطری پیش میاد، حس میکنم خودم دارم همهچیز رو از دست میدم.»
هانا با ناباوری به او نگاه کرد.
او هیچوقت جونگکوک را اینقدر صادق ندیده بود.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و برای اولین بار، بدون پنهان شدن پشت چهره سردش گفت:
«پارک هانا... دوستت دارم.»
«نه به خاطر قرارداد...»
«نه به خاطر شرکت...»
«نه به خاطر مسابقه...»
«فقط به خاطر خودت.»
سکوت بینشان سنگین شد.
هانا چیزی نگفت.
فقط با چشمانی پر از تعجب به او نگاه میکرد.
چون تمام این مدت...
جونگکوک را فقط همکار و همسر قراردادی خودش دیده بود.
در همان لحظه، صدای فریاد یکی از مأمورها سکوت را شکست.
«آقای جئون! کانگ مینسو داره فرار میکنه!»
جونگکوک نگاهش را از هانا برنداشت.
اما حالا...
دیگر مهمترین حقیقت زندگیاش را گفته بود.
«هانا هنوز جوابی نداده بود... و سکوتش، جونگکوک را بیشتر از هر خطری میترساند.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
بیایین اعتراف کردن 🛐
- ۲۱۹
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط