عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۳۷
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors دوباره شلوغ شده بود. خبر قهرمانی هانا تمام رسانههای کره را پر کرده بود و خبرنگارها از صبح پشت در شرکت منتظر بودند. هیئتمدیره هم جلسه اضطراری تشکیل داده بود تا درباره اتفاقات رالی و پرونده Project X تصمیم بگیرد. اما ذهن جونگکوک جای دیگری بود.
جونگکوک با کتوشلوار مشکی و پیراهن سفید وارد اتاق جلسات شد. پروندهها روی میز چیده شده بودند، اما نگاهش مدام به گوشی موبایلش میافتاد. از وقتی هانا برای مصاحبه رفته بود، چند بار خواسته بود با او تماس بگیرد، اما هر بار منصرف شده بود.
در همان زمان، هانا با بلیزر کرم، بادی سفید و شلوار پارچهای مشکی مقابل دوربین خبرنگارها ایستاده بود. با همان اعتمادبهنفس همیشگی به سؤالها جواب میداد و هر بار از تلاش تیم JK Motors تعریف میکرد. او هیچوقت موفقیت را فقط به نام خودش تمام نمیکرد.
مصاحبه که تمام شد، تهیونگ با یک بطری آب به طرفش آمد.
«خانم قهرمان، خسته نباشی.»
هانا خندید و بطری را گرفت.
«اگه دوباره خانم قهرمان صدام کنی، همین بطری رو سرت میشکنم.»
هر دو با صدای بلند خندیدند.
یکی از خبرنگارها از دور عکس گرفت.
در تصویر، هانا و تهیونگ کنار هم با خنده دیده میشدند.
چند دقیقه بعد همان عکس در فضای مجازی منتشر شد و زیرش نوشتند:
«طراح معروف و قهرمان رالی؛ زوج جدید دنیای خودرو؟»
داخل اتاق جلسات، یکی از مدیرها همان خبر را روی صفحه نمایش نشان داد.
«رسانهها سریع شایعه میسازن.»
بقیه فقط لبخند زدند.
اما جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.
او فقط چند ثانیه به عکس خیره ماند.
بعد خیلی آرام لپتاپ را بست.
«جلسه ادامه پیدا کنه.»
لحنش کاملاً عادی بود...
اما دستش روی خودکار کمی محکمتر شده بود.
بعد از پایان جلسه، تهیونگ و هانا کنار پارکینگ شرکت قدم میزدند.
تهیونگ با خنده گفت:
«امروز نصف خبرنگارا فکر کردن با هم قرار داریم.»
هانا زد زیر خنده.
«بیچارهها، از دعواهامون خبر ندارن.»
همان لحظه، جونگکوک از ساختمان خارج شد.
نگاهش روی خندههای آن دو ثابت ماند.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
حس عجیبی در دلش پیچید؛ حسی که تا آن روز تجربه نکرده بود.
هانا با دیدن او دست تکان داد.
«جلسه تموم شد؟»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
بعد نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و گفت:
«تهیونگ، مدارک Project X آماده شده؟»
تهیونگ با تعجب گفت:
«الان؟»
«قرار بود عصر بررسی کنیم.»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«ترجیح میدم زودتر انجام بشه.»
تهیونگ لبخند معنیداری زد.
«باشه رئیس...»
قبل از رفتن، خیلی آرام کنار هانا گفت:
«به نظرم یکی اینجا از من خوشش نمیاد!»
هانا اخم کرد.
«باز شروع کردی؟»
تهیونگ فقط خندید و رفت.
جونگکوک و هانا برای اولین بار بعد از چند روز، تنها شدند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار بود.
بعد جونگکوک گفت:
«از این به بعد، هر جا میری حداقل دو نفر از تیم امنیت همراهت باشن.»
هانا با تعجب پرسید:
«این دستور مدیرعامله یا...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
«دستور کسیه که نمیخواد دوباره برای تو اتفاقی بیفته.»
هانا چند لحظه به او نگاه کرد.
این بار لحنش با همیشه فرق داشت.
نه خشک بود...
نه رسمی.
قبل از اینکه چیزی بگوید، تلفن یکی از مأمورهای ویژه زنگ خورد.
رنگ از صورتش پرید.
با عجله رو به جونگکوک گفت:
«آقای جئون... کانگ مینسو پیام فرستاده.»
جونگکوک گوشی را گرفت.
روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر حقیقت Project X را میخواهی... امشب، هانا را تنها بیاور.»
جونگکوک همان لحظه گوشی را خاموش کرد.
نگاهش به هانا افتاد.
برای اولین بار...
بین پیدا کردن حقیقت و محافظت از هانا، مجبور بود یکی را انتخاب کند.
«و همین تصمیم، قرار بود همهچیز را در پارت بعد تغییر دهد... حتی احساسی که جونگکوک مدتها از خودش پنهان کرده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
پارت : ۳۷
صبح روز بعد، ساختمان مرکزی JK Motors دوباره شلوغ شده بود. خبر قهرمانی هانا تمام رسانههای کره را پر کرده بود و خبرنگارها از صبح پشت در شرکت منتظر بودند. هیئتمدیره هم جلسه اضطراری تشکیل داده بود تا درباره اتفاقات رالی و پرونده Project X تصمیم بگیرد. اما ذهن جونگکوک جای دیگری بود.
جونگکوک با کتوشلوار مشکی و پیراهن سفید وارد اتاق جلسات شد. پروندهها روی میز چیده شده بودند، اما نگاهش مدام به گوشی موبایلش میافتاد. از وقتی هانا برای مصاحبه رفته بود، چند بار خواسته بود با او تماس بگیرد، اما هر بار منصرف شده بود.
در همان زمان، هانا با بلیزر کرم، بادی سفید و شلوار پارچهای مشکی مقابل دوربین خبرنگارها ایستاده بود. با همان اعتمادبهنفس همیشگی به سؤالها جواب میداد و هر بار از تلاش تیم JK Motors تعریف میکرد. او هیچوقت موفقیت را فقط به نام خودش تمام نمیکرد.
مصاحبه که تمام شد، تهیونگ با یک بطری آب به طرفش آمد.
«خانم قهرمان، خسته نباشی.»
هانا خندید و بطری را گرفت.
«اگه دوباره خانم قهرمان صدام کنی، همین بطری رو سرت میشکنم.»
هر دو با صدای بلند خندیدند.
یکی از خبرنگارها از دور عکس گرفت.
در تصویر، هانا و تهیونگ کنار هم با خنده دیده میشدند.
چند دقیقه بعد همان عکس در فضای مجازی منتشر شد و زیرش نوشتند:
«طراح معروف و قهرمان رالی؛ زوج جدید دنیای خودرو؟»
داخل اتاق جلسات، یکی از مدیرها همان خبر را روی صفحه نمایش نشان داد.
«رسانهها سریع شایعه میسازن.»
بقیه فقط لبخند زدند.
اما جونگکوک هیچ واکنشی نشان نداد.
او فقط چند ثانیه به عکس خیره ماند.
بعد خیلی آرام لپتاپ را بست.
«جلسه ادامه پیدا کنه.»
لحنش کاملاً عادی بود...
اما دستش روی خودکار کمی محکمتر شده بود.
بعد از پایان جلسه، تهیونگ و هانا کنار پارکینگ شرکت قدم میزدند.
تهیونگ با خنده گفت:
«امروز نصف خبرنگارا فکر کردن با هم قرار داریم.»
هانا زد زیر خنده.
«بیچارهها، از دعواهامون خبر ندارن.»
همان لحظه، جونگکوک از ساختمان خارج شد.
نگاهش روی خندههای آن دو ثابت ماند.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
حس عجیبی در دلش پیچید؛ حسی که تا آن روز تجربه نکرده بود.
هانا با دیدن او دست تکان داد.
«جلسه تموم شد؟»
جونگکوک فقط سر تکان داد.
بعد نگاه کوتاهی به تهیونگ انداخت و گفت:
«تهیونگ، مدارک Project X آماده شده؟»
تهیونگ با تعجب گفت:
«الان؟»
«قرار بود عصر بررسی کنیم.»
جونگکوک خیلی آرام جواب داد:
«ترجیح میدم زودتر انجام بشه.»
تهیونگ لبخند معنیداری زد.
«باشه رئیس...»
قبل از رفتن، خیلی آرام کنار هانا گفت:
«به نظرم یکی اینجا از من خوشش نمیاد!»
هانا اخم کرد.
«باز شروع کردی؟»
تهیونگ فقط خندید و رفت.
جونگکوک و هانا برای اولین بار بعد از چند روز، تنها شدند.
چند لحظه سکوت بینشان برقرار بود.
بعد جونگکوک گفت:
«از این به بعد، هر جا میری حداقل دو نفر از تیم امنیت همراهت باشن.»
هانا با تعجب پرسید:
«این دستور مدیرعامله یا...»
جونگکوک حرفش را قطع کرد.
«دستور کسیه که نمیخواد دوباره برای تو اتفاقی بیفته.»
هانا چند لحظه به او نگاه کرد.
این بار لحنش با همیشه فرق داشت.
نه خشک بود...
نه رسمی.
قبل از اینکه چیزی بگوید، تلفن یکی از مأمورهای ویژه زنگ خورد.
رنگ از صورتش پرید.
با عجله رو به جونگکوک گفت:
«آقای جئون... کانگ مینسو پیام فرستاده.»
جونگکوک گوشی را گرفت.
روی صفحه فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر حقیقت Project X را میخواهی... امشب، هانا را تنها بیاور.»
جونگکوک همان لحظه گوشی را خاموش کرد.
نگاهش به هانا افتاد.
برای اولین بار...
بین پیدا کردن حقیقت و محافظت از هانا، مجبور بود یکی را انتخاب کند.
«و همین تصمیم، قرار بود همهچیز را در پارت بعد تغییر دهد... حتی احساسی که جونگکوک مدتها از خودش پنهان کرده بود.»
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند.
- ۱.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط