{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سالها رفت و هنوز؟

سالها رفت و هنوز؟
یک نفر نیست بپرسد از من،
که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری،
همه جا می نگری،
گاه با ماه سخن می گویی،
گاه با رهگذران،
خبر گمشده ای می جویی،
راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟
بارها آمد و رفت،
بارها انسان شد،
و بشر هیچ ندانست که بود،
خود او هم به یقین آگه نیست،
چون نمی داند کیست،
چون ندانست کجاست ،چون ندارد خبر از خود که خداست.


(زنده یاد دکتر قیصر امین پور )
دیدگاه ها (۲۹)

من آموخته ام:ساده ترین راه برای شادبودن٬ دست کشیدن از گلایه ...

به یه جایی از زندگی که رسیدی میفهمی بزرگترین مصیبت برای یک ا...

ﻳﺎﺩ ﺑﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﻳﻎﻧﻴﺴﺖ ﻳﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻳﺎﺩ ﮐﻨﺪﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ...

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.هنگام خواب ، همسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط