{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

پیرمردی با همسرش در فقر زیاد زندگی میکردند.

هنگام خواب ، همسر پیرمرد ازو خواست تا شانه برای او بخرد تا
موهایش را سرو سامانی بدهد.
پیرمرد نگاهی حزن امیز به همسرش کرد و گفت که نمیتوانم بخرم
حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست تا بند جدیدی برایش بگیرم.
پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد..
پیرمرد فردای انروز بعد از تمام شدن کارش به بازار رفت و ساعت خود را فروخت و شانه برای همسرش خرید ..
وقتی به خانه بازگشت شانه در دست با تعجب دید که همسرش موهایش را کوتاه کرده است و بند ساعت نو برای او گرفته است .
مات و مبهوت اشکریزان همدیگر را نگاه میکردند.
اشکهایشان برای این نیست که کارشان هدر رفته است برای این بود که همدیگر را به همان اندازه دوست داشتند و هرکدام بدنبال خشنودی دیگری بودند.
به یاد داشته باشیم.
اگر کسی را دوست داری یا شخصی تو را دوست داشته باشد باید برای خشنود کردن او سعی و تلاش زیادی انجام دهی..

عشق و محبت به حرف نیست باید به ان عمل کرد...
دیدگاه ها (۹)

ﻳﺎﺩ ﺑﮕﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﻳﻎﻧﻴﺴﺖ ﻳﺎﺭﻱ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﻳﺎﺩ ﮐﻨﺪﺩﻳﺪﻩ ﺍﻡ ...

سالها رفت و هنوز؟یک نفر نیست بپرسد از من،که تو از پنجره عشق ...

قــول بــده کــه خــواهــی آمــدامــا هــرگــز نیــا!اگــر ب...

ﻣﯿﮕـــﻦ ﻭﺍﺳﻪ ﺁﺭﺍﻣــﺶ ﺧـــﻮﺩﺗﻢ ﮐﻪ ﺷـــﺪﻩ ﺑﺒـــﺨﺶ ﻭ ﻓــﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐ...

پارت ۵۱شب کریسمس شده بود و همه به مسافرت و کادو و چیز هایی ا...

پس از ان همه شیطان را مقصر دانستنداما آن لیوان ها توسط تو چی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط