{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دکتر والا با ناراحتی ادامه داد

دکتر والا با ناراحتی ادامه داد
باور کن اگر استاد برای تو پیر و مرشد و عشق و همراه و معشوقه و دلدار بود برای همه ما هم استاد بود و برادر و هم تکیه گاه.

کسی نیست که قدر شخصیت استاد را نداند و از نبود او دلتنگ نباشد ..
لوریس با بغضی گفت روژینا جان
خودت میدانی و تک تک یاران
که استاد برای ما که بود و چه کرد
ولی باید تعارفات را کنار گذاشت و تمام احتمالات را در نظر گرفت اگر ان یادداشت را استاد بزور و ارعاب نوشته باشد چه
اگر پیام تهدیدی برسد و موضوع ادم ربایی باشد چه
اگر....
رژینا جیغ کشید و بلند بلند گریه کرد .... گفت من بدون استاد نمیتوانم ادامه دهم . فردا در کلیسا از پدر آسمانیم می خواهم او را برگرداند
همانطور که مردگان را زنده میکرد ....
درست است که استاد شیعه بود ولی اگر نبود من امروز اعتقادی به مسبح نداشتم .... علاقه و ایمان استاد به مسبح باعث شد که من آتئیست و لائیک نشوم . استاد منتظر آمدن مسیح بود و میگفت مسیح و فرزند پیامبر ما انسانیت را حاکم میکنند حتی حیوانات هم با هم مهربان میشوند ...
نه نه من بدون استاد ادامه نمیدهم ...
فردا در کلیسا برای استاد دعا خواهم کرد
او خواهد آمد
استاد بدون من و من بدون استاد از هر معنایی تهی می شویم ...
حدس تو را می پسندم لوریس جان
شاید او را برده اند
مگر میشود بدون من رفته باشد
بدون اجازه من آب نمیخورد
صفحه ایتا همیشه پر بود از گزارشتان کارهایی که می کرد
و چنان گریه کرد که رامینا نتوانست شانه هایش را کنترل کند . ژینوس امد کنار رژینا نشست
همه دوستان بخاطر اشک های رژینا و مصیبتی که می خواند در بغض و اندوه فرو رفتند ... سیگار می کشیدند و به گوشه ای خیره مانده بودند ...
فقط صدای گریه رژینا بود .و کلمات محبت امیز رامینا و ژینوس
که بدون شک بر می گردد
رژینا که در شوکی عظیم فرو رفته بود
ادامه داد
حق با لوریس است باید پلیس را خبر کرد
باید به پلیس همه چیز را گفت
بعد رو به رامینا و ژینوس کرد و گفت
مگر میشود مردی که از رستوران تا خانه را با کت و بارانی خود فرش کرد تا پایم را روی زمین نگذارم مرا به اختیار ترک کرده باشد...
همه تعجب کردند ...
مریم که از گریه های رژینا صورتش کاملا خیس بود با بغضی گفت رژینا جان
واضح بگو راحت حرف بزن ما همه به حرفت گوش میدهیم
بر خودت مسلط باش ما همه از عشق تو و استاد خبر داشتیم ولی از انچه میگویی بی اطلاعیم تعریف کن شاید در میان انچه میدانی راز ناپدید شدن استاد معلوم شود
استاد برادر و معلم اخلاق و تکیه گاه و سنگ صبور همه ما بود
رژینا با صدایی که با هق هق و گرفتگی همراه بود با دستمالی که از مریم گرفت صورتش را پاک کرد و گفت
شبی بی خوابی عذابم میداد
طبق معمول با استاد تماس گرفتم
گفت بیا در رستوران ... نشسته ام
گفتم
پایان ۳
دیدگاه ها (۱)

گفتم‌دیر وقت است رستوران هنوز باز است ؟استاد گفتبله تا ظرفها...

ان هم شخصیتی مانند استادکه ‌در انسانیتش تمام انانکه با او بو...

اجازه نمیدهم بروید الان وقت گریه نیست استاد رفته و ما نیاز ب...

دکتر رژینا قلب و تجسم عشقم دکتر ژینوس امیدم دکتر مربم استاد...

پارت ۱۸۶

مرگ و زندگی........پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط