قشنگ ترین اشتباه پارت
قشنگ ترین اشتباه پارت ²⁴
دوباره خندید و دوباره چشماش توی اون صورت زیبا محو شدن....
دارم به شک میوفتم....این آدمه یا فرشته ؟!
قطعا فرشته....
فرشته ای که برای نحات من اومده....فرشته من !!
حین این فکرا بدون اینکه بفهمم ماشین توی پارکینگ پارک شد....
پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم....سوار شدیم !!
خودم دکمه رو فشردم و به جیمین اجازه شو ندادم....
با صداش به خودم اومدم که گفت....
_ تو فکری ؟!
+ ها....چی ؟!
_ هه....میگم به چی فکر میکنی ؟! (نیشخند)
+ هیچی !!
_ اوم....کوچولوی دروغگو !!
سرمو پایین گرفتم که در آسانسور باز شد....
جیمین کلید رو توی در چرخوند و درو باز کرد و وارد شدیم....چه روز خسته کننده ای بود !!
_ ا.ت برو لباس عوض کن بیا غذا بخور !!
+ باشه جیمین شی !!
_ (خنده)
+ (خنده)
رفتم توی اتاقم....
کوله مو انداختم گوشه ای و خودمو پرت کردم رو تخت....چند لحظه تو همون حالت بودم و بعد بلند شدم !!
رفتم سرویس و بعد از انجام عملیات دست و رومو شستم و اومدم بیرون....
به سمت آشپزخونه رفتم و پشت میز ناهار خوری نشستم....گرسنم بود !!
بدون توجه به جیمین شروع کردم....
جیمین گفت....
_ آروم باش الانه که خفه شی !!
با دهن پر گفتم....
+ چیزیم....نم....نمیشه !!
_ میبینیم....
کمی بعد غذا توی گلوم پرید و سرفه ی شدیدی کردم....
+ (سرفه)
_ دیدی گفتم !!
بلند شد سمتم اومد و به پشتم میزد....
_ خوبی ؟!
+ آره....
لیوان آبی جلوم گرفت و گفت....
_ بخورش....
+ نمیخوام !!
_ بخورش بهتر میشی....
+ چون اصرار میکنی باشه !!
و لیوانو ازش گرفتم و آبو سر کشیدم....
غذا که تموم شد پا شدم رفتم توی اتاق....تکالیفمو حل کردم و گفتم....
+ خیلی خوابم میاد !! (خمیازه)
آلارم گذاشتم برای ساعت ⁵ و خودمو توی تخت انداختم....
پتو رو تا گردنم کشیدم و چشمامو بستم....چیزی نگذشت که به استقبال خواب رفتم !!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
دوباره خندید و دوباره چشماش توی اون صورت زیبا محو شدن....
دارم به شک میوفتم....این آدمه یا فرشته ؟!
قطعا فرشته....
فرشته ای که برای نحات من اومده....فرشته من !!
حین این فکرا بدون اینکه بفهمم ماشین توی پارکینگ پارک شد....
پیاده شدم و به سمت آسانسور رفتم....سوار شدیم !!
خودم دکمه رو فشردم و به جیمین اجازه شو ندادم....
با صداش به خودم اومدم که گفت....
_ تو فکری ؟!
+ ها....چی ؟!
_ هه....میگم به چی فکر میکنی ؟! (نیشخند)
+ هیچی !!
_ اوم....کوچولوی دروغگو !!
سرمو پایین گرفتم که در آسانسور باز شد....
جیمین کلید رو توی در چرخوند و درو باز کرد و وارد شدیم....چه روز خسته کننده ای بود !!
_ ا.ت برو لباس عوض کن بیا غذا بخور !!
+ باشه جیمین شی !!
_ (خنده)
+ (خنده)
رفتم توی اتاقم....
کوله مو انداختم گوشه ای و خودمو پرت کردم رو تخت....چند لحظه تو همون حالت بودم و بعد بلند شدم !!
رفتم سرویس و بعد از انجام عملیات دست و رومو شستم و اومدم بیرون....
به سمت آشپزخونه رفتم و پشت میز ناهار خوری نشستم....گرسنم بود !!
بدون توجه به جیمین شروع کردم....
جیمین گفت....
_ آروم باش الانه که خفه شی !!
با دهن پر گفتم....
+ چیزیم....نم....نمیشه !!
_ میبینیم....
کمی بعد غذا توی گلوم پرید و سرفه ی شدیدی کردم....
+ (سرفه)
_ دیدی گفتم !!
بلند شد سمتم اومد و به پشتم میزد....
_ خوبی ؟!
+ آره....
لیوان آبی جلوم گرفت و گفت....
_ بخورش....
+ نمیخوام !!
_ بخورش بهتر میشی....
+ چون اصرار میکنی باشه !!
و لیوانو ازش گرفتم و آبو سر کشیدم....
غذا که تموم شد پا شدم رفتم توی اتاق....تکالیفمو حل کردم و گفتم....
+ خیلی خوابم میاد !! (خمیازه)
آلارم گذاشتم برای ساعت ⁵ و خودمو توی تخت انداختم....
پتو رو تا گردنم کشیدم و چشمامو بستم....چیزی نگذشت که به استقبال خواب رفتم !!
ادامه دارد....
¹⁵ لایک
- ۱۷.۴k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط