{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

راز قلدر مدرسه

راز قلدر مدرسه
پارت : ۲۳

آن روز، بعد از تعطیل شدن مدرسه، جونگ کوک خودش به سراغ تهیونگ آمد.

برخلاف همیشه، نگاهش فراری نبود.

انگار بالاخره تصمیمش را گرفته بود.

آرام گفت:

«وقت داری؟»

تهیونگ لبخند زد.

«برای تو... همیشه.»

هر دو به سمت نیمکت قدیمی پشت ساختمان مدرسه رفتند.

همان جایی که جونگ کوک همیشه در سکوت به آن پناه می‌برد.

چند دقیقه، هیچ‌کدام حرفی نزدند.

جونگ کوک نفس عمیقی کشید.

«فکر کنم دیگه وقتشه همه‌چیز رو بدونی.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط با آرامش به او نگاه کرد.

جونگ کوک به زمین خیره شد و شروع کرد.

«دو سال پیش... من مثل الان نبودم.»

«نه دعوا می‌کردم، نه کسی ازم می‌ترسید.»

«فقط... نمی‌تونستم ببینم به یکی ظلم می‌شه.»

لبخند تلخی روی لبش نشست.

«یه روز چند نفر از دانش‌آموزای سال بالاتر، یکی از بچه‌های سال اول رو گیر انداخته بودن.»

«من رفتم که جلوشون رو بگیرم.»

صدایش آرام‌تر شد.

«اول فقط بحث بود... اما بعد دعوا شد.»

«یکی از اون پسرها موقع هل دادن، تعادلش رو از دست داد و از پله‌ها افتاد.»

تهیونگ با نگرانی به او نگاه کرد.

جونگ کوک ادامه داد:

«خوشبختانه اتفاق جدی براش نیفتاد... ولی همون صحنه رو همه دیدن.»

«هیچ‌کس ندید قبلش چی شده بود.»

«همه فقط دیدن که من با یکی دعوا کردم.»

جونگ کوک مشتش را گره کرد.

«از فردای اون روز، شایعه‌ها شروع شد.»

«گفتن من خطرناکم... گفتن از دعوا لذت می‌برم... گفتن باید ازم ترسید.»

اشک در چشمانش جمع شده بود.

«هرچقدر حقیقت رو گفتم... هیچ‌کس باورم نکرد.»

«بعد از یه مدت خسته شدم.»

«با خودم گفتم... وقتی همه فکر می‌کنن من آدم بدیم، پس بذار همون چیزی باشم که می‌خوان.»

تهیونگ آرام کنارش نشست.

بدون اینکه حرفی بزند، دست جونگ کوک را میان دستانش گرفت.

جونگ کوک با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ لبخند گرمی زد.

«پس تمام این مدت...»

«داشتی خودت رو تنبیه می‌کردی، به خاطر چیزی که حتی تقصیرت نبود.»

اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشم جونگ کوک پایین آمد.

سال‌ها بود که جلوی هیچ‌کس گریه نکرده بود.

تهیونگ آرام گفت:

«به من نگاه کن.»

جونگ کوک سرش را بالا آورد.

«تو هیولا نیستی، جونگ کوک.»

«تو فقط پسری هستی که یه بار خواست از یکی دفاع کنه... و دنیا بدترین قضاوت رو درباره‌ش کرد.»

جونگ کوک لبش لرزید.

«پس... ازم نمی‌ترسی؟»

تهیونگ با اطمینان لبخند زد.

«نه.»

«و از امروز به بعد، نمی‌ذارم دیگه مجبور باشی این بار رو تنهایی به دوش بکشی.»

برای اولین بار بعد از دو سال...

جونگ کوک احساس کرد گذشته‌اش دیگر آن زنجیری نیست که او را اسیر کرده باشد.

چون حالا...

کسی کنارش ایستاده بود که حقیقت را دیده بود، نه شایعه‌ها. 🖤

ׁׅ᥎ׁׅ ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׅ
ƙׁׅᨵׁׅׅᨵׁׅׅƙׁׁׅ᥎ׁׅ

*𝐯𝐢𝐝𝐞𝐨
*𝐟𝐚𝐧 𝐚𝐫𝐭
*𝐅𝐢𝐤𝐬𝐡𝐞𝐧
ꉔꁝꋬꋊꏂ꒒ ꋊꋬꂵꏂ ꒐ꇙ
@jeon_roshabl
دیدگاه ها (۲)

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۲ از آن روز، جونگ کوک دیگر کمتر از گذش...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۱ بعد از حرف‌های جونگ کوک، هر دو چند ل...

راز قلدر مدرسهپارت : ۲۰ آن شب... جونگ کوک تا دیر وقت نتوانست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط