/man minds/
/man minds/
پارت۸
ویو سونگمین
ب چان نگاه کردم نگاهی پر از مالکیت داشت نگاهی داشت ک مثه همیشه می گفت با سونگمین من کاری نداشته باشین ک اون نگاه در صدم ثانیه تغییر کرد و چان گفت:
_این کاری بود که خودت کردی از من کمک میخوای؟؟
با این حرفش دیگه نفهمیدم چی شد حتی صدای مدیر هم ک میگفت بامن بیا دفتر رو نمیشنیدم ک یهو دستم کشیده شد و ب دفتر مدیر رفتم.
ویو چان
از یجایی دلم براش میسوخت از ی جای دیگه هم خوبش شد تا دیگه منو ب بازی نگیره
مدیر دستشو گرفتو برد معلوم نیست چه چیزی در انتظارشه
بد چند دیقه مدیر اومد و ب یکی از دانش آموزا گفت ک وسایل سونگمین رو جمع کنه اون هم جمع کرد و ب مدیر داد ک مدیر هم رفت.
بعد از ساعاتی مدرسه کوفتی تمام داشتم از مدرسه خارج میشدم ک ینفر صدام زد صدای آشنایی بود درسته سونگمین بود گفت:
+کریستوفر بنگ چان فکرشو نمی کردم(صدای گرفته اما محکم)
_فکر چیو ک خودت منو بازی بگیری
+ههه من تورو بازی گرفتم یا ت منو؟؟
_درسته من بودم ک هفته پیش پیشه بچه ها میگفتم چان دیونه ولی جلوی خودش بهش ناز میکردی ن؟؟اون من بودممم هاهاهاهاه(اخرش عربده)
+چی من ؟؟.
_اره خود شخصه خودت ادمه دروغگووووووووووو ت دیونه یییییی
+چان من دیونه نیستم من من همونیم ک تمام چیزاتو بهش میگفتی چان ت نقطه ی امنه من بودی من چطوره میتونستم پشت سرت این جوری حرف بزنم ت تنها کسی بودی که باهاش راحت بودم(با گریه و داد)
حالا هم ک از مدرسه اخراج شدم ت راحت باش
رفت.
جوری رفت ک شونش ب شونم بر خورد کرد و باعث شود سوزشی در قلبم ب وجود بیاد ن از روی درد برخورد کردن شونش از روی درد پشیمونی بود ولی چ میشه کرد
ویو راوی
سال ها گذشت گذشتو گذشت هر دو چان و سونگمین بزرگ شدن اما در این سال ها هیچ کدام هم دیگر رو ندیدن و این باعث رنجش چان میشد.
چان الان مافیا شده بود ی مافیا بزرگ ک رو دست نداشت بهش میگفتن [سایه مرگ] اون ادمه وحشی بود و بانبودن نیمه گمشدش وحشی تر هم میشد و ب کسی هم رحم نمی کرد.
و اما سونگمین............
🥲ببخشید دیر شد اصن حوصله ندارم و فقط بخاطر شما دارم مینویسم😇
پارت۸
ویو سونگمین
ب چان نگاه کردم نگاهی پر از مالکیت داشت نگاهی داشت ک مثه همیشه می گفت با سونگمین من کاری نداشته باشین ک اون نگاه در صدم ثانیه تغییر کرد و چان گفت:
_این کاری بود که خودت کردی از من کمک میخوای؟؟
با این حرفش دیگه نفهمیدم چی شد حتی صدای مدیر هم ک میگفت بامن بیا دفتر رو نمیشنیدم ک یهو دستم کشیده شد و ب دفتر مدیر رفتم.
ویو چان
از یجایی دلم براش میسوخت از ی جای دیگه هم خوبش شد تا دیگه منو ب بازی نگیره
مدیر دستشو گرفتو برد معلوم نیست چه چیزی در انتظارشه
بد چند دیقه مدیر اومد و ب یکی از دانش آموزا گفت ک وسایل سونگمین رو جمع کنه اون هم جمع کرد و ب مدیر داد ک مدیر هم رفت.
بعد از ساعاتی مدرسه کوفتی تمام داشتم از مدرسه خارج میشدم ک ینفر صدام زد صدای آشنایی بود درسته سونگمین بود گفت:
+کریستوفر بنگ چان فکرشو نمی کردم(صدای گرفته اما محکم)
_فکر چیو ک خودت منو بازی بگیری
+ههه من تورو بازی گرفتم یا ت منو؟؟
_درسته من بودم ک هفته پیش پیشه بچه ها میگفتم چان دیونه ولی جلوی خودش بهش ناز میکردی ن؟؟اون من بودممم هاهاهاهاه(اخرش عربده)
+چی من ؟؟.
_اره خود شخصه خودت ادمه دروغگووووووووووو ت دیونه یییییی
+چان من دیونه نیستم من من همونیم ک تمام چیزاتو بهش میگفتی چان ت نقطه ی امنه من بودی من چطوره میتونستم پشت سرت این جوری حرف بزنم ت تنها کسی بودی که باهاش راحت بودم(با گریه و داد)
حالا هم ک از مدرسه اخراج شدم ت راحت باش
رفت.
جوری رفت ک شونش ب شونم بر خورد کرد و باعث شود سوزشی در قلبم ب وجود بیاد ن از روی درد برخورد کردن شونش از روی درد پشیمونی بود ولی چ میشه کرد
ویو راوی
سال ها گذشت گذشتو گذشت هر دو چان و سونگمین بزرگ شدن اما در این سال ها هیچ کدام هم دیگر رو ندیدن و این باعث رنجش چان میشد.
چان الان مافیا شده بود ی مافیا بزرگ ک رو دست نداشت بهش میگفتن [سایه مرگ] اون ادمه وحشی بود و بانبودن نیمه گمشدش وحشی تر هم میشد و ب کسی هم رحم نمی کرد.
و اما سونگمین............
🥲ببخشید دیر شد اصن حوصله ندارم و فقط بخاطر شما دارم مینویسم😇
- ۲۴۵
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط