p6
خاطرهی عکسهای دیشب مثل برق از ذهنش گذشت. همون دختر…بنگچان از روی مبل بلند شد. یونا با دیدن نگاه سنگین و خیرهی او، لرزش خفیفی در دستانش حس کرد. انگار آن نگاه، سردتر از چیزی بود که یونا تا به حس کرده بود.بنگچان با لحنی که همچنان بوی قدرت میداد، جلوتر رفت:«تو باید همون دختر باشی…»هنوز جمله تمام نشده بود که منیجر مینهو با عجله از راه رسید. او با دیدن بنگچان در کنار یونا، رنگش پرید و با صدایی که میلرزید در گوش یونا گفت: «خانم لی… لطفاً سریع برگرد دفتر جناب رئیس.»اما قبل از اینکه یونا بتواند حرکتی کند، صدای قدمهای مینهو در سالن پیچید. مینهو با دیدن بنگچان در نزدیکی یونا، در یک لحظه تغییر کرد؛ نگاهش به سمت یونا چرخید. آن چشمهای خرماییِ سرد، ناگهان پر از یک مهربانیِ پنهانی شد که فقط یونا میفهمید. سپس، بدون اینکه حتی ذرهای از حضور بنگچان استقبال کند، خطاب به منیجر گفت: «همین الان یونا رو بفرست خونه.»بعد از رفتن یونا، سکوتِ کشندهای بین دو مرد حاکم شد. بنگچان پوزخندی زد و دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد: «معاملهمون دیشب نیمهکاره موند، مینهو. فکر نمیکردم یه مسئلهی شخصی بتونه تو رو از میلیونها دلار سود دور کنه.»مینهو نگاهش را به چشمان سیاه بنگچان دوخت:
«زندگی من، اولویتهای من، به هیچکس ربطی نداره. بیا معامله رو تموم کنیم و بعدش هم دیگه لازم نیست همدیگه رو ببینیم.»نیم ساعت بعد، در حالی که در اتاق کنفرانس مشغولِ بحث روی جزئیات بودند، گوشی مینهو روی میز ویبره رفت. نام “پرنسسم” روی صفحه میدرخشید. مینهو بدونِ درنگ، در حالی که بنگچان در حالِ توضیح دادنِ بخشی از قرارداد بود، تماس را وصل کرد.صدای ظریف یونا از پشت گوشی آمد: «لینو… حوصلم سر رفته. میتونم برم توی جنگلِ پشت عمارت قدم بزنم؟ اونجا هوا خیلی خوبه.»لحن مینهو، بهطور محسوسی نرم شد، طوری که انگار آدمِ دیگری شده بود. صدای خشونتآمیزش کاملاً ناپدید شد: «پرنسس کوچولو، تنهام نرو. بگو محافظها هم باهات بیان، باشه؟»بنگچان که ساکت شده بود، تمام حواسش به این تغییر لحن بود.مدتی بعد، یونا دوباره زنگ زد مینهو با لبخندی که به سختی پنهانش میکرد، گوشی را گذاشت روی اسپیکر: «لینووو! یه خرگوش کوچولو پیدا کردم! انقدر نرمه… میتونم بیارمش خونه؟ لطفااا؟»مینهو آهی کشید و با لحنی که حتی خودش هم نمیتوانست جلوی مهربانیاش را بگیرد، خندید:«باشه پرنسس، ولی قول بده مراقبش باشی. اگه زیاد شیطونی کرد، میسپریش به خدمتکارها، باشه؟»مینهو تلفن را قطع کرد و قرارداد را با سرعتی که نشان از بیحوصلگیاش برای تمام کردن جلسه داشت، امضا کرد.
«زندگی من، اولویتهای من، به هیچکس ربطی نداره. بیا معامله رو تموم کنیم و بعدش هم دیگه لازم نیست همدیگه رو ببینیم.»نیم ساعت بعد، در حالی که در اتاق کنفرانس مشغولِ بحث روی جزئیات بودند، گوشی مینهو روی میز ویبره رفت. نام “پرنسسم” روی صفحه میدرخشید. مینهو بدونِ درنگ، در حالی که بنگچان در حالِ توضیح دادنِ بخشی از قرارداد بود، تماس را وصل کرد.صدای ظریف یونا از پشت گوشی آمد: «لینو… حوصلم سر رفته. میتونم برم توی جنگلِ پشت عمارت قدم بزنم؟ اونجا هوا خیلی خوبه.»لحن مینهو، بهطور محسوسی نرم شد، طوری که انگار آدمِ دیگری شده بود. صدای خشونتآمیزش کاملاً ناپدید شد: «پرنسس کوچولو، تنهام نرو. بگو محافظها هم باهات بیان، باشه؟»بنگچان که ساکت شده بود، تمام حواسش به این تغییر لحن بود.مدتی بعد، یونا دوباره زنگ زد مینهو با لبخندی که به سختی پنهانش میکرد، گوشی را گذاشت روی اسپیکر: «لینووو! یه خرگوش کوچولو پیدا کردم! انقدر نرمه… میتونم بیارمش خونه؟ لطفااا؟»مینهو آهی کشید و با لحنی که حتی خودش هم نمیتوانست جلوی مهربانیاش را بگیرد، خندید:«باشه پرنسس، ولی قول بده مراقبش باشی. اگه زیاد شیطونی کرد، میسپریش به خدمتکارها، باشه؟»مینهو تلفن را قطع کرد و قرارداد را با سرعتی که نشان از بیحوصلگیاش برای تمام کردن جلسه داشت، امضا کرد.
- ۶۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط