P
P57
آروم جدا شدند و یونگی بدون هیچ حرفی سمت اتاق رفت...دختر آروم دنبالش رفت و به چارچوب در تکیه داد و به یونگی که آروم کتش را در میآورد و سمت بچه که رو تخت بزرگشان بود میرفت نگاه میکرد .... یونگی آروم روی تخت نشست و دست هیون را در دستای بزرگ و کشیده اش گرفت که پسرک خندید و برای پدرش دست و پا زد یونگی لبخندی زد و آروم بچه رو بغل کرد و سرش را بوسید ....بلند شد و سمت ا.ت رفت و گفت:« بزرگ شده !» دخترک خندید و گفت « بیخیال ! فقط یک هفته نبودی » یونگی آروم خندید و کمر ا.ت را گرفت و سمت خودش کشید و نگاهش کرد....آروم گفت« تو چیکار میکردی تو این یه هفته؟»
ا.ت« من؟هوم....بچه داری؟اه نمیدونم ...فقط میدونم خیلی بدون تو حوصله سر بر بود این هفته»
یونگی آروم خندید و گفت:« خب روزای عادی هم که من نیستم ....چه فرقی داره ؟»
ا.ت« نمیدونم نگران بودم ... میترسیدم خدایی نکرده بلایی سرت بیاد»
یونگی نگاهش کرد و آروم خم شد و قبل بوسیدنش گفت: « زنیکه دیونه...دوست دارم » و لباشو بوسید
..........
با صدای نق نق بچه در بغل یونگی آروم جدا شدند و ا.ت به بچه نگاه کرد آروم شروع کرد با بچه حرف زدن که یونگی تحمل نکرد و دوتاشون رو در آغوشش محکم فشرد .....
صبح
آروم تو بغل یونگی تکان خوردم و کمی چشمامو باز کردم و نیم رخ بی نظیرش را دیدم بینی کوچکش..مژه های بلندش و چشمان زیبایش...آروم لبخندی زدم و کمی خم شدم و گونه اش را بوسیدم و به ساعت نگاهی کردم و بلند شدم چون فقط لباس خواب تنم بود کمی سردم شده بود پس شال روی دسته صندلی میز ارایشمو برداشتم و دور خودم پیچیدم و سمت بالکن بزرگ سالن اصلی رفتم که یکی از خدمتکار ها اومد و تعظیمی کرد و گفت:« خانم!چیزی لازم ندارید؟»
ا.ت:« چرا..لطفا برام یه قهوه بیار»
خدمتکار:« ام ...متاسفم خانم اما آقا چون به بچه شیر میدین خوردن کافئین رو براتون منع کرده....اگه چیز دیگه ای بخواید در خدمتم خانم!»
ا.ت نگاهی به خدمتکار انداخت و گفت:« پس برام آب ولرم بیار »
خدمتکار تعظیمی کرد و از آنجا کم کم دور شد دخترک سردرد بدی داشت آروم روی مبل توی بالکن نشست و دستش را روی سرش گذاشت
آروم جدا شدند و یونگی بدون هیچ حرفی سمت اتاق رفت...دختر آروم دنبالش رفت و به چارچوب در تکیه داد و به یونگی که آروم کتش را در میآورد و سمت بچه که رو تخت بزرگشان بود میرفت نگاه میکرد .... یونگی آروم روی تخت نشست و دست هیون را در دستای بزرگ و کشیده اش گرفت که پسرک خندید و برای پدرش دست و پا زد یونگی لبخندی زد و آروم بچه رو بغل کرد و سرش را بوسید ....بلند شد و سمت ا.ت رفت و گفت:« بزرگ شده !» دخترک خندید و گفت « بیخیال ! فقط یک هفته نبودی » یونگی آروم خندید و کمر ا.ت را گرفت و سمت خودش کشید و نگاهش کرد....آروم گفت« تو چیکار میکردی تو این یه هفته؟»
ا.ت« من؟هوم....بچه داری؟اه نمیدونم ...فقط میدونم خیلی بدون تو حوصله سر بر بود این هفته»
یونگی آروم خندید و گفت:« خب روزای عادی هم که من نیستم ....چه فرقی داره ؟»
ا.ت« نمیدونم نگران بودم ... میترسیدم خدایی نکرده بلایی سرت بیاد»
یونگی نگاهش کرد و آروم خم شد و قبل بوسیدنش گفت: « زنیکه دیونه...دوست دارم » و لباشو بوسید
..........
با صدای نق نق بچه در بغل یونگی آروم جدا شدند و ا.ت به بچه نگاه کرد آروم شروع کرد با بچه حرف زدن که یونگی تحمل نکرد و دوتاشون رو در آغوشش محکم فشرد .....
صبح
آروم تو بغل یونگی تکان خوردم و کمی چشمامو باز کردم و نیم رخ بی نظیرش را دیدم بینی کوچکش..مژه های بلندش و چشمان زیبایش...آروم لبخندی زدم و کمی خم شدم و گونه اش را بوسیدم و به ساعت نگاهی کردم و بلند شدم چون فقط لباس خواب تنم بود کمی سردم شده بود پس شال روی دسته صندلی میز ارایشمو برداشتم و دور خودم پیچیدم و سمت بالکن بزرگ سالن اصلی رفتم که یکی از خدمتکار ها اومد و تعظیمی کرد و گفت:« خانم!چیزی لازم ندارید؟»
ا.ت:« چرا..لطفا برام یه قهوه بیار»
خدمتکار:« ام ...متاسفم خانم اما آقا چون به بچه شیر میدین خوردن کافئین رو براتون منع کرده....اگه چیز دیگه ای بخواید در خدمتم خانم!»
ا.ت نگاهی به خدمتکار انداخت و گفت:« پس برام آب ولرم بیار »
خدمتکار تعظیمی کرد و از آنجا کم کم دور شد دخترک سردرد بدی داشت آروم روی مبل توی بالکن نشست و دستش را روی سرش گذاشت
- ۵.۹k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط