P
P56
یونگی آمد از اتاق پدرش بیرون برود که ناگهان با سرفه های شدید پدرش ایستاد و برگشت اخمی کرد و برایش آبی برد اما تاثیری نداشت ....کمکم سرفه های مافیایی بزرگ خونی شدند و یونگی همه را خبر کرد .................دکتر پارچه تخت را روی سر پیرمرد کشید و گفت« متاسفم دیگه کاری از دست من بر نمیاد » مادر یونگی آروم روی تخت نشست و اشک میریخت یونگی آروم از دیوار سر خورد و سرش را بین دستاش گرفت که گوشیش زنگ خورد و اسم ا.ت نمایان شد کمی صداشو صاف کرد تا دخترک را نگران نکند خیلی و جواب داد.. یونگی: « جانم؟»
ا.ت: « یونگی!از صبح کجایی نگران شدم چرا گوشیتو جواب نمیدی؟»
یونگی:« ببخشید! حواسم نبود»
ا.ت: « اممم....خوبی؟اتفاقی افتاده؟کجایی چقدر سروصداست»
یونگی آروم اشکی ریخت و گفت: « ا.ت لباس مشکیاتو حاضر کن .....»
ا.ت:«چی میگی دارم میترسم کجایی؟»
یونگی:« بابام.....»
دخترک شک شد و آروم رو تخت نشست و اشکاش تو چشماش جمع شدن و آروم گفت:« متاسفم عزیزم !» ...
دوماه بعد
همه چی فرق کرده الان به علت نبود قدرت مافیا یا همون پدر یونگی ....یونگی پسر بزرگ ایشون جانشینشون هست و به این علت زندگی ا.ت و بچه کوچک دو ماهش کلا عوض شده ......یونگی به ندرت خانه میاد و وقتی هم که میاد آنقدر خسته است که اصلا وقتی برای ا.ت و بچه نداره.....و این هفته هم ترکیه بوده بخاطر معاملاتش و قرار بوده که امشب برگرده .....
ا.ت ویو
بچه رو خوابوندم و آروم رو مبل دراز کشیدم که آروم در ورودی باز شد فورا بلند شدم و یونگی رو دیدم بلند شدم و سمتش دویدم و بغلش کردم و گفتم :« دلم برات تنگ شده بود »
یونگی ویو
بلاخره بعد از یک هفته خون و خونریزی میخواستم فقط برم خونه ....دلم برای بچه و ا.ت تنگ شده بود.به خانه رسیدم و آروم در را باز کردم و رفتم تو که ا.ت فورا خودش را بغلم انداخت لبخندی زدم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و لاله گوشش را بوسیدم و گفتم:« شما باید الان خواب باشی خانم!»
ا.ت« خوابم نبرد!»
آروم جدا شدن و یونگی دستی به گونه دخترک کشید و آروم لبش را روی لبای نرم و قرمز همسرش گذاشت..
یونگی آمد از اتاق پدرش بیرون برود که ناگهان با سرفه های شدید پدرش ایستاد و برگشت اخمی کرد و برایش آبی برد اما تاثیری نداشت ....کمکم سرفه های مافیایی بزرگ خونی شدند و یونگی همه را خبر کرد .................دکتر پارچه تخت را روی سر پیرمرد کشید و گفت« متاسفم دیگه کاری از دست من بر نمیاد » مادر یونگی آروم روی تخت نشست و اشک میریخت یونگی آروم از دیوار سر خورد و سرش را بین دستاش گرفت که گوشیش زنگ خورد و اسم ا.ت نمایان شد کمی صداشو صاف کرد تا دخترک را نگران نکند خیلی و جواب داد.. یونگی: « جانم؟»
ا.ت: « یونگی!از صبح کجایی نگران شدم چرا گوشیتو جواب نمیدی؟»
یونگی:« ببخشید! حواسم نبود»
ا.ت: « اممم....خوبی؟اتفاقی افتاده؟کجایی چقدر سروصداست»
یونگی آروم اشکی ریخت و گفت: « ا.ت لباس مشکیاتو حاضر کن .....»
ا.ت:«چی میگی دارم میترسم کجایی؟»
یونگی:« بابام.....»
دخترک شک شد و آروم رو تخت نشست و اشکاش تو چشماش جمع شدن و آروم گفت:« متاسفم عزیزم !» ...
دوماه بعد
همه چی فرق کرده الان به علت نبود قدرت مافیا یا همون پدر یونگی ....یونگی پسر بزرگ ایشون جانشینشون هست و به این علت زندگی ا.ت و بچه کوچک دو ماهش کلا عوض شده ......یونگی به ندرت خانه میاد و وقتی هم که میاد آنقدر خسته است که اصلا وقتی برای ا.ت و بچه نداره.....و این هفته هم ترکیه بوده بخاطر معاملاتش و قرار بوده که امشب برگرده .....
ا.ت ویو
بچه رو خوابوندم و آروم رو مبل دراز کشیدم که آروم در ورودی باز شد فورا بلند شدم و یونگی رو دیدم بلند شدم و سمتش دویدم و بغلش کردم و گفتم :« دلم برات تنگ شده بود »
یونگی ویو
بلاخره بعد از یک هفته خون و خونریزی میخواستم فقط برم خونه ....دلم برای بچه و ا.ت تنگ شده بود.به خانه رسیدم و آروم در را باز کردم و رفتم تو که ا.ت فورا خودش را بغلم انداخت لبخندی زدم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و لاله گوشش را بوسیدم و گفتم:« شما باید الان خواب باشی خانم!»
ا.ت« خوابم نبرد!»
آروم جدا شدن و یونگی دستی به گونه دخترک کشید و آروم لبش را روی لبای نرم و قرمز همسرش گذاشت..
- ۵.۶k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط