درخواستی جونگکوک
درخواستی جونگکوک
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
باران روی آسفالتِ تیره میکوبید و نور قرمز چراغها در قطرهها میرقصید.
خیابان خلوت بود، اما هوا بوی خطر میداد.
جونگکوک، با لباس پلیس و اسلحهای که زیر کت مشکیاش پنهان بود، گوشهی کوچه ایستاده بود.
نگاهش به پنجرهی بالای یک ساختمان قدیمی قفل شده بود؛ همان پنجرهای که میدانست تو پشتش زندگی میکنی… ملکهی مافیا، زنی که همه از اسمش میترسیدند، اما او نه.
او عاشقت شده بود.
عشقی که مثل زنجیر دور گلویش پیچیده بود، نفسش را بند میآورد، اما رهایش نمیکرد و درست امشب، تصمیم گرفته بود همهچیز را برای همیشه تغییر دهد.
مشکل فقط یک نفر بود: برادرت.
دست راست تو، مردی که همه ازش حساب میبردند، و بزرگترین سد بین تو و او بود. جونگکوک میدانست تا زمانی که او زنده باشد، نمیتواند به تو نزدیک شود.
ساعت یک نیمهشب، وقتی صدای موتور برادرت در کوچه پیچید، جونگکوک مثل سایه از پشت سر نزدیک شد.
همهچیز فقط چند ثانیه طول کشید صدای خفهی شلیک، سقوط سنگین یک بدن، و بعد فقط سکوت و باران.
جونگکوک حتی به جسد نگاه نکرد.
نگاهش فقط به پنجرهی تو بود، جایی که چراغش روشن شده بود.
---
صبح روز بعد، تو پشت میز بزرگت نشسته بودی.
لباس مخمل مشکی و تاج کوچکی که همیشه هنگام جلسات رسمی میگذاشتی روی سرت بود.
چشمانت پر از خشم بود، اما نه فقط به خاطر مرگ برادرت بلکه به خاطر این که قاتلش کسی بود که به او اعتماد داشتی.
خبر رسیده بود:
یک پلیس به نام "جونگکوک".
پلیسی که مدتها بهطور عجیبی در کارهای مافیا دخالت نمیکرد و بیشتر نگاه میکرد… به تو.
تو نقشهات را سریع کشیدی.
سه شب بعد، او را گرفتند.
زنده.
وقتی چشمهایش را باز کرد، خودش را روی یک صندلی فلزی دید.
دستانش با طناب محکم بسته شده بود.
هوا بوی زنگزدهی خون میداد.
نور کم و لرزان لامپ، فقط نیمهی صورتت را روشن میکرد.
– "جونگکوک… پلیس قهرمان… یا قاتل؟"
صدایت آرام بود، اما مثل تیغ برنده.
او فقط نگاهت کرد و لبخند زد.
– "هر چی که هستم… الان اینجام. پیش تو."
شلاق اولین بار به شانهاش خورد.
صدای پار*گی پارچه و پو*ست.
او حتی اخم نکرد.
فقط نگاهش به تو بود، با همان گرمایی که انگار نه در درد، بلکه در عشق میسوخت.
ادامه دارد.....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
---
باران روی آسفالتِ تیره میکوبید و نور قرمز چراغها در قطرهها میرقصید.
خیابان خلوت بود، اما هوا بوی خطر میداد.
جونگکوک، با لباس پلیس و اسلحهای که زیر کت مشکیاش پنهان بود، گوشهی کوچه ایستاده بود.
نگاهش به پنجرهی بالای یک ساختمان قدیمی قفل شده بود؛ همان پنجرهای که میدانست تو پشتش زندگی میکنی… ملکهی مافیا، زنی که همه از اسمش میترسیدند، اما او نه.
او عاشقت شده بود.
عشقی که مثل زنجیر دور گلویش پیچیده بود، نفسش را بند میآورد، اما رهایش نمیکرد و درست امشب، تصمیم گرفته بود همهچیز را برای همیشه تغییر دهد.
مشکل فقط یک نفر بود: برادرت.
دست راست تو، مردی که همه ازش حساب میبردند، و بزرگترین سد بین تو و او بود. جونگکوک میدانست تا زمانی که او زنده باشد، نمیتواند به تو نزدیک شود.
ساعت یک نیمهشب، وقتی صدای موتور برادرت در کوچه پیچید، جونگکوک مثل سایه از پشت سر نزدیک شد.
همهچیز فقط چند ثانیه طول کشید صدای خفهی شلیک، سقوط سنگین یک بدن، و بعد فقط سکوت و باران.
جونگکوک حتی به جسد نگاه نکرد.
نگاهش فقط به پنجرهی تو بود، جایی که چراغش روشن شده بود.
---
صبح روز بعد، تو پشت میز بزرگت نشسته بودی.
لباس مخمل مشکی و تاج کوچکی که همیشه هنگام جلسات رسمی میگذاشتی روی سرت بود.
چشمانت پر از خشم بود، اما نه فقط به خاطر مرگ برادرت بلکه به خاطر این که قاتلش کسی بود که به او اعتماد داشتی.
خبر رسیده بود:
یک پلیس به نام "جونگکوک".
پلیسی که مدتها بهطور عجیبی در کارهای مافیا دخالت نمیکرد و بیشتر نگاه میکرد… به تو.
تو نقشهات را سریع کشیدی.
سه شب بعد، او را گرفتند.
زنده.
وقتی چشمهایش را باز کرد، خودش را روی یک صندلی فلزی دید.
دستانش با طناب محکم بسته شده بود.
هوا بوی زنگزدهی خون میداد.
نور کم و لرزان لامپ، فقط نیمهی صورتت را روشن میکرد.
– "جونگکوک… پلیس قهرمان… یا قاتل؟"
صدایت آرام بود، اما مثل تیغ برنده.
او فقط نگاهت کرد و لبخند زد.
– "هر چی که هستم… الان اینجام. پیش تو."
شلاق اولین بار به شانهاش خورد.
صدای پار*گی پارچه و پو*ست.
او حتی اخم نکرد.
فقط نگاهش به تو بود، با همان گرمایی که انگار نه در درد، بلکه در عشق میسوخت.
ادامه دارد.....
- ۱۳.۷k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط