پارت دوم (اخر)
پارت دوم (اخر)
---
سه روز گذشته بود.
سه روزی که اتاق زیرزمینت پر شده بود از صدای ضربه، فریاد خفه، و صدای کشیدن زنجیر روی زمین سیمانی.
جونگکوک هنوز زنده بود، اما نه به خاطر رحم تو بلکه چون مرگ برایش آسانتر از این بود که تو را ترک کند.
دستهایش کبود شده بود.
لبهایش ترک خورده.
اما نگاهش هنوز همان بود.
نگاهی که با وجود تمام خون و درد، انگار میخواست بگوید:
«من هنوز تو رو میخوام.»
تو هر بار با خشم بهش نزدیک میشدی.
– "چرا؟ چرا برادرم؟ اون همهچیز من بود!"
صدایت میلرزید، اما نه از ترس از زخمی که هنوز تازه بود.
جونگکوک سرش را بلند کرد، خون گوشهی ل*بش را با ز*بان پاک کرد و گفت:
– "چون اون نمیذاشت من به تو برسم."
– "به من برسی؟ تو پلیسی، من مافیا! این یه جنگه، نه یه داستان عاشقانه!"
– "برای من همهچیز از همون لحظهای که تو رو دیدم، داستان عاشقانه شد."
تو مکث کردی.
قلبت برای لحظهای نامفهوم تپید.
اما سریع خودت را جمع کردی.
شلاق بعدی را محکمتر زدی، شاید برای اینکه آن لحظهی ضعف را از بین ببری.
---
شب پنجم.
وقتی وارد زیرزمین شدی، دیدی که او دیگر به طنابها فشار نمیآورد.
بیحرکت نشسته بود و فقط به صدای قدمهایت گوش میداد.
– "میدونی اگه بخوام، همین الان میتونم تو رو بکشم."
– "میدونم."
– "پس چرا… اینقدر آرومی؟"
جونگکوک لبخندی آرام زد:
– "چون حتی اگه بمیـرم، آخرین تصویری که میبینم، تویی."
آن لحظه چیزی درونت ترک برداشت.
حتی خودت هم نمیفهمیدی چرا دستت لرزید.
چرا شلاق زمین افتاد.
چرا نزدیک شدی و با دست خودت زخم شانهاش را پانسمان کردی.
او دردی نکشید، فقط ن*فس ع*میقی کشید و گفت:
– "حس کردم برای اولین بار… داری به من دست میزنی، نه به خاطر شکنجه."
---
چند روز بعد.
نیروهای پلیس با خبر شدن که جونگکوک ناپدید شده.
درگیریهای خیابانی شدت گرفت.
همه میدانستند که این جنگ بین پلیس و مافیا، دیر یا زود خون بیشتری میخواهد.
ولی تو…
دیگر مطمئن نبودی میخواهی جونگکوک را بکشی یا نجاتش بدهی.
او هم هر فرصتی داشت میتوانست فرار کند، اما نمیرفت.
حتی یک بار گفت:
– "آزادی بدون تو، زندانه."
---
شبی که قرار بود همهچیز تمام شود، تو نقشهی فرارش را کشیدی.
اما وقتی زنجیر را باز کردی، او ایستاد، نگاهت کرد و گفت:
– "با من بیا."
– "این دنیای تو نیست، و دنیای من… خونیه جونگکوک."
– "عشق، دنیای خودش رو میسازه."
شاید دیوانگی بود، شاید خیانت به تمام چیزهایی که سالها براش جنگیده بودی، اما آن شب تو هم با او رفتی.
دو نفری که باید دشمن میبودند، با هم از کوچههای خیس و تاریک گذشتند، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنند.
و حتی اگر فردا پلیس یا مافیا هر دو را بکشد… امشب مال شما بود.
پر از بوی باران، بوی خون، و گرمای دستانی که حتی در جهنم هم یکدیگر را پیدا کردند.
پایان
---
سه روز گذشته بود.
سه روزی که اتاق زیرزمینت پر شده بود از صدای ضربه، فریاد خفه، و صدای کشیدن زنجیر روی زمین سیمانی.
جونگکوک هنوز زنده بود، اما نه به خاطر رحم تو بلکه چون مرگ برایش آسانتر از این بود که تو را ترک کند.
دستهایش کبود شده بود.
لبهایش ترک خورده.
اما نگاهش هنوز همان بود.
نگاهی که با وجود تمام خون و درد، انگار میخواست بگوید:
«من هنوز تو رو میخوام.»
تو هر بار با خشم بهش نزدیک میشدی.
– "چرا؟ چرا برادرم؟ اون همهچیز من بود!"
صدایت میلرزید، اما نه از ترس از زخمی که هنوز تازه بود.
جونگکوک سرش را بلند کرد، خون گوشهی ل*بش را با ز*بان پاک کرد و گفت:
– "چون اون نمیذاشت من به تو برسم."
– "به من برسی؟ تو پلیسی، من مافیا! این یه جنگه، نه یه داستان عاشقانه!"
– "برای من همهچیز از همون لحظهای که تو رو دیدم، داستان عاشقانه شد."
تو مکث کردی.
قلبت برای لحظهای نامفهوم تپید.
اما سریع خودت را جمع کردی.
شلاق بعدی را محکمتر زدی، شاید برای اینکه آن لحظهی ضعف را از بین ببری.
---
شب پنجم.
وقتی وارد زیرزمین شدی، دیدی که او دیگر به طنابها فشار نمیآورد.
بیحرکت نشسته بود و فقط به صدای قدمهایت گوش میداد.
– "میدونی اگه بخوام، همین الان میتونم تو رو بکشم."
– "میدونم."
– "پس چرا… اینقدر آرومی؟"
جونگکوک لبخندی آرام زد:
– "چون حتی اگه بمیـرم، آخرین تصویری که میبینم، تویی."
آن لحظه چیزی درونت ترک برداشت.
حتی خودت هم نمیفهمیدی چرا دستت لرزید.
چرا شلاق زمین افتاد.
چرا نزدیک شدی و با دست خودت زخم شانهاش را پانسمان کردی.
او دردی نکشید، فقط ن*فس ع*میقی کشید و گفت:
– "حس کردم برای اولین بار… داری به من دست میزنی، نه به خاطر شکنجه."
---
چند روز بعد.
نیروهای پلیس با خبر شدن که جونگکوک ناپدید شده.
درگیریهای خیابانی شدت گرفت.
همه میدانستند که این جنگ بین پلیس و مافیا، دیر یا زود خون بیشتری میخواهد.
ولی تو…
دیگر مطمئن نبودی میخواهی جونگکوک را بکشی یا نجاتش بدهی.
او هم هر فرصتی داشت میتوانست فرار کند، اما نمیرفت.
حتی یک بار گفت:
– "آزادی بدون تو، زندانه."
---
شبی که قرار بود همهچیز تمام شود، تو نقشهی فرارش را کشیدی.
اما وقتی زنجیر را باز کردی، او ایستاد، نگاهت کرد و گفت:
– "با من بیا."
– "این دنیای تو نیست، و دنیای من… خونیه جونگکوک."
– "عشق، دنیای خودش رو میسازه."
شاید دیوانگی بود، شاید خیانت به تمام چیزهایی که سالها براش جنگیده بودی، اما آن شب تو هم با او رفتی.
دو نفری که باید دشمن میبودند، با هم از کوچههای خیس و تاریک گذشتند، بدون اینکه به پشت سر نگاه کنند.
و حتی اگر فردا پلیس یا مافیا هر دو را بکشد… امشب مال شما بود.
پر از بوی باران، بوی خون، و گرمای دستانی که حتی در جهنم هم یکدیگر را پیدا کردند.
پایان
- ۱۳.۴k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط