{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم (اخر)

پارت سوم (اخر)


ل*ب‌های جیمین هنوز فاصله‌ای ناچیز با ل*ب‌هایت داشت.
سکوت بالکن، جز صدای باد میان شاخه‌ها، همه چیز را آرام‌تر کرده بود.
او آرام دستش را پایین آورد و انگشتا*نش روی بازویت سر خورد، گر*مای ل*مسش مثل یک موج نرم از پو*ستت عبور کرد.

— «نمی‌دونی الان چه حسی دارم…»
صدایش آرام اما جدی بود.

به جای فاصله گرفتن، به تو نزدیک‌تر شد، بازوهایش را آرام دورت حلقه کرد.
سرت به سی*نه‌اش تکیه کرد و صدای تند قلبش را شنیدی؛ انگار آهنگ مخصوص خودش را فقط برای تو می‌زد.

یکی از دست‌هایش به آرامی پ*شتت را نوازش می‌کرد، و دست دیگرش موهایت را ل*مس می‌کرد، تار به تار، با حوصله، انگار نمی‌خواست حتی یک ثانیه این حس را از دست بدهد.

در گوشَت زمزمه کرد:

— «وقتی اینجایی، همه‌چیز کامل میشه. حتی خودم.»

آروم سرت رو بلند کردی و نگا*هت توی نگا*هش گره خورد. دوباره پیشا*نی‌های‌تان به هم چ*سبید. لحظه‌ای طولانی فقط ن*فس‌های همدیگر را حس کردید، گر*ما، آرامش و چیزی شبیه امنیتی که هیچ‌وقت قبلاً تجربه نکرده بودی.

او لبخندی زد، کوتاه و واقعی.

— «قول بده از کنارم نری.»

و تو با صدای آرامی که فقط او می‌توانست بشنود گفتی:

— «قول میدم.»



---



ماشین آرام در سکوت شب حرکت می‌کرد.
نور چراغ‌های خیابان از شیشه عبور می‌کرد و سایه‌ها روی صورت جیمین می‌افتاد.
نگاهش گاهی به تو بود، گاهی به جاده، اما انگار هر دو فقط منتظر رسیدن به خانه بودید.

وقتی به ویلا رسیدید، هنوز سکوت بینتان برقرار بود، اما پر از حرف‌های ناگفته.
به محض اینکه وارد سالن شدید، جیمین پالتویت را گرفت و آرام روی مبل گذاشت.

— «بیا… اینجا بشین.»

کنارش نشستی.
او کمی به سم*تت خم شد، دستش را به آرامی روی شانه‌*ات گذاشت و ف*شار کوتاهی داد، انگار می‌خواست بگوید: اینجا امنی.

با حرکت آرامی، انگشتا*نش از شانه‌*ات پایین آمدند، مسیر بازو*یت را دنبال کردند و تا نوک انگشتا*نت رسیدند. دست*ت را در میان دستا*نش گرفت، ولی رهایش نکرد؛ ش*ستش به آرامی روی پش*ت دست*ت حرکت می‌کرد، بارها و بارها، مثل یک ریتم آرامش‌بخش.

نور چراغ کنار مبل، فضای خانه را نیمه‌روشن کرده بود.
جیمین نگاهش را به چشمانت دوخت، آهسته موهایت را پشت گوش برد، اما دس*تش همانجا ماند، گونه‌ات را نوا*زش کرد.

— «امشب فقط می‌خوام اینجا باشی… همین.»

دست دیگرش روی کمر*ت نشست، گر*م و مطمئن. کمی تو را به سم*ت خود*ش کشید تا نزدیک‌*تر شوی. وقتی فاصله‌*تان کمتر شد، صدای ن*فس‌هایتان با هم قا*طی شد. پیشا*نی‌اش را آرام به پیشا*نی‌ات تکیه داد و چشم‌هایش را بست.

— «هر ثانیه‌ای که می‌گذره، بیشتر می‌خو*امت…»

انگشتا*نش به آرامی خط فک*ت را دنبال کردند، از گوشه ل*ب تا چانه‌*ات. ت*ماسش طولانی‌*تر شد، ع*میق‌تر، اما با همان ملایمت همیشگی.

وقتی دوباره نگاهش را بالا آورد، لبخند کوچکی زد و زمزمه کرد:

— «تو نمی‌دونی… چه تاثیری روی من داری.»

و باز همان حلقه‌*ی آغوشش، محکم‌*تر و گرم‌*تر از قبل، تو را در خودش نگه داشت؛ جوری که انگار نمی‌خواست هیچ‌وقت رها کند.




---



ش*ب به آرامی پیش می‌رفت و نور مهتاب از پنجره وارد اتاق شده بود. د*ست توی د*ست جیمین، حس می‌کردم چقدر همه چیز فرق کرده بود. نه فقط رابطه‌*مون، بلکه خودم هم. انگار من تازه فهمیده بودم که عاشق شدن چقدر می‌تونه ساده و در عین حال پیچیده باشه.

او لبخند زد و گفت:

– «تو باعث شدی من یه آدم بهتر باشم. شاید قبلاً این رو نمی‌فهمیدم، اما الان همه چیز واضحه.»

نگاهش کردم و گفتم:

– «تو هم برای من همین‌طور هستی.»

هوا سرد بود، اما گر*مای وجودش همه چیز رو پر کرده بود.
به آرومی گونه‌*اش رو ل*مس کردم، اون هم چشم‌هاش رو بست و لبخند زد.

– «حالا که اینجا هستیم، می‌خوام هر لحظه‌ش رو قدر بدونم.»

دستش رو کشیدم و گفتم:

– «ما هنوز اول راهیم، اما با تو، هر راهی رو طی می‌کنم.»

لحظه‌ای سکوت بود، پر از احساس و انتظار.


---



چند روز بعد

توی همان حیاط زیر بارون سبک ایستاده بودیم. قطره‌های بارون به آرامی روی موهایمان می‌ریخت و فضای اطراف مثل یه قاب نقاشی رویایی بود.

جیمین با نگاه پر از حس گفت:

– «فکر می‌کنی بعد از این دو هفته، زندگی‌مون چطور خواهد بود؟»

– «نمی‌دونم، اما می‌دونم که هرچی باشه، توش حضور خواهی داشت.»

– «این بهترین چیزی هست که می‌تونم بشنوم.»

و بعد، د*ستش را توی د*ستم گذاشت و گفت:

– «با هم، هر لحظه رو معنی‌دار می‌کنیم.»

پایان
دیدگاه ها (۲۳)

درخواستی جونگکوک موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---باران روی آس...

پارت دوم (اخر)---سه روز گذشته بود. سه روزی که اتاق زیرزمینت ...

پارت دوم همون لحظه تصمیم گرفتم بهترین لباسم رو بپوشم، طوری ک...

درخواستی جیمین موضوع : اسلاید دوم پارت اول ---بارون ریزی روی...

#سه_پارتی_در_خواستیپارت ۱کاپل: جیمین و اتویو ات:دیشب شب عروس...

𝐃𝐀𝐑𝐊 𝐋𝐢𝐅𝐄 "𝟐"𝐏𝐀𝐑𝐓_𝟐𝟐لبخند بهم زد.. اما این لخند نرم بود.. که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط