#فرار.کرده.از.جهنم.
#فرار.کرده.از.جهنم.
#پارت4
-------------------------------------------------------
ا.ت با خستگی و درد به سقف خیره شده بود چشمانش پر از گیجی و تعجب بود انگار هنوز قادر به پذیرفتن اتفاقی که افتاد بود نشد بود.
ریندو سرش رو در گردن فرو کرد و عطر تنش رو استشمام کرد. چهرهاش پر از محبت و مهربانی شده بود شاید او واقعاً عاشق ا.ت بود.
ا.ت اهمیتی به حرکت ریندو نداد و همچنان با گیجی به سقف خیره شد. نگاه ا.ت کم کم تار شد و در آخر به خوابی نازنین رفت.
ریندو سرش رو از گردن ا.ت بالا برد و با دیدن چهرهای خوابیدش زیبای او رو تحسین کرد. سپس خودش هم به خواب رفت.
صبح روز بعد ساعت 8:14 ا.ت از خواب بیدار شد کل بدنش در می کرد به خصوص سرش. سردرد خیلی وحشتناکی داشت.
ا.ت: عالیه فقد همین رو کم داشتم
ا.ت آهی کشید و به مچ پاش نگاه کرد با دیدن اینکه هیچ زنجیره نبود لبخندی زد و به سمت لبهای تخت رفت.هر دوتا پاش رو روی زمین گذاشت و بعدش ایستاده.
به محض اینکه ا.ت ایستاد احساس کرد که داره زمین می خوره اما خوشبختانه سریع تعادلش رو به دست آورد.
ا.ت: حرو...مزاده ای کله کی...ری باهام چیکار کردی!!!!«داد»
ا.ت با عصبانیت به سمت کمد و در کمد رو با عصبانیت و خشم باز کرد.و بلههههههه همونطور که انتظار داشت کمد پر از لباس های مردونه بود و یه دونه لباس که ا.ت بتونه بپوشه هم نبود.
ا.ت با عصبانیت به کمد لباس ها نگاه کرد نگاهش به سمت یه تیشرت مشکی رفت و و در آخر اون تیشرت مشکی رو برداشت و پوشید. به سمت کمد برگشت و یکی از کمر بند هارو گرفت و دور کمرش بست.
به سمت آینه رفت و با دیدن خودش تو آینه شروع به ژست گرفتن کرد. همونطور که اون برای خودش تو آینه بوس می فرستاد یهو در اتاق باز شد.
ریندو با یه کیسه لباس مارک دار اومد داخل.برای چند لحظه هر تو ساکت شدن و حرفی نزدن تا اینکه ریندو یهو زد زیر خنده و انگشت اشاره اش رو به سمت ا.ت گرفت.
ریندو: واییییییییییی 🤣🤣 داری چه گوهی می خوری خانوم خانوما؟؟؟🤣🤣🤣
ا.ت با دیدن واکنش ریندو تا لبه گوش سرخ شد و با عصبانیت و خجالت سعی کرد خودش رو تبرعه کنه.
ا.ت:به تو چههههههه!! اصلاً به چه اجازه ای اومدی تو اتاقمممممم!!!!
ریندو: احیانا منظورت اتاق ما نیست؟؟
ا.ت با شنیدن این حرف بار ها تو ذهنش به خودش احمق گفت زیرا خاطرات لباس ها به سراغش اومد.
در اون لحظه ا.ت کاملا یه احمق به نظر می رسید اما ریندو خندید برعکس فقد با یه نگاه آروم بی هیچ دغدغه ای به ا.ت خیره شده بود.
ا.ت:چیز...
چشمان ا.ت به اطراف نگاه می کرد تا جای ممکن سعی می کرد از نگاه کردن به اون چشمهای دوری کند زیرا می دانست اگر بیشتر به آنها نگاه کند در دام اون برق و صداقت می افتاد.
#پارت4
-------------------------------------------------------
ا.ت با خستگی و درد به سقف خیره شده بود چشمانش پر از گیجی و تعجب بود انگار هنوز قادر به پذیرفتن اتفاقی که افتاد بود نشد بود.
ریندو سرش رو در گردن فرو کرد و عطر تنش رو استشمام کرد. چهرهاش پر از محبت و مهربانی شده بود شاید او واقعاً عاشق ا.ت بود.
ا.ت اهمیتی به حرکت ریندو نداد و همچنان با گیجی به سقف خیره شد. نگاه ا.ت کم کم تار شد و در آخر به خوابی نازنین رفت.
ریندو سرش رو از گردن ا.ت بالا برد و با دیدن چهرهای خوابیدش زیبای او رو تحسین کرد. سپس خودش هم به خواب رفت.
صبح روز بعد ساعت 8:14 ا.ت از خواب بیدار شد کل بدنش در می کرد به خصوص سرش. سردرد خیلی وحشتناکی داشت.
ا.ت: عالیه فقد همین رو کم داشتم
ا.ت آهی کشید و به مچ پاش نگاه کرد با دیدن اینکه هیچ زنجیره نبود لبخندی زد و به سمت لبهای تخت رفت.هر دوتا پاش رو روی زمین گذاشت و بعدش ایستاده.
به محض اینکه ا.ت ایستاد احساس کرد که داره زمین می خوره اما خوشبختانه سریع تعادلش رو به دست آورد.
ا.ت: حرو...مزاده ای کله کی...ری باهام چیکار کردی!!!!«داد»
ا.ت با عصبانیت به سمت کمد و در کمد رو با عصبانیت و خشم باز کرد.و بلههههههه همونطور که انتظار داشت کمد پر از لباس های مردونه بود و یه دونه لباس که ا.ت بتونه بپوشه هم نبود.
ا.ت با عصبانیت به کمد لباس ها نگاه کرد نگاهش به سمت یه تیشرت مشکی رفت و و در آخر اون تیشرت مشکی رو برداشت و پوشید. به سمت کمد برگشت و یکی از کمر بند هارو گرفت و دور کمرش بست.
به سمت آینه رفت و با دیدن خودش تو آینه شروع به ژست گرفتن کرد. همونطور که اون برای خودش تو آینه بوس می فرستاد یهو در اتاق باز شد.
ریندو با یه کیسه لباس مارک دار اومد داخل.برای چند لحظه هر تو ساکت شدن و حرفی نزدن تا اینکه ریندو یهو زد زیر خنده و انگشت اشاره اش رو به سمت ا.ت گرفت.
ریندو: واییییییییییی 🤣🤣 داری چه گوهی می خوری خانوم خانوما؟؟؟🤣🤣🤣
ا.ت با دیدن واکنش ریندو تا لبه گوش سرخ شد و با عصبانیت و خجالت سعی کرد خودش رو تبرعه کنه.
ا.ت:به تو چههههههه!! اصلاً به چه اجازه ای اومدی تو اتاقمممممم!!!!
ریندو: احیانا منظورت اتاق ما نیست؟؟
ا.ت با شنیدن این حرف بار ها تو ذهنش به خودش احمق گفت زیرا خاطرات لباس ها به سراغش اومد.
در اون لحظه ا.ت کاملا یه احمق به نظر می رسید اما ریندو خندید برعکس فقد با یه نگاه آروم بی هیچ دغدغه ای به ا.ت خیره شده بود.
ا.ت:چیز...
چشمان ا.ت به اطراف نگاه می کرد تا جای ممکن سعی می کرد از نگاه کردن به اون چشمهای دوری کند زیرا می دانست اگر بیشتر به آنها نگاه کند در دام اون برق و صداقت می افتاد.
- ۲۳۸
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط